مقدمۀ مختصری برای تفسیر قرآن الکریم
A Brief Introduction for Describing
of Holy Quran
کتاب جدید در مکتب توحید
New Edition in Monotheism
سیاست و مکتب توحید
Monotheism and Politics
سیاست شکل تکامل یافته کلمه ساس عربی است که بعد از آن سیاس بحیث اصطلاح مکمل مورد توجه جامعه بشری قرار گرفت که بعداً مبدل به سیاست شده است ، که در لغت تنظیم و ترتیب را گویند، و در اصطلاح تنظیم و ترتیب کردن امور یک جمعیت را گویند طوریکه متکفل بقاء جامعه به لحاظ جلب رفاه و سعادت افراد آن باشد.
زندگی انسانی بدون اجتماع و اجتماع بدون نظم (تنظیم) امکان ندارد بمیان آید، از این لحاظ نظم برای انسانها یک امر ضروری بوده و می باشد.
یک سیاست مدار (تنظیم کننده) وقتی سیاستمدار شده می تواند که اولاً با خود و بعداً با " فامیل ، محل و دولت " خود سیاست نماید و بعد از آن سیاستمدار جهان شده می تواند.
سياست فردى ( اخلاقى)
Individual Policy (Morality)
تنظیم و ترتیب کردن امور اخلاق شخص را گویند طوریکه متفکل بقاء شخص به لحاظ جلب رفا و سعادت آن باشد.
اخلاق (Moral)
اخلاق جمع خُلق ، و خلق در لغت خوی و عادت را گویند ، و در اصطلاح عبارت از آن عادات و خصلت های پسندیده و مقبول می باشد که انسان را ممدوح می سازد.
موضوع اخلاق : مطلق خوی ها و خصلت ها می باشد.
غرض اخلاق : سرفرازی انسان در حیات اجتماعی و فردی می باشد.
برای تنظیم وترتیب ساختن اخلاق خود نکات ذیل را باید جامۀ عمل پوشانید.
الف- تقوی (Piety)
در لغت وقایه، نگهداری و حفظ را گویند، و در اصطلاح عبارت از عمل کردن است حسب ( موافق ) مقتضاء احکام دینی. یا در اصطلاح سیاسی عبارت است از تعهد مسؤلیت سیاسی و رشد اجتماعی و انجام سنگین ترین وظیفه برای ایمان و در راه مردم و نهضت و قدرت و تضمین موفقیت مردم است.
موضوع تقوی: ذات انسان و احکام دینی می با شد.
غرض تقوی: نیک نامی در دنیا و نجات از عذاب آخرت می باشد.
وَتَّقُواالله وَاعٌلَمُوٌآ اََنَّ الله مَعَ الٌمُتَّقِيٌنَ.
ترجمه : و بترسید از خدا و بدانید که هر آ ئینه خدا با پرهیزگاران است.
( البقره آیه 4 9 1 )
ب- احسان (Beneficence)
در لغت خوبی را گویند ، و در اصطلاح عبارت است از خوبی کردن با شخص در وقت احتیاج و ایجاد ضرورت آن اعم از مال ، فعل و قول .
موضوع احسان : شخص احسان کننده می باشد .
غرض احسان : مقبولیت و محبوبیت در جامعه می باشد .
اِنَّ الله يُحِبَّ الٌمُحٌسِنِيٌنَ . ( البقره آیه 5 9 1 )
ترجمه : هر آ ئینه خدا دوست میدارد نیکوکاران را .
ج- صبر(Patience)
در لغت بند کردن نفس است از جزع و فزع ، و در اصطلاح ترک کردن هواء نفس را گویند در مقابل رضای خدا در وقت معصیت ومصیبت .
موضوع صبر : قلب متحمل می باشد.
غرض صبر : کشایش در عاقبت امور می باشد .
اِنَّ الله مَعَ الصّبِرِيٌنَ . ( البقره آیه 3 9 1 )
ترجمه : هر آ ئینه خدا با صابران است .
د- عفو ( Forgiveness)
در لغت ترک کردن ، و در اصطلاح در گذشتن است ار جرم مجرم در وقت قدرت یافتن بالای آن .
موضوع عفو : ذات بد کار .
غرض عفو : تحت احسان بار کردن ظالم .
اِنَّ الله کَانَ عَفُوًّا غَفُوٌرًا . ( النسأ آیه 3 4 )
ترجمه : هر آ ئینه خدا هست عفو کننده آمرزگار .
هـ - حلم (Meekness)
در لغت نرمی ، و در اصطلاح عبارت است از برده باری و ملایمت در افعال و اقوال در مقابل دشمن ضعیف .
موضوع حلم : شخص برده بار .
غرض حلم : نبودن پشیمانی در انجام کار .
وَالله غَفُوٌر حَلِيٌم . ( البقره آیه 5 2 2 )
ترجمه : و الله نیک آمرزگار برده بار است .
و- تواضع ( Courtesy)
در لغت نرمی ، و در اصطلاح عبارت است از برده باری و ملایمت در افعال و اقوال در مقابل بیچاره .
موضوع تواضع : شخص متواضع و شکسته می باشد .
غرض تواضع : حصول رفعت و بلندی نزد اهل دانش می باشد .
مَنٌ تَواضَعَ لِلهِ َرفَعَهُ اللهُ . ( حدیث شریف )
ترجمه : کسیکه تواضع میکند به خدا بالا می کند درجه آن را خدا .
ز- صدق (Truth)
در لغت راستی ، و در اصطلاح اظهار سخن است در حضور شخص موافق واقع و نفس الامر ( ذات کار ) .
موضوع صدق : ذات شخص می باشد .
غرض صدق : مقبولیت در بین جامعه می باشد .
وَ مَنٌ اَصٌدَقُ مِنَ اللهِ حَدِيٌثاً . ( النسأ آیه 7 8 )
ترجمه : و کیست راستگو تر از خدا در سخن .
مکتب توحید از لحاظ اخلاق
Monotheism in View of Moral
برای درست ساختن اخلاق جامعه بشری عالی ترین و آخرین سازمان عبارت از دین آسمانی ( مکتب توحید ) است .
فلسفه اخلاق
فلسفه انسان شناسی یا اخلاق ، بر اساس جهان بینی توحید
این بحث ، همیشه در تاریخ و فرهنگ و فلسفه و دین ، مطرح بوده ــــ و اکنون نیز بیش از همیشه مطرح است ــــ که آدمی چگونه باید زندگی کند؟ و چگونه رفتاری باید داشته باشد؟ و پیش از این دو سؤال ، پرسش حساستری مطرح است که : " چگونه باید باشد؟ " یعنی ، " چگونه باید بشود؟ " .
در این پرسش های اساسی ، که مجموعاً اخلاق و یا انسان شناسی مطرح است، می خواهم این مساله را عنوان کنم که توحید، بعنوان یک اعتقاد ، و بخصوص بعنوان یک جهان بینی ، چه نقشی دارد ، و برای آنها که به توحید معتقدند ــــ که غالباً متعقدند ! ــــ بخصوص کسانی که در ذهن بزرگ و فعال و گسترده شان ، توحید ، بشکل یک جهان بینی مطرح است ، مساله اخلاق ، ومساله خیر و شر ، و مساله فداکاری و ایثار ، و مساله ارزشها ، و در نتیجه کیفیت رفتار اجتماعی ، و یا کیفیت زندگی انسانی و فردی ، در رابطه با دیگری و دیگران چگونه است . چون " اعتقاد به توحید " کافی نیست ، بلکه "شناخت توحید " می تواند این آثار را داشته باشد. و گر نه ، نفس عقیده به توحید ، مثل عقیده به هر مکتب و هر مذهب و هر عصر و هر شخص دیگری ، اگر باشناخت توام نباشد ، خالی از اثر و فایده است . آنچه که ما کم داریم نه عقیده ، بلکه شناخت است . و این بحث ، نه تنها در توحید ، که در تمام مسائل مذهبیمان مطرح است . و چنین است که همه عقاید مان عقیم و بی نتیجه مانده ، و حتی عقاید مثبتمان ، نتایجی منفی داده است .
اخلاق در تلقی عامه
اگر بعد از کلمه اخلاق ، بلافاصله " فلسفه چگونه بودن " یا " فلسفه انسان شناسی " را می افزایم ، به این جهت است که کلمۀ اخلاق در زبان و ذهن ما ، کلمه ای است بسیار بی محتوی و مبتذل و فقیر و بی جاذبه .
هم اکنون در زبان ما ، اخلاق به معنای تسلیم شدن به یک سلسله سنت ها و آداب و رفتارهایی است که از گذشته رسیده و مورد تأیید و اتفاق بزرگها ، و اکثریت است . و آدم اخلاقی، کسی است که به این سنت ها و روابط و رفتارها تمکین کرده است . بنا بر این ، در تحلیل منطقی ، آدم اخلاقی ، بصورت آدم سنتی در می آید . یعنی کسی که به مراسم و عادات و عقاید سنتی مورد اتفاق جامعه ، معتقد است . و عمل می کند ، آدمی است دارای مبانی اخلاقی ، و آدمی که اینهمه را نمی پذیرد، و یا در برابر یکی ار این سنت ها ، عصیان می کند ، آدم منحرف و یا فاسدی است .
اخلاق علمی
این ، اخلاق در تلقی عام است ، و اخلاق دیگری هم داریم که بصورت علمی تدریس می شود ، و بحث های مذهبی مجرد ماوراء واقعیت و عملاً بی اثر در زندگی واقعی انسانهای واقعی است . در فرهنگ ما هم نوعی علم کلام ، آمیخته با فلسفه و با روح تصوف ، مجموعاً درس یا علم اخلاق مارا تشکیل می دهد که غالباً "اخلاق فردی" است و بیشتر بابینش عرفانی و درون گرائی و زهد وتزکیه ، و توجیه شده با مذهب . و به همین علت ، در کنار یا در میان این بحث ها ، مقداری روایت منسوب به ائمه هم وجود دارد، ولی وجود اینها به این معنی نیست که این بحث ها ، مورد تأییداسلام است . چرا که می بینیم دانشمندان مختلف ، با افکار گوناگون و حتی جهت های متضاد در اندیشه ها و عقاید ، به وسیلۀ آیات قرآن و احادیث ائمه ، خود را توجیه کرده اند . آنکه به " جبر" معتقد است ، یک سلسله آیات و روایات کنار افکار و عقاید و بحث هایش می گذارد ، و کسی هم به اختیار مطلق معتقد است ، به همین وسایل متوسل می شود ، و کسی هم که به هیچ چیز معتقد نیست ، باز همین کار را می کند و آنکه به پلیدی و ذلت نیز تن داده است ، تسلیم در برابر ذلتش را هم به وسیله آیه و سنت و حدیث ، توجیه می کند . پس وجود بعضی از آیات و روایات در یک کتاب یا در یک کنفرانس و یا در یک خطبه وبحث علمی و درسی ، دال بر اسلامی بودن آن بحث ها و طرحها و برداشت ها نیست ؛ و تازه این در هنگامی است که همه روایات و احادیث ، صد در صد صحیح و اصیل باشند ؛ و اگر در اصالتشان نیز شک باشد ، تکلفیشان روشن است .
اخلاق ، در تعریف حقیقی و درستش
درتعریف حقیقی و درست ، اخلاق به معنای ابعاد اصلی و اساسی شخصیت انسان ایده آل است ، وبحث اخلاقی ، بحثی است که مساله ارزشها Valeurs را توجیه می کند ، وارزش ، مفاهیم یا مصداق های خاصی است که با سود ، مغایر – و گاهی متضاد ـــ است . مفهومی که "ارزش" در ذهنمان دارد و به معنای اقتصادی ، یا قیمت و بهاء است ، فراموش کنیم ، که ارزش ، عبارت از رابطه خاصی است که انسان باشیء ، فرد ، و یا یک رفتار خاص دارد ، که در آن سود و نفع نیست ، بلکه بصورت زیان و نفی سود و نفع ، مطرح است. معذلک ، نفس ارزش ، انسان را وادار می کند که وقتی در برابر دو پدیده ، یا دو رفتار، قرار می گیرد ، که یکی بر اساس بینش سودپرستی و نفع طلبی قابل توجیه است و دیگر بر اساس بینش ارزش پرستی و ارزش طلبی ، آدمی ، ارزش را اختیار و سود و نفع خویش را طرد می کند .
هر جا که برای فردی ، سودی بود ، و او بخاطر چیزی از سر سود گذشت و نگرفت و به دست خویش طردش کرد ، معلوم می شود که در برابر ارزشی قرارگرفته است."زنده بودن" و "زندگی کردن " برای انسان ، یک سود است . اما وقتی که جان خویش را – که محک سنجشی است برای همۀ منافع و عالی ترین نفع – می دهد ، معلوم می شود که در برابر ارزشی مافوق منافع و سود ، و مافوق "زنده بودن" و "ماندن" و "بودن" ، قرار گرفته است ، و ارزش را انتخاب کرده است – چنین کسی ، شهید است. این مرحله اوج قله عظمت ارزش ها است ، و در مرحلۀ بسیار فروتر ، و در فروترین مرحله ، جایی است که در کافه ای – مثلاً – پول دوستانتان را می پردازید ، یا در گذرگاهی ، به رهگذرانی چند کمک می کنید ، بی آنکه به نفعی بیندیشید ، یا امید جبرانی داشته باشید . درآنجا برای شما نفس این کار اصالت داشته و یک ارزش را انتخاب کرده اید ، در برابر سود ، یعنی زیان را بخاطر حفظ ارزش گرفته اید .
بحث ارزش و سود را ، در جلسه ای ازجلسات همین کلاس مطرح کردم .
آنجا بود که گفتم روستائی هموطنمان ، ضرب المثلی دارد که "تو در گلستان گل می چینی ، و او در دیگدان تپاله " و من پنداشتم که به "او" توهین کرده است، و "تو" را ستوده است، اما دیدم ، درست برعکس ، "تپاله چین" را ستوده است ، چون کاری سودمن، می کند ، و "گلچین" را نکوهش کرده است ، که به کاری بی منفعت دست یازدیده است(1) .
این اصالت "سود" و نفی ارزشها است ، و مسیری که بشریت و تمدن مادی امروز ، می پیماید.- Utilitarisme اصالت سود و نفی اصالت ارزشها – فلسفه زندگی و مسیر حرکت ذهنی و فکری و اخلاقی بشر امروز است.
بحث " ارزش " و " سود " از اساسی ترین بحث های اخلاق است .
انسان ایده آل و انسان امروز
انسان موجود ، انسانی است که بیشتر به سود و نفع گرایش دارد ، و انسان مطلوب وآرمانی ، انسانی که باید باشد ، انسانی که همۀ مکتب ها و هنرها و مذاهب ستایش کنندۀ اویند ، ولااقل ادعای ساختنش را دارند ، انسانی است که از منفعتی و مصلحتی بودن ، به انسانِ ارزشی ، تبدیل یافته است ؛ انسان موجود ، غالباً ارزش را فدای سود می کند ، و انسان آرمانی و مطلوب برعکس ، "سود" را بسادگی ، قربانی ارزش می سازد .
دنیا و آخرت
بحث دنیا و آخرت ، در مذهب ما ، تعبیری است از بحث تصادم میان "سود" و "ارزش" در انسان شناسی جدید و اخلاق امروز .
برخلاف آنچه که در ذهن عموم است ، مکان جرافیائی خاص و مشخصی بنام " دنیا " و "آخرت" نیست . دنیا ، یک صفت است، و آخرت ، نوعی مرحله و بینش و تلقی و برداشت ؛ یعنی ، این شیء واحد ، در نوعی ارتباط خاص با من ، پدیده ای دنیائی می شود ، و در رابطه ای عکس ، پدیده ای آخرتی . توصیه حضرت علی (ع) به "عاصم بن زیاد حارثی" نشان دهنده این بحث است ، که می فرماید : اگر این خانه بزرگ ، و این ثروت را ، ـــ که پدیده ای صد در صد مادی است – در راه خدمت به مردم و انجام کاری بزرگ صرف کردی، پدیده ای آخرتی می شود ، و اگر همین را در خدمت منافعی شخصی و زندگی خصوصیت قرار دادی ، به ظلم و گناه و انحراف و دنیا زدگی دچاری ، و این پدیده ای دنیائی است . در صورتی که در ذهن ما ، هرچه مجرد و ذهنی و غیبی است ، و مربوط به بعد از مرگ و پشت طبیعت مادی و محسوس ، آخرتی است ، و هر چه طبیعی و مادی و محسوس ، دنیائی. اما بحث طبیعی و ماوراء الطبیعی ، مجرد و مادی و بحث از پدیده ای که عینی و محسوس و واقعی (Objectif) است ، و پدیده ای که ذهنی و روحانی و ایده آل است ، یک بحث است ، و بحث دنیا و آخرت یک بحث دیگر . و چنان پنداشته اند که اینها با هم مترادفند .
پول ، نان ، ثروت و ... مادی است ، کنکرت است ، طبیعی است ، این جهانی است ، اما در نوعی رابطه با من ، آخرتی می شوند ، و در نوعی دیگر ، دنیائی . این است که گاه یک عمل مذهبی و یک پدیدۀ ذهنی ، و یک ایمان ماوراءالطبیعی ، دنیائی می شود ، و گاه یک پدیدۀ صد در صد اقتصادی و مادی و مربوط به جسم و آسایش و ثروت ، و امکانات تکنیکی و مادی ، آخرتی ، ولی این تناقض با چنین بینش متافزیکی که در ذهن مذهبی همه مان وجود دارد ، حل نمی شود .
تجلیل نان در قرآن
اسلام ، فقر را محکوم می کند ونان و ثروت را تجلیل . در قرآن ، هر جا که "فضل الله" هست ، به معنای ثروت مادی است ، نه ایمان و علم . و این سه تعبیر : "معروف" ، "خیر" و "فضل خدا" که هر سه در قرآن و حدیث ، به معنای ثروت مادی است ، نشان دهنده این است که قرآن اینهمه به زندگی مادی و طبیعی و به طبیعت مادی و محسوس ، اهمیت می دهد ؛ بطوری که بیشتر قسم هایی که خدا در قرآن می خورد ، به اشیاء و پدیده های مادی و محسوس و طبیعی است ، و نام بیشتر سوره های قرآن از این پدیده های مادی، عینی ، اجتماعی و واقعی ، بشری گرفته شده است (2) .
مسا له اخلاق ، هم در بین علمای قدیمی مذاهب و هم در مکتب های فلسفی امروز – حتی در ماتریالیسم و ماتریالیسم دیالکتیک ، و سوسیالیسم و اگزستانسیالیسم – مطرح است . مساله اخلاق ، نه تنها در سوسیالیسم مطرح است ، بلکه اساسی ترین مساله این مکتب است .
" اخلاق " را با نصیحت های آقا جان و بابا بزرگ ، نباید یکی گرفت ، و نباید چنان به اخلاق اندیشید ، که اکثر اولیاء ( ! ) و بسیاری از موعظه گران و نیز معلمان ، می اندیشیدند ، و می اندیشند .
روزی در شورای دبیران مدرسه دخترانه ای ، طفلک شاگرد را می خواستند به پیشنهاد چند تن از معلمان برای همیشه ، یا به در خواست ملایمان منصف ( ! ) پانزده روز ، از مدرسه اخراج کنند ، چون در جواب اینکه چرا دامنت کوتاه است ، جلو همه ، در کلاس گفته ، پس چرا خودتان در مهمانی ها ، آنهمه لخت می پوشید ، خانم دبیر ! ؟ و جرم بزرگترش اینکه ، می رود و کتاب می خواند و سوژه پیدا می کند و از صحت و سقم و تازه و کهنه بودن مطالب معلمین ، بحث می کند و ایراد می گیرد و مخالفت می کند ! نظر مرا خواستند ، گفتم : اگر قرار بر بیرون کردن بحق است ، باید همۀ این شاگردان برء را که معلم بی قدرت را ، قادر مطلق می پندارند ، و هر چه دیکته کنی می نویسند ، بیرون ریخت ، و تنها او را نگاه داشت ، که اعمالش در نظر شما غیر اخلاقی است ، و آن بچه های نجیب دیگر را که نمره انضباط و رفتار و اخلاق و ادبشان بیست است ، یکجا از مدرسه فرستاد به بهشت زهرا . در طول دوران های متناوب تاریخ ، بنام مذهب ، فلسفه ، معنویت ، ملیت ، جامعه ، انسانیت... یک نوع " روحیه و صفات و رفتار " بنام " اخلاق" تبلیغ می شده است که " فلسفه تمکین " بوده است برای توده مردم در قبال سلطۀ قدرت های حاکم . این قدرت حاکم ممکن است یک امپراطور باشد ، در یک اپراطوری بزرگ ؛ ممکن است یک خان یا حاجی آقا باشد ، در قبال چند رعیت و یک میرزای حجره و صندوقدار و یا چند کارگر کار خانه ، و نیز ممکن است یک پدر باشد در خانواده و در برابر فرزند . این است که اخلاق مسیحیت را – آنچنان که کلیسا ساخته است – اخلاقی می دانند که برای بردگان و اقوام ذلیل و زیر دست استعمار رومی ساخته شده است ، به سود رژیم امپراطوری و روح سلطه جوئی رم .
معمولاً " صلح کل " و " همه را دوست داشتن " و " نفی روح انتقام و نشان دادن عکس العمل " و روح " سکوت و تحمل و بردباری و نجابت " و " تحقیر مادیات و توجه به مسائل ماوراء زندگی " و " خزیدن به درون و غفلت از برون " همه ، ماموران معنوی قدرت های برخوردار و غارتگر دنیایند تا برای ترکتازی و تجاوز و جولان بی حد و بی مانع و بی خطر آنها راه باز کنند و مردم را به خود و یا به جاهای دیگر مشغول دارند ؛ و تصادفی نیست که تصوف در اشرافیت رشد می کند و آلن دالس از فساد اخلاق و عصیان نسل جوان در دنیا امروز هراسان میشود و همۀ نانجیبان تاریخ ستایشگر نجابت میشوند و مردم نجیب را دوست دارند و نجیب ، صفت " اسب خوب " است و اسب خوب ، اسب رامی است که خوب سواری می دهد و اخلاق و رفتار معقول و منطقی و " واقعاً پسندیده " ای دارد !
بنا براین ، یکی اخلاق به معنی مجموعه سنت ها و علائم و خصوصیات و رفتارها و نشانه های اجتماعی است که زاده نظام اجتماعی و طبقاتی و اقتصادی تاریخ و فرهنگ یک قوم و یا یک مرحله تاریخی است و این ها نسبی است و متغیر که همچون دیگر پدیده های اجتماعی میزایند و رشد می کنند و می میرند و جای خود رابه پدیده های سنتی و اخلاق اجتماعی تازه می دهند .
یکی هم روح اخلاقی مشترک در غالب نظام های رایج سنتی و اجتماعی است که " فلسفهء تمکین " است و قید و بند
های داخلی تسلیم ، و یا مجموعه عادات و خصوصیاتی منفی که طی یک دوران طولانی حکومت و استقرار نظام خاص سیاسی و طبقاتی و اقتصادی و بنای اجتماعی ثابت در روح وجدان و رفتار و بینش و بمعنای کلی ، سلوک روحی و تلقی ارزش های معنوی یک جامعه ، رسوخ می یابد و شکل می گیرد ، چنانکه مثلاً افراط در تعارف های افراطی و ادب زبانی و رفتار اجتماعی بسیار مودبانه و لطیف غیر عادی – که حتی یک احوالپرسی ساده اش را باید مدت ها تمرین کرد تا یاد گرفت – آنچنان که در روابط اجتماعی ما منعکس است ؛ مثلاً می خواهد بگوید " دیروز آمدم خانه تان شما را ببینم ، نبود ید" میگوید : " همیشه مترصد فرصتی بوده ام که به پای بوسی حضرت مستطاب عالی توفیق یابم و برای آنکه مصدع اوقات شریف آقا نشده باشم ، در ترصد موقیعتی بوده ام که درِِ دولت سرا به روی همه ارادتمندان باز باشد و بار عامی باشد و من هم به طفیل دیگران خود را در خیل مریدان و مقربان درگاه جا بزنم و به فیض عظمای آستان بوسی نائل شوم ، تا دیروز که به قصد شرفیابی به محضر مبارک حضرت مستطاب عالی تا درِ دولت سراهم آمدم و " آدمِِ سرکار عالی " اطلاع داد که وجود مبارک مختصر کسا لتی عارضشان شده و خواب تشریف دارند و این بود که نعمت عظمای زیارت حضرت قبله گاهی شامل حال نشد ... " ! ( خدا مرگت بدهت با این ادبت و ادبیاتت ! ) این اخلاق و ادب زائیدۀ نظامی است که طبقات از هم فاصله دور و ثابت و غیر قابل عبور دارند و این است که در ارتباط با هم یک سلسله تشریفات و آداب و رسوم پیچیده و قرار دادی و لازم الاجرا باید مراعات شود . در نظامهای طبقاتی قدیم ، اخلاقی اشرافی یا رفتار و آداب درباری (Courtoisie) موقعیت توده را در برابر طبقات حاکم ، اشراف ، درباریان و روحانیون ، مشخص می سازد و حتی پس از آنکه روابط طبقاتی هم عوض می شود ، آثار این اخلاق در رفتار و گفتار و ادبیات و معنویات و تعلیم و تربیت عمومی بر جا می ماند و حتی وقتی خود مقام و قدرت واقعی اجتماعی ازمیان می رود و یک پوستهء ظاهری و پوک از یک مقام می ماند ، قید به القاب وعناوین و تشریفات لفظی بیشتر می شود و افراطی تر !
چنانکه در تاریخ اسلام ، لقب حجة اسلام ویژهء غزالی بزرگ است و ثقة السلام خاص شیخ طوسی ، پیشوای علمی شیعه ؛ اما امروز اگر این هر دو تا لقب را به یکی از روضه خوان های مجالس خانگی هم بدهی کله ات را به جرم اهانت به مقام روحانیت می کند !
خیر و شر
در اخلاق قدیم و جدید ، از بیان ارسطو گرفته تا سارتر ، سخن از خیر و شر می رود یعنی اخلاق ، علمی است که دعوت به " خیر " و نهی از " شر " می کند . بنا بر این علمی که از عالََم واقعی سخن می گوید ، اگر عالَم واقعیش ، طبیعت باشد ، " فزیک " می شود و اگر عناصر مادی و میل ارتباط و ترکیبشان باشد ، " شیمی " . اگر آدم باشد ، " انسان شناسی " ، اگر زمین ، " زمین شناسی " و اگر درخت و گیاه ، " گیاه شناسی " ، اما اگر بحث خیر و شر باشد ، علم اخلاق می شود .
یکی از ابعاد تشخیص ، برای تحقق اخلاق ، خیر و شر است ؛ اما اخلاق با فهم خیر و شر، نه تنها تمام نیست ، که هیچ است ، که اگر اخلاق ، فقد بحث خیر و شر باشد بصورت یک علم ذهنی و کلامی و فلسفی در می آید ، و به درد تدریس می خورد و ذره ای تأثیر در زندگی اجتماعی و فردی نخواهد داشت . بنا بر این ، مشکل اخلاق ، مشکل تشخیص خیر و شر نیست ، بلکه مشکلِِ خود آدم است ، مشکل انسانی که در برابر خیر و شر قرار گرفته است ، مشکل انتخاب کنندهء خیر و شر ، نه تمیز خیر و شر و تقسیم امور به خیر و شر !
سه پایه اخلاق
اخلاق که بحث " چگونه زیستن " و " چگونه بودن " آدمی است – آنچنانکه من می اندیشم – بر سه اصل استوار است
( نه یک اصل ، یعنی خیر و شر ) و هر مکتبی – چه مذهبی ، چه غیر مذهبی ، معنوی یا مادی ، ایده آلیستی یا رئالیستی – باید این سه اصل را طرح و روشن کند ، که اگر طرح نشود ، یا مبهم بماند ، اخلاق ، استوار و قابل تحقق نیست . و اما آن سه پایه ، یا سه اصل :
1 – ایثار
آنچه که ستون اساسی و عمود خیمهء انسان بودن ، یا اخلاق ، است ، در یک کلمه ، " ایثار " است – کلمه ای که در هیچ زبانی وجود ندارد ، که با اینهمه کوتاهی و دقت ، اینقدر معنی را القاء کند – و " ایثار " یعنی " انتخاب منافع و مصالح دیگر و دیگران ، بر منافع و مصالح خویش " . " ایثار" ، عملی است در اوج اخلاق ، وقتی کسی در دو راهی " خود " و " دیگران " قرار می گیرد – که در راهی به منافع ، لذت ، امنیت و بقاء و بودن خویش میرسد ، و در راه دوم ، باید اینهمه را بخاطر تامین منافع ، لذت و خوشبختی دیگران از دست بنهد – و راه دوم ، یعنی " دیگران " را می گزیند ، " ایثار " کرده است و این غیر از راهی است که فرد ، در ضمن حرکت بسوی جلب منافع خویش و در حال زندگی کردن برای خویش ، به نفع دیگران نیز می اندیشد و تامین زندگی دیگران. در این حال ، ایثار نیست ، احسان است .
" ایثار" مسالهء بسیار بزرگی است ، اما مهمتر از خود عمل – که فرد واقعاً منافع خویش را سخاوتمندانه و پارسایانه و بی نظر و بی چشمداشت ، به دیگری و دیگران ببخشد ، و خود را محکوم و محروم بگذارد – توجیه منطقی و عقلی این عمل است . هیچ فلسفه و هیچ مکتب جامعه شناسی و انسان شناسی یی وجود ندارد که بتواند چنین عملی را توجیه و تفسیر و تحلیل عقلی بکند و منطقی نشانش بدهد ، عملی را که فرد در آنجا دیگری را برخود بر میگزیند و هیچ پاداشی نمی خواهد – نه معنوی ، نه مادی .
انواع داد و ستد
ما ، سه نوع عمل داریم : اولین نوعیش ، همان است که همه می شناسیم و بام تا شام در گیرش هستیم ؛ چیزی می دهیم و چیزی می گیریم ؛ کاری مادی انجام می دهیم و مزدی مادی می گیریم ، و گاهی کار معنوی می دهیم و پاداش مادی می گیریم ، که در هر دو صورت یکی است . اینکه تخم مرغ بدهم و شکر بگیرم ، یا کارم را در فلان کارخانه در قبال مقداری مزد ، بفروشم ، و یا کالای معنوی – چون محفوظات کلاسیک ، و یا پند و اندرز و خطابه های مذهبی و غیر مذهبی – بدهم و در ازای آن پاداش بگیرم : پول یا شهرت و یا مقام و قدرت – چه تفاوتی می کند ؟ ـــ به هر ترتیب معامله کرده ام ، چیز داده ام – معنوی یا مادی – و چیزی – معنوی یا مادی – گرفته ام (3).
نوع دوم : در این شکل به کسانی توجه داریم که مازاد سفره و جیب و زندگیشان را می بخشند ، بی آنکه این بخشش اند کی هم در زندگیشان تاثیر گذاشته باشد ؛ و همین ها نیز بر دو نوعند ، آنها که کیفیت را فدای کمیت می کنند ، و آنهای که کمیت را فدای کیفیت . در نوع اول ، کسانی را می بینیم که تا صد تومان کمک می کنند ، صفحات روزنامه و مجله را با نام خویش سیاه می کنند ، و همهء زبانها را جارچی بخشش بشر دوستانه خود می خواهند ! و در نوع دوم ، کسانی را می بینیم که در قبال بخشش ، راضی نمی شوند که نامشان در رادیو و تلویزیون و روزنامه و مجله چاپ شود و بسر زبانها بیفتد ، چرا که بدین ترتیب لذتی بیشتر می برند و خود خواهیشان بیشتر ارضاء می شود ؛ که اگر نامشان چاپ میشد ، در انبوه نامها ، گم می شد ، و اکنون که نه ، و فقط مقدار بخشش چاپ شده است ، همه در شگفتی یی تحسین آمیز که چه مرد بخشنده ای و او شادمان و پر غرور ، که این منم ! و این آدم خود خواهیش را با تحسین های شگفت آمیز و اعجاب های تحسین آمیز همان چند فردی که از آن ها خواهش کرد که این پول را برای " آن مصرف " از من بگیرید ولی خواهش می کنم اسمی از بنده نبرید ، ارضاء کرده است . این چند نفر که با چنین تکیه ای او را چنین بخشنده ای می شناسند ، برای او راضی کننده تر است تا هزارها نفر که اسم مجهولی از رادیو به گوششان بخورد و یکی هم متوجه وجود نازنین آقا نشود ... او کمیت را در معامله ، فدای کیفیت کرده است .
بنا براین ، بخششی که در زندگی بخشنده ، هیچ ضربه ای نیست و محرومیت و رنجی ببار نمی آورد ، و تنها از اضافات است که بخشیده است ، به توجیه نیازمند نیست ، چرا که تربیت اخلاقی و انسانی و " عقل اجتماعی " کافی است که مردم را بدین کار وا دارد . هر انسانی بصورت غریزی دلش می خواهد که اعمالی انجام بدهد که وجدانش نوازش پیدا کند . اما آنچه که در عقل و علم و منطقی امروزی – در جهان بینی مادی ، در جهان بینی سیانتیستی ، در جهان بینی منطقی ، در جهان بینی دیالکتیکی ، در جهان بینی مارکسیستی و اگزیستانسیالیستی هم – قابل توجیه نیست ، این است که " فرد به دیگران خدمتی بکند ، که خیانت بخویش است " و برای نجات دیگران ، دست به کوششی بزند ، که به اسارت افکندن خود است و زندگی دیگران را به قیمت مرگ خویش بخواهد ، و به قیمت آجر کردن نان خویش ، نان دیگران را بجوید و مرگ خویش را برای نجات طبقه یا جامعه اش بپذیرد ؛ و هنگامی که تمام غذایش ، به اندازه گرسنگی اوست ، همه را – یا حتی نیمی و یا لقمه ای را – به دیگری ببخشد . این است که قابل توجیه منطقی نیست ، و " ایثار" این است .
" نیچه " ، فیلسوف ، نابغه و نویسنده و دانشمند بزرگ و افتخار بشریت قرن 19 ، و یکی از سرمایه های معنوی انسان است – موافق و مخالف بودن با او ، بحث دیگری است – او که در ابتدا آنقدر خشن بود که فقط " زور " را حق می دانست ، در اواخر عمر ، به انسانیت خویش باز گشت ، و هنگامی که اسبی نحیف را افتاده در جوی دید که سنگینی گاری را تحمل می کند ، و نای و قدرت برخاستنش نیست ، اما گاریچی ، با خوشونت جلاد مانندی ، تازیانه اش می زند ، که از شدت درد بر خیزد ، نیچه طاقت نیاورد و در گاریچی آویخت . نیچهء فیلسوف برای دفاع از اسبی – که فقط مظلوم بود ، نه حتی مملوک نیچه – به گاریچی حمله کرد . و معلوم است که در چنین مبارزه ای که یک طرف فیلسوفی است و طرف دیگر گاری چی یی ، چه کسی پیروز است ! نیچه با لگدی که از گاریچی خورد ، نقش زمین شد و مرد .
این عمل نیچه ، یک " واقعه " و یک " واقعیت " است – و در تمام دنیا ، مشابه دارد – که وقتی می شنویم نیچه ، با آن عظمتش ، به سرنوشت یک اسب – فرد اسب ، نه نوعی اسب – می اندیشد و چنان حساسیتی نشان می دهد که جان خویش را بخطر می اندازد و زندگیش را فدا می کند ، از ستایش نیچه سرشار می شویم ، و عملش را بزرگترین و با شکوهترین عملی می دانیم که در زندگیش انجام داده و شاید بزرگترین اثری است که در زندگیش خلق کرده است . در حالی که چنین عملی ، از لحاظ فلسفه مادی و از لحاظ منطقی ، قابل توجیه نیست ، چون چیزی قابل توجیه است که میان سود و عمل ، رابطه علت و معلولی باشد و سرمایه گذاری و نتیجه با هم سازگار باشند .
انسان اگر در کاری سرمایه گذاری می کند به امید سود است ، و اگر سرمایه کلانی را برای بدست آوردن سود کمی نابود کند ، عملش عقلاً محکوم و جنون آمیز است . زیرا تنها چیزی را که عقل می فهمد این است که تمامی آنچه در کاری صرف شده است با هم جمع شود و سپس این " مجموعه " با آنچه از این کار عاید شده سنجیده شود و اگر آنچه بدست آمده از آنچه برای آن از دست داده اند ، بیشتر و برتر نباشد ، عمل غیر عقلی است و محکوم .
منطق " ابرام "
یکی از دوستان خانوادگی ما کسی است بنام " ابرام " که هر چندی به دیدار مان می آید – حالا چه تشابهی میان ما و اوست که چنین مورد توجهش هستیم ، نمی دانم – و از خصوصیاتش ، یکی این است که قدرت ترکیب ندارد و مقطع می اندیشد – درست مثل آن جنابانی که کنفرانس " پدر ، مادر ، ما متهمیم " را خوانده اند ، که دو قسمت است : قسمت اول از قول دختر و پسر ضد مذهبی و بیزار و ناراضی از مذهب ، نقل می شود ، و قسمت دوم از قول خود من که دارم به انتقاد های او بنام مذهب جواب می دهم و حمله هایش را رد می کنم ؛ در قسمت اول حمله به اسلام است از قول دختر و پسر ضد مذهبی ، در قسمت دوم دفاع از مذهب و مفاهیم راستین مذهبی است ، از قول خود من ؛ اما اینها تنها در نیمهء اول به قضاوت پرداخته اند و قول نسل ضد مذهبی را ، قول من پنداشته اند ، و شروع کرده اند به حمله به من و هیاهو و تکثیر نوار که فلانی خدا و فردا و مذهب را رسماً در سخنرانی مذهبی اش رد کرده و قرآن و نماز و دعا و تشیع و همه چیز را مسخره کرده و علیه همه این اصول یکایک دلیل علمی آورد است (!) آن هم در حسینیه ارشاد و آن هم شب 23 ماه رمضان و آن هم در برابر چندین هزار مذهبی ، و همه اصول مذهبی را از ریشه مطلقا ً زده است ! یک عده هم آمدند که دلایل را که من از قول دختر و پسر ضد مذهبی خطاب به پدر و مادرش که مذهبی اند نقل کرده بودم به عنوان عقیدهء خودم یکایک با دلیل و آیه رد کنند !
نیمهء اول سخنرانی مجموعهء حمله ها و اتهام های نسل جوان غیر مذهبی است که پدر و مادر متهمش را مورد حمله قرار می دهد و اسم سخنرانی هم " پدر ، مادر : ما متهمیم " است ، یعنی در برابر این نسل ، و اتهاممان هم مذهبی بودنمان ، و این ها هم اتهام های که می زنند ، در این جا به نمایندگی این نسل حرف می زدم .
نیمهء دوم سخنرانی ، من به نمایندگی از مذهب که ایمان خودم است یکایک آن اتهام ها را رد می کنم و از ریشه می زنم و ثابت می کنم آنچه شما در پدر و مادر تان می کوبید مذهب نیست و شما هم مذهب را همان جور تلقی کرده اید که پدر و مادر تان ؛ خدا و قرآن و دعا و شفاعت و امام و آخرت و عدل و ولایت و انتظار و تشیع و ... اینها است .
این گروه ناقد باید این دو نیمهء متضاد یک سخنرانی را با هم جمع می کردند و نتیجه ای را که از جمع و ترکیب این دو بخش بدست می آید ملاک قضاوت قرار نمی دادند ؛ ولی ذهنشان قدرت ترکیب و نتیجه گیری ندارد ، پدیده ها را جدا جدا می فهمند ( البته فهمیده هاشان ) و نمی توانند رابطهء علت و معلولی میان آنها برقرار کنند .
این " ابرام " که قهرمان تکه تکه فهمی و مقطع اندیشی است ، روزی به من گفت که " من برای حمام ، روزهای جمعه را می روم به قم زیرا در تهران ، قیمت حمام 15 قران است و در قم 5/3 قران ، این است که من برای حمام رفتن به قم می روم " . گفتم خوب برادر ، تو که 30 ریال هم پول اتوبوس می دهی برای رفتن و30 سریال هم برای برگشتن ! با اعتراض گفت : اینکه پول کرایه است . پول اتوبوس چه ربطی دارد به پول حمام ؟ !
او نمی توانست رابطه ای میان پول کرایه اتوبوس و مزد حمام پیدا کند و حساب کند که در نتیجه ، یک حمام قم برای او شده چهار تا حمام تهران به اضافهء یک پیسی !
اینها که قدرت ترکیبشان نیست و مقطع می اندیشند ، نمی توانند عمل " نیچه " را در یابند ، و می گویند ، اگر کسی صد هزار تومان سرمایه گذاری کند و بعداً راندمان کارش پنج تومان باشد ، عملش ، عملی احمقانه و محکوم است و " نیچه " که فیلسوف نابغه ای است و بزرگرترین سرمایهء جامعه آلمان – و جهان ـــ در این عمل فدا شده است و در عوض یک اسب گاری مانده است . پس این یک " عمل ابرامی " است ، قابل توجیه نیست ، عملش محکوم و مبتذل و منفی است .
می بینیم کاری که قلب و احساس و انسانیتم را سر شار می کند ، در استدلال منتطقی ، عملی مبتذل و غیر منطقی جلوه می کند ، و کاری " نیچه وار " تاویل می شود به کاری " ابرام وار " ! در پایان پر شکوه زندگی " نیچه " ، بحث " سود " و " ارزش " کاملاً روشن می شود . در اینجا بشریت یک زیان کرده است ، که " نیچه " را به اسب گاری داده است ، ولی یک " ارزش " آفریده است ، که انسان تا چه حد می تواند احساس مسئولیت کند ، و نسبت به سرنوشت دیگران – حتی سرنوشت حیوانات ، و حتی نسبت به پدیدهء ظالمانهء حقیری که در کنارش می گذرد – تا چه حد ، حساسیت داشته باشد . و این چقدر فرق دارد ، با آدمهایی که در همین زمان ما ، به گوشه ای می نشینند و تمام عمرشان را صرف حاشیه نوشتن بر کتاب ها و بحث های لغوی و معنویات هپروتی و هور قلیائی ، می کنند . ولی وجود انسانهایی را – حتی مسلمانهایی را – که از فقر و گرسنگی و استعمار و ذلت و بد بختی ، در کنارشان می میرند ، حس نمی کنند ، و کشف اینکه نام " زلیخا " در هیچ کتابی نیست ، یا این بیت حافظ به آن معناست ، نه به این معنا ، آنها را غرق در شور و نشاط کرده است . " ارزش " ماوراء عقلی که نیچه آفریده است – به قیمت جانش – این است دفاع از حق – و لو حق یک اسب زبان بسته – یک عمل انسانی است و جلوگیری از ظلم – حتی ظلم به یک حیوان – یک مسئولیت انسانی است . آنچه نیچه پدید آورده است این است که برای دفاع از حق و جلوگیری از ظلم ، به مقامی رسیده است که از زندگی وهستی خود چشم پوشد !
عمل " نیچه " ، کاری ضد منطقی و غیر قابل توجیه است . اما " ایثار " است آن هم " ایثار جان " ، آن هم در دفاع حق یک اسب گاری . نه معامله مادی به مادی است ، و نه مادی به معنوی و معنوی به مادی و نه احسان و کمک خیر ، به آن معنا که از زائدهء زمان وزبان و ثروتشان به نیازمندان ببخشند ، بی آنکه اندک تاثیری در زندگیشان ببخشد .
" ایثار " ، فرمانی است برای بخشیدن همه چیز ، و گرفتن هیچ چیز ؛ یعنی :
ای فرد ! بمیرتا دیگران بمانند . اسارت راپبذیر ، تا دیگران به آزادی برسند ؛ زندگیت را در خدمت مردم ، به رنج و بد بختی و محرومیت ، و دور شدن از همه لذت ها بگذران ، و همهء بد بختی ها را استقبال و تحمل کن ، واینگونه تلخ و مجروح و محروم زندگی کن ، تا نسل بعد و نسلهای بعدی بتوانند خوب زندگی کنند .
اما ، چرا ؟ هیچ پاسخی نیست . تنها با شعر و هنر و موسیقی ، و با تلقین روحی است که می شود انسان مادی را به چنین کاری واداشت تا بی هیچ امیدی به اثر و نتیجهء بعدی ، خود را به نفع دیگران ، نفی کنند (4) .
این جهان بینی – حتی اگر جهان بینی سوسیالیستی و انسان پرستی هم باشد – به فرد گرائی منجر می شود . در چنین جهان بینی یی ، اگر انسان ، آگاه و هوشیار و منطقی و عقلی و بیدار باشد ، می فهمد که ایثار او و منافع ولذتها و همهء عمر و سرمایه و امکانات او ، برای دیگرانی که بعداً هیچ اثری برایش نخواهند داشت ، کاری احمقانه و عبثی است که از تلقینات گذشته ، آمده است ، و متوجه می شود که این دیگرانند که فرد را احمق می خواهند ، این جامعه و " روح جمعی " است که به فدا کاری فرد احتیاج دارد – که " روح اجتماع " خود شخصیتی است که عمل و فکر می کند – و نیازمند افرادی است که خویش را فدای او کنند ، و منافع او را بر منافع فردی خود ، ترجیح دهند ، وحتی جانشان را ، سخاوتمندانه ، به او ببخشند ، زیرا منافع جامعه ایجاب می کند " افرادش " خودخواه نباشند و منافع خود را قربانی او کنند .
پس چون جامعه و جمع ، همه احتیاج داشته که فرد و منافع و کوششها و رنج ها و امکانات و استعدادها و حتی خودش ، در خدمت جامعه قرار گیرد ، نه در خدمت خودش ، اخلاق درست شده است تا با زبان مذهب ، ناسیونالیسم ، سوسیالیسم ، نوع پرستی ، انسانیت ... – که همه تجلی های روح اجتماع اند – فرد را به فدا کاری در راه جمع بخواند ، چنین معیاری برای خوب و بد – که : " هر کس خود را فدای جامعه کند ، " با ارزش " و خوب است ، و هر کس به خویش باز گردد و فقط منافع شخصی و زندگی فردی خود را غنیمت بداند ، آدم فاسد و " بی ارزشی " است – معیار جامعه است و این جامعه است که ارزشها را بوجود آورده و به افراد تلقین کرده است ؛ وگر نه منطق عقلی نمی تواند برای این پاسخی بدهد که چرا باید خود و زندگیم را فدای جامعه کنم ، و چه علت و چه نیرویی می تواند بدین کار وا دارم کند ؟ جز آدمهای احساساتی که با این تلقین ها و قهرمان بازیها ، یا احساسات و امثال اینها ، با نصیحت های اخلاقی و تبلیغات روانی و فکری و ... به این کار وادار شوند ، توجیهی ندارد . پس اخلاق در اوجش ایثار است : ایثار مال ، ایثار آسایش ، ایثار امنیت ، ایثار لذت ، ایثار برخورداری ، ایثار عشق و در نهایت ، ایثار جان است برای دیگران . و اگر فلسفه و مکتب و مذهبی نتواند ایثار را توجیه کند ، و اگر در یک جهان بینی ، ایثار مفهوم منطقی نداشته باشد و موجه نباشد ، ویا اگر مذهبی جهان بینی یی ، فلسفه یا مکتبی – مادی و غیر مادی – نتواند به فرد بگوید که : " فدائی جامعه باش و خود را قربانی بقای دیگران کن " و چون دلیل بخواهد نتواند که برای فکر و عمل و بینش او ، علت و رابطه و ضامنی از خارج طرح کند ، که فرد بر آن اساس ، برای نجات دیگران ، خود را به آتش بیفکند ، بی پایه است و اخلاقش اساسی ندارد ؛ زیرا ، اگر فدا کاری در راه مردم و جان دادن برای هدف ، تجلی " غریزهء فدا کاری و قهرمانی " در انسان باشد ـــ آنچنان که در زنبور عسل و در ملکهء کندو که تن به مرگ می دهد – فدا کاری ، " ارزش " خود را از دست می دهد ، هر چند برای جامعه بسیار سودمند باشد .
2 – ملاک خیر و شر
بنظر من عالی ترین تحلیل اخلاقی در فلسفه های غیر مذهبی و غیر خدائی ، تحلیل آقای " سارتر " از اخلاق است . یعنی آنچه را که مارکسیسم نتوانسته است ، توجیه اخلاقی بکند ، سارتر کوشیده است تا جبران کند ، اینجا است که می گویم ، اگزیستانسیالیسم ، بیشتر از مارکسیسم به معنویت و انسانیت ، یعنی اومانیسم ، گرایش پیدا کرده است .
وقتی فرد عملی می کند که دوست دارد دیگران هم آن عمل را انجام دهند ، عملش " خیر " است ، و وقتی کاری می کند که دوست دارد هیچکس چنان کاری نکند ، و فقط او باشد ، عملش " شر " است . " سارتر " چنین توجیهی می کند ، چون می گوید : جهان ، عبث و پوچ است ؛ در هستی ، خدا و هدف و حساب و نظارتی نیست ، و چون عامل خیر و شر ، معنی ندارد و ضابطه ای نیست که بر اسا س آن اعمالمان را توجیه و تنظیم کنیم ، پس مبنای خیر و شر ، مبنایی درونی است بر اساس قضاوت و احساس شخصی .
این علامت سستی کار است ؛ چنانچه هر عربی ، در عربستان دوره جاهلی دخترش را ، بر خلاف غرائز و احساسات بچه دوستی و بشریش ، زنده بگور می کرد ، و قلبش می سوخت و چشمش می گریست ، اما فدا کاری بشری بزرگی را احساس می کرد ، چون بخیال خود برای جلوگیری از ننگ و ذلت دست بچنین کاری زده بود ، و دوست داشت که هر مردی ، چنین مردانگی یی داشته باشد ، و گرفتار احساسات فردی و شخصی نباشد ، و خانواده اش را ننگین نکند . در نظر سارتر ، همین عمل ، یک عمل خیر است ، چون ضابطهء خارجی دیگری وجود ندارد که هرکس بر آن اساس ، اعمالش را تبدیل و تقسیم به خیر و شر کند .
فرضاً ، این را می پذیریم که اعمال به خیر و شر تقسیم می شوند و تشخیص خیر و شر عمل هم با خود من است ، و هر چه را که انجام دهم و دوست داشته باشم که دیگران هم انجام دهند ، خیر است و هر چه را انجام دهم و دوست نداشته باشم که دیگران هم انجام دهند ، شر است – مثلاً اگر قصابم و گوشت بز و سگ را بجای شیشلیک به مردم می فروشم ، عمل شری انجام داده ام ، چون دوست ندارم دیگران هم همین معامله را با من بکنند ؛ و اگر گوشت خوب را ارزانتر از معمول بفروشم ، عمل خیری انجام داده ام ، چون دوست دارم که همه ، در هر شغل و حرفه ای ، دست به چنین کاری بزنند – و این را هم می پذیریم که بقول آقای " سارتر " ، جز خود ما و خواست و تشخیص ما ، ضابطه و معیاری نیست . اما از اینجا به بعد ، سئوالی مطرح می شود که پاسخش را آقای سارتر نیندیشیده است .
" سارتر " تا اینجا را درست آمده است ، اما به این فکر نکرده است که اگر فقط منم و انتخاب می کنم ، و جز خواست و تشخیص من ، ضابطه و معیاری نیست ، و من بجای همه و برای همه است که انتخاب و عمل می کنم – وبر این اساس ، هر فردی مسئول عموم است ـــ ، پس چه عاملی وادارم می کند که " شر سودمند " را نفی ، و " خیر زیانمند و خطرناک " را انتخاب کنم ؟
اگر ملاک خیر و شر و انتخاب و اخلاق خودِ منم ، پس هیچ کس حق سرزنش و نصیحت و محکوم کردنم را ندارد ؛ و اگر هیچ عامل خارجی یی وجود ندارد که خیر و شر عمل مرا با آن بسنجد ، چه عامل و ضابطه ای محکوم می کند ، اگر با علم به خیر بودن این ، و شر بودن آن ، شر را انتخاب کنم ؟ پس بعد از خیر و شر ، اصل " آمر " و " ناهی " مطرح می شود ، یعنی " ضامن اجرای خارجی در انتخاب اخلاقی " .
3 – " آمر" و " ناهی"
سومین اصل اخلاق ، عامل امر کننده و نهی کننده است ؛ چون اگر تنها من ملاک باشم ، و چنین نیروئی در خارج از من وجود نداشته باشد ، هرگز " خیر" ی را انتخاب نمی کنم که برایم خطرناک و زیانمند و مرگ آور است ، و " شر" ی رانفی نمی کنم که سود و لذت و آسایشم در آنست .
پس اخلاق ، بر اساس " ایثار" ، " علم به خیر و شر" و تعیین عامل مافوق فردی است که در لحظهء انتخاب ، فرد را امر یا نهی می کند .
بحران اخلاق ، بحران انسان امروز
همچنانکه گفتم " سارتر" تا این مراحل پیش آمد ، فلسفهء اخلاقیش در این نهایت لنگید ، اما " مارکس" ، در بحث اخلاق ، بیشتر از سارتر درماند ، زیرا همانطور که در بینش اجتماعی و طبقاتی ، مارکسیسم جلوتر یعنی رئالیست تر از اگزیستانسیالیسم سارتر است ، در اخلاق عقب تر است ؛ بصورتی که اخیراً مساله اخلاق در مارکسیسم ، بشدت مطرح شده است ؛ چون بحران انسان امروز ، بحران اخلاقی است .
درست است که تضاد طبقاتی ، مساله اقتصاد و مساله استعمار و جود دارد اما این در سطح جهانی است ، اما آنچه که در تمندن امروز و فرهنگ انسان معاصر ، اساسی ترین خطر را بوجود آورده و مهمترین مساله ایست که همه اندیشمندان بدان می اندیشند ، مساله بحران اخلاقی است ، و فروریختن همهء ارزشهای انسانی و اخلاقی ؛ و آنهم نه تنها به دلیل نقش بورژوازی یا نظام سرمایه داری است – که دارند معنویت و اعتقاد به همه ارزشها ، و به هر آنچه را که معنویت است در انسان از بین می برند و عملاً با آن مبارزه می کنند – بلکه اساساً اعتقاد به ارزشهای اخلاقی و اصل ایثار برای انسان عقلی و منطق دکارتی امروز قابل توجیه نیست ، وفلسفه های جدید نتوانستند اخلاقی متناسب با جهان بینی و منطبق با ارزشهای انسانی و توجیه کننده برای بشر امروز ، بسارند و جانشین مذهب کنند ؛ زیرا همیشه مذهب زیربنای اخلاق بوده است و اکنون با کنار گذاشتن مذهب ، همه پایه های اخلاقی فرو ریخته است ، چه ، اخلاق روبنای مذهب است .
بقول ژان ایزوله ، از ابتدای تاریخ فلسفه ، یعنی از ارسطو – و پیش از او سقراط – تا امروز ، همهء کوششها این بوده است که بدون خدا ، مکتبی اخلاقی طرح کنند و اخلاق را از زیربنا و پایگاه مذهبیش جدا کنند ، و بر خود اخلاق یا برانسان دوستی یا بر فلسفهء ماتریالیسم و یا بر منطق ، استوارش کنند ، اما همه کوشش ها بی ثمر مانده و هر گاه که خواسته اند اخلاق را از زیربنای همیشگیش جدا کنند ، فرو ریخته است.(5)
در فلسفه ، ماتریالیست و در اخلاق ، ایده آلیست
بحران فلسفی و فکری و فرهنگی انسان امروز ، بحران اخلاقی است (6) ، به دلیل اینکه " ایثار" قابل توجیه نیست ، و در اخلاق مادی ، عاملی بیرونی وجود ندارد ، تا فرد را علیرغم خود ، به انتخاب خیر وادار کند .
در اینجا ، مارکسیسم دچار تناقض شده است ، که از یکسو چون متکی بر ماتریالیسم است ، معتقد به اصالت مادیت انسانی و اصالت اقتصاد در زندگی انسانی است ، و از سوی دیگر ، چون متکی بر یک تعهد اعتقادی و آرمان اجتماعی است ، به رسالت فردی و انسانی و مسئولیت طبقاتی و اجتماعی روشنفکر و آگاه ، در نظام اجتماعی و عصر خویش ، معتقد است . ماتریالیسم دیالکتیک وی ، از یک طرف جز اصالت ماده و اقتصاد را نمی تواند بفهمد و در مخیله اش نمی گنجد ، و از طرف دیگر ، چون ماتریالیسمی جدا از ماتریالیسم فلسفی " فویر باخ " – یا اپیکوریسم "اپی کور" – است (7) و می خواهد رهبری اجتماعی و عدالتخواهی و برابری عمومی را بوجود بیاورد و تبلیغ کند ، طبیعتاً ، برای تحقق هدف ، مسئولیت و مبارزه و فدا کاری همهء انسان های آگاه و فرد فرد طبقهء استثمار شده مطرح می شود و تعهد مبارزه با استثمار . پس مادیت مارکسیسم ، تنها یک بحث علمی نیست ، که اگر بود تناقض پیش نمی آمد ، و برایش مساله مسئولیت اجتماعی فرد عنوان نمیشد .
مارکسیسم می خواهد برای آدمها ، ایمان و هدف و ارزشهای مقدس متعالی یی بوجود آورد که فرد متعقد به این مکتب ، خویشتن را فدای آن ایمان و هدف و ارزشها کند . بنا براین ، مارکسیسم ، از یک طرف زیربنای مادی مطلق را طرح می کند ، و از سوی دیگر مساله و مکتبی را بعنوان یک دین و یک ایمان ! و در سخن گفتن با انسانها زبانی اخلاقی و مذهبی می گیرد که : برای تحقق عدالت بجنگید ، و برای انقلاب خود را به آتش بکشید و برای تحقق رسالت خود و تامین نان و برابری و فرهنگ دیگران ، همه منافع ، و بهنگام اقتضا ، جانتان را هم بدهید... ! و این دو با هم متناقضند ؛ چون کسی که ایدئولوژی و رسالت اجتماعی داشته باشد ، نمی شود که اصل فدا کردن خویش و فدا کاری برای جامعه ، برایش قابل توجیه نباشد .
اینکه یک فرد ، یایک گروه – روشنفکر ، دانشمند ، کارگر ـــ رسالتش این باشد که در راه تحقق ایده آلهای مردم ، همه ایده آلها و منافع ، و حتی حیات خویش را فدا کنند – رسالتی متعالی ، بر اساس یک نوع اصالت معنوی و نوعی بینش عرفانی یا مذهبی و اعتقاد به اصلی مافوق واقعیت زندگی و برخورداری و نفع خویش – و اما مکتبش مبتنی بر اصالت ماده و اقتصاد و واقعیت گرائی محسوس باشد و اینکه برای انسان ، چیزی جز برخورداریهای مادی این جهانی مطرح نیست ؛ آن رسالت و این مکتب ، با هم متناقضند .
زیرا آنچه جبری و ناگزیر است این است که همیشه ماتریالیسم ، بی درنگ به اندیویدوآلیسم منجر می شود و این عقیده که " هر چه است همین است و انسان و زندگی انسان هم همین چند قلم احتیاجات " ، این اخلاق را و عمل را هم بدنبال دارد که پس هر چه هست منم و ذلت هایم ؛ زیرا اگر یک فرد رآلیست مادی ، منافع مادی خود را بخاطر منافع مادی دیگران رها کرد ، یک عمل غیر رآلیستی کرده است ، زیرا وقتی من جانم را دادم ، برای نان دیگران ، این " نان " برای من دیگر یک " واقعیت اقتصادی" نیست ، یک مساله معنوی انسانی و فوق مادی است و ماوراء اقتصادی .
زیرا آنچه ماتریالیسم را ناچار دچار تناقض می کند ، مواردی است که در آن ، یک پدیده مادی به یک پدیده معنوی تبدیل می شود و یک واقعیت اقتصادی و واقعیت گرایانه بصورت یک حقیقت ضد اقتصادی و ایده آل مآبانه در می آید !
کارگری که نه برای ثواب اخروی یا رضای خدا یا وظیفه دینی ، بلکه فقط وفقط ، بخاطر مبارزه در راه بالا رفتن دست مزد کارگران ، مزد خویش را فدا می کند و حتی جان خویش را ، وی یک عمل مادی نکرده است ؛ برای وی ، مساله " مزد " – که مبلغی پول سکه خورده رایج طلا و نقره و اسکناس است : سمبل جهانی مادیت مطلق – ایده آلیسم مطلق است ، یک عمل ضد اقصادی است (عملی که به از دست دادن مزد خود منجر می شود) ، درست از نوع یک عارف خدا پرست یا مجاهد مذهبی است که برای خدا ، ریاضت می کشد و یا جانش را در راه خدا نثار می کند ! اختلافی که میان این دو عمل هست ، در هدف است و نتیجه کار – که دو تا است – اما سخن من برسر " توجیه عمل " و " ذات عمل " است که هر دو در چهارچوب " اصالت اقتصاد " یا " اصالت جهان و زندگی و انسان مادی " نمی توانند بگنجند ؛ زیرا ماتریالیسم فلسفی ، به اندیویدوآلیسم اخلاقی منجر می شود ، یعنی به اپیکوریسم ، و فارسی سره اش این می شود که : هر که از نظر فلسفی به مادیت مطلق و جهان کور و کر وبی حساب و بی احساس معتقد باشد ، از نظر زندگی عملی و رفتار اخلاقی ، خود بخود ، کارش به " فردیت اخلاقی " یعنی " خود پائی " و " دم غنیمتی " می کشد . بهترین نمونه اش ، قهرمان کتاب " طاعون " کامو ، آقای مونسو :
شهر اوران طاعون گرفته و مردم دسته دسته می میرند ، روحانی شهر در متن مردم ، کمر به مبارزه با بیماری خطرناک بسته و استقبال مرگ ؛ که وظیفه الهی و مذهبی اش او را بچنین مسؤلیتی خوانده است و در برابر کسی در جهان مسئول است ؛ اما ، او با خود می اندیشد ، وقتی چنین کسی نیست ، در جهان هیچ نگاهی که ناظر عمل من و ما باشد وجود ندارد ، بنا بر این خدمت و خیانت من در این پوچستان بیکس و بیحساب مساوی است ، زیرا وقتی آگاهی ، ارزیابی و ملاک و قضاوتی در کار نباشد ، خیر و شر چه معنی می توان داشت ؟ در محله " کوران " ، چه پوشیده و نجیبانه بیرون آیی و چه عریان و وقیحانه ، یکی است ؛ در محله " کرها " چه نفرین کنی و چه آفرین ، هر دو یکی است ، یعنی هر دو هیچ است ، پوچ است . زشت یا زیبا وقتی نگاهی نیست ، سخن یا سکوت ، وقتی گوش نیست ، یکی است .
پس وقتی همه کارها مساوی است ، معقول ترین کاری که هرکس انتخاب می کند ، کاری است که " به وی لذت ببخشد " ؛ و نامعقول ترین و بی توجیه ترین انتخاب این است که کسی در چنین جهانی ، زندگی خود را بکام طاعون دهد تا زندگی دیگران را از دام طاعون نجات دهد ! اکنون که هیچ نیست ، آنچه واقعیت مسلم و انکار ناپذیر است این است که " من هستم و من همین چند سال زندگی را دارم و دگر هیچ و سپس هیچ " و " من از این چیزها لذت می برم " !
نتیجه ؟
خیام نتیجه گیری فرموده است :
گردست دهـــــد زمغز گنــــدم نــانی وزمــی ، دومنی ، زبره ای ، رانی
وآنـــکه من و تو نشسته در ایـــوانی بزمی است نه شایستهء هر سلطانی!
" ژرژپولیتسر " – که در میان مارکسیست ها ، مرد معروفی است و در نزدیک پاریس یک دانشگاه کارگری بوجود آورد است – متوجه این تضاد شده است و این مساله را در کتاب " اصول مقدماتی فلسفه " ( که فلسفه اش هم از نوع کارگری است ! ) طرح می کند و راه حلی که کشف کرده این است که می گوید :
" ما در زندگی و در جامعه و در فلسفه ، ماتریالیست هستیم ، اما در اخلاق ، ایده آلیست " !
ولی این مونتاژ ، چگونه می شود ؟ ! چگونه می توان در تمام زندگی ماتریالیست بود و یک باره ایده آلیست شد ؟ چگونه و از چه راهی می توان از ماتریالیسم به ایده آلیسم مطلق منتقل شد ؟ راهش را " پولیتسر " پیدا نکرده است ، چون راهی وجود ندارد .
ماتریالست بودن در فلسفه و ایده آلیست بودن در اخلاق ، نشان می دهد که بین "مسئولیت" و " مادیت " ، تضادی وجود دارد که مارکس نتوانسته است از آن فرار کند ، زیرا از هیچکدام نتوانسته است صرفنظر نماید ؛ زیرا ، اساساً " ایثار " در ماتریالیسم توجیه شدنی نیست و فدا کاری را عقل مادی نمی تواند بفهمد و ناچار نمی تواند فرد را به فدا کاری برای دیگران یا برای تحقق آرمان – که ماوراء زندگی و منافع مادی است – دعوت کند ، مگر با تکیه بر مفاهیمی چون : نام و قهرمانی و غرور ، که بیشتر از هر زبانی و فکری ، ایده آلیستی و حتی خیالپرستانه و ذهنی است ، و از سوی دیگر ، فرد فدا کاری که جانش را می دهد ولی بنای اعتقادی اش مادی مطلق است ، تنها به دینگونه عملش قابل تفسیر است که فدا کاری در راه دیگران یا راه عقیده ، یک غریزه خاص در انسان است ، یک تعصب اجتماعی است ... و غریزی بودن یک عمل ، فاقد ارزش بودن آن را میرساند ، زیرا هر " ارزشی " از " آگاهی و انتخاب آزادانه " ناشی می شود و از این است که می گویند تنها انسان است که " ارزش " (Valeur) خلق می کند ؛ آنچه فطری و غریزی و طبیعی است ، ممکن است بسیار قیمتی باشد و مفید و خیر و زیبائی عالی و ناب ، اما " ارزش " نیست(8) .
سياست فاميلى (Family Policy)
تنظیم و ترتیب کردن امور یک فامیل را گویند طوریکه متکفل بقاء فامیل به لحاظ جلب رفاه و سعادت آفراد آن باشد .
سياست محلى (Local Policy)
تنظیم و ترتیب کردن امور یک محل را گویند طوریکه متکفل بقاء محل به لحلظ جلب رفاه و سعادت افراد آن باشد .
سياست دولتى (State Policy)
تنظیم و ترتیب کردن امور یک دولت را گویند طوریکه متکفل بقاء دولت به لحاظ جلب رفاه و سعادت افراد آن باشد .
سياست جهانى (Universal Policy)
تنظیم و ترتیب کردن امور جهان را گویند طوریکه متکفل بقاء جهان به لحاظ جلب رفاه و سعادت افراد آن باشد .
سیاست به دو قسم می باشد: سیاست نظری و سیاست عملی .
الف- سياست نظرى (Theorical Policy)
قوانین که به منظور بدست آوردن رفاه و سعادت در یک جامعه توسط دانشمندان آن جامعه وضع و گذاشته شود آنرا سیاست نظری گویند .
ب- سياست عملى (Practical Policy)
تعمیل قوانین موضوعه جامعه را که ثمره آن اسایش و آرامش آن جامعه باشد ، سیاست عملی گویند .
قانون(Law)
امر کلی که دارای جزئیات باشد بنام قانون یاد می شود .
قوانین به دو قسم می باشد : قوانین وضعی و قوانین سماوی .
الف- قوانين وضعى ( Enacted Law)
عبارت از قوانین است که توسط سیاست مداران و دانشمندان عالم بشری برای بهبود و آرامی جامعه انتخاب می شود ، مانند قوانین دولت های شاهی ، جمهوری و جمهوری دیموکراتیک ... و غیره .
نوت : از اینکه طبایع عالم بشری بالذات تمایل به اغراض شخصی و منافع ضروری داشته وضع هر قانون طبق خواسته های قانون دان ها اغلباً تحقق می یابد که متکفل سعادت کافه افراد جامعه شده نمی تواند .
ب – قوانین سماوی Divine Law) )
عبارت از قوانین است که از جانب خداوند ( ج ) توسط یکی از پیامبرانش برای بهبود حیات بشری در جوامع آن وضع و تعین گردیده که پیروی از آن به هر فرد از افراد جامعه اعم از امام و فقیر لازمی و ضروری قرار داده شده است . مانند قوانین دولت امامت جمهوری اسلامی .
نوت : از اینکه خداوند ( ج ) خالق عالمیان بوده ، از احوال تمام عالم بشری آگاهی کامل دارد ، پس وضع قوانین سماوی متکفل رفاه و سعادت کافه افراد جامعه شده می تواند .
سیاستمدارانی که تابع قوانین وضعی می باشند
The Politicians who follow the enacted Law
سیاستمدارانی که تابع قوانین وضعی می باشند ، مسئله سیاست را در شاخه های زندگی تاریخی انسان مورد بحث قرار داده اند ، و در باره این کلمه دانشمندان غرب و برخی مستشرقین نظریات مختلف ارایه داشته اند ، و در نظر داشت مسیر ایدئولوژیک و جهان بینی ایشان حکم کرده اند . از آن جمله " دکارد " بنیان گذار مکتب فزیوکورتیسم در کتاب موسوم " انسان و طبیعت " خود سیاست را اجرای امور دیگر گونی ساختن طبیعت دانسته است و افلاطون نیز به کلمه سیاست اشاره نموده و این اصطلاح را منسجم ساختن امور زیربنائی ، اقتصادی و اجتماعی میداند . ژان ژاک رسو – نویسنده مشهور و جامعه شناس معروف غرب در کتاب موسوم " قردادهای اجتماعی " خود سیاست را مجموعه مراودات و تصادفات اجتماعی معرفی کرده است ، و اغلباً دانشمندان معاصر غربی نیز این نظریه را مقدم حساب می کنند .
کارل مارکس عالم معروف المانی خود تهداب گذار مکتب مارکسیسم سیاست را مجموعه ارزشها ، تکتیک ها و پرنسیب ها که از عمل کرد جامعه است ، و به منظور رسیدن به اهداف مادی و معنوی اختیار می دارد ، و هم چنین لینن پیروی نظریات کارل مارکس به همین دید از نظر کارل مارکس تحقیقاتی به عمل آورد و سیاست را فشرده اقتصادی می داند ، اکثریت علمائ مارکسیسم سلسله مربوط به سیاست را در سطحه مالکیت بر وسایل تولید و مراکز فعالیت های اقتصادی مطالعه میکنند .
گوبستاولوبون مورخ غرب در آثرش که بنام تاریخ تمدن غرب یاد می شود سیاست را وسیله تنظیم پایه های تمدن دانسته و این اصطلاح را مطلقاً مسیر تکامل ایدئولوژی شمرده ، و سیاست را این چنین تعریف کرده است : سیاست عبارت از اتخاذ تصامیم و تدابیر ایدئولوژیک است که غرض تنظیم اساسی تمام شؤن زندگی بشر اتخاذ می شود .
سیاستمدارانی که تابع قوانین سماوی می باشند
The Politicians who follow the Divine Law
سیاستمداران که تابع قوانین سماوی می باشند ، مسئله سیاست را از بدو پیدایش انسان در روی زمین برّسی کرده و می نمایند و برسی علمائ اسلام در این باره ادامه داشته و سیاست را نگین عقیده در جامعه می دانند . و سیاست راچنین تعریف می نمایند :
1 – سیاست عبارت از فشرده عقیده مبنی بر زندگی مادی و معنوی انسان بوده و مجموعه دساتیر زندگی ساز ایدئولوژی حق حساب می شود .
2 ـــ سیاست را نخستین حلقه از مدنیت دانسته ، معتقد اند که سیاست نیاز فکری هر نهضت اجتماعی را که برای رسیدن به عالیترین مدارج زندگی می تپد تشکیل میدهد . حضرت علی ( رض ) در کتاب موسوم به " نهج البلاغه " خود سیاست را تدبیر یاد کرده است ، روند های اجتماعی را تقادیر انسان را از زمان پیدایش آدم ها در روی زمین و مدنیت آنها چنانچه حضرت نوح ( ع ) راپیامبر مدنیت گویند ، سیاست را به عنوان رشته تفکر و تدبیر ، غرض تنظیم و متوازن ساختن تمام شؤن زندگی انسانی بیان نموده اند ، و تاکید کرده است که کلمه سیاست محصول مدنیت اصیل جامعه بشری بوده و است .
نقش اسلام در تشکیل جامعه
The role of Islam in formation of society
تدابیر و تصامیم پیش بینی شده می باشد که از دستگاه حق " خدا و پیامبر " بر می خیزد ، و ذریعه پیش تازان هر جامعه در هر عصر عملی می گردد .
٣ـــ سیاست عبارت از اتخاذ تصامیم و تدابیر ایدئولوژیکی اند که غرض تنظیم تمام شؤن زندگی جامعه آغاز می گردد .
از اینجاه به وضاحت معلوم می گردد که سیاست جزء اساسی دین آسمانی( مکتب توحید ) بوده و می باشد ، پس هر مؤمن لازماً سیاستمدار بوده و است مگر هر سیاستمدار مؤمن شده نمی تواند .
(1) یعنی آدمی که در گلستان ، گل می چیند ، آدمی است بی فایده و عبث ، اما دیگری آدم مفیدی است : این بالاخره تنوری درست میکند و بعد غذا و نان می پزد و بدرد میخورد ! اما آن ، گلها را جمع میکند و گل هم که فایده ندارد ! می بینیم که چگونه اختلاف فکری ما با این فرد در بحث ارزش و سود است ، که او ستایش و سرزنش را بر اساس نفع طلبی میگرد و ما ستایش و سرزنش او را براساس ارزش می فهمیدیم !
(1) - همین جا بگویم ، که به من ایراد گرفته بودند که "چرا آیات قرآن را آنچنان که می خواهی ، تفسیر و تاویل می کنی ؟ مثلاً "لجن در قصۀ آدم ، به آن معنایی که تو پنداشته ای نیست" . من به واقیعت خارجی این اصطلاحات که رمز است یا واقعیت عینی کاری ندارم ، اما این حقیقتی است که در خلقت آدم ، قرآن با "حماءمسنون" و "صلصال کالفخار" ( گل بد بو- خاک رسوبی سفال مانند ) ، نیمه منفی انسان یعنی میل به "فساد" و میل به رسوب را در آدمی می خواهد بیان کند – نه عنصر مادی تشکیل دهندۀ جسم آدم را در روز خلقت . عجیب است که همین ها که اجازه تعقل در قرآن و استنباط معنای تازه از متن قرآن را به من نمی خواهند بدهند، خودشان حق دارند که از "ب" بسم الله ، چیزهایی عجیب در آورند و بمب اتم و آپولوی 13 را از قرآن بیرون بکشند " واشمس وضحها والقمر اذا تلها ، وانهار اذا جلها، واللیل اذا یغشها" را این چنین معنی کنند که مقصود از شمس ، پیغمبر است ، و "قمر" ، حضرت علی ، و "شب" ـــ که تاریک و ظلمانی و را گم کن است و همراه ضلالت – حکومت بنی امیه است – در حالی که متوجه نیستند و یادشان رفته که خدا دارد قسم می خورد ، یعنی به حکومت بنی امیه هم سوگند می خورد ؟ ـــ و من حق ندارم که روشن ترین و سالم ترین مفاهیم قرآنی را بکار گیرم ؟
(1) - فلانی – مثلاً – در حقارت دنیا و بی ارزشی همه چیز بحث میکند ؛ در مورد اینکه پول و زندگی فایده ندارد و آدم اینهمه نباید به مادیت تکیه کند ، سخن میگوید . بعد میگوید " از پانصد تومان کمتر نمیگیرم " ! اینهم یک نوع معامله است ! در مدرسه و دانشگاه درس اخلاق و درس تاریخ ادیان میدهد ، درس معنویت مطلق میدهد ، ولی خوب ، اگر مزد ندهند که فایده ندارد !
(1) - البته این نباید موجب افتخار " انسان های مذهبی " موجود شود که با همین احساسات و شعر و هنر و موسیقی و با هیچ فوت و فن و تلقینی نمی توان به حرکتشان آورد ، زیرا مذهبی وقتی منحط می شود ، از انسان آگاه و متمدنی که مذهبی نیست ، بسیار عقب تر است .
(2) - این قیدها برای آن است که عوامل اقتصادی و طبقاتی و سیاسی را در بحران اخلاقی فعلی – که عوامل قوی ترند – نادیده نگرفته باشم .
مجموعه آثار (16 )