ايده ئو لوگ
ايده ئولوگ يعنى وظيفه دار بررسى و اجتهاد و تحقيق و تدوين و نشر ايده ئولوژى اسلامى ( در مقدمه ى آن ، جهان بينى اسلامى ) و استخراج آن از منابع ايده ئولوژى اسلامى کيست ؟ و از کدام دسته يا صنف مردم است ؟
: طبقه ى حاکمه ؟ نمايندگان مجالس مقننه ؛ قوه ى قضائيه و ديوان عالى کشور ؟ توده ى عامى؟ ( کارگران – کشاورزان – پيشه وران کم سواد ) – سرمايه داران بزرگ يا متوسط يا کوچک ؟ ( بازاريها و کسبه – پيشه وران ) ايده ئولوگهاى خارجى و مکاتب بيگانه ؟ دانشمندان ؟ ( پزشکان – مهندسين – تئوريسين هاى اجتماعى – اساتيد دانشگاه .. و فضلا در هر لباس ) يا دانشمندان متخصص؟ ( فقهاء) ؟
بدون شک اگر " فقيه " ( نه آخوند و روحانى يا واعظ و مداح ) را به معناى کارشناس و متخصص امور علمى مذهب و مسائل اصول و فروع دين بدانيم و مبنا را بر تقسيم کار در جامعه قرار دهيم ، در ميان تمام گروهها يا طبقات يا اصناف اجتماعى ، هيچيک به صلاحيت اين دسته ، براى بررسى و تحقيق و تدوين مسائل ايده ئولوژيکى اسلامى نيستند ؛ زيرا استنباط و استخراج حقايق دينى تنها فهم عبارات آيه يا روايه و حتى يافتن آن نيست ، بلکه تمام اين اعمال بايد بربينشى خاص که به آن " ملکه ى اجتهاد " يا " شم فقاهت " مى گويند و بر اثر ممارست بسيار به دست مى آيد ، استوار گردد .
¬
در اينجا ، تذکر چند مطلب ، ضرورى است :
نخست آنکه دراسلام ، تبيين و تشريح ايده ئولوژى از اجراى آن بيگانه و جدا نمى باشد و ايده ئولوگ به معناى " باحث نظرى " و تحقيق در ايده ئولوژى ، به معناى مباحثات مدرسى و آکادميک نيست . در اسلام ، هر کجا سخنى هست براى عملى است و ايده ئولوژى بى عمل ( و به اصطلاح روايات : " العلم بلا عمل " ) مانند درخت بى ثمر است و به همين دليل ، ايده ئولوگ حتماً پيشاهنگ و رهبر و امام جامعه است .
¬
دوم آنکه انحصار مقام " ولايت " به " فقيه " نه به معناى رهبرى فکرى روحانيان است و سلطه يى چون سلطه يى کليسياها و کنايس . اسلام از پيروى کور کورانه روحانيان بشدت منع کرده و پيروان چشم و گوش بسته ى روحانيان ( درهر مذهب ) را " بندگان " آنها خوانده و روحانيان را " شريک خدا " وپيروى از آنان را شرک :
" ااتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله والمسيح بن مريم وما امروا الا ليعبدوا الهاً واحداً لااله الا هو سبحانه عمايشرکون". (١)
¬
سوم آنکه فقيه به معناى کسوت روحانى يا اشتغال به مشاغلى روحانى ! چون نماز جماعت و وعظ بى خبرانه و احياناً به نام تدريس و بحث ، جويده ى ديگران را مضغ کردن و يا به عنوان فتوا ، رساله ها ، و فتاواى در گذشتگان را بنام خود کردن و ... نيست .
گو اينکه فقهاى واقعى ، يعنى آنها که بايد ايده ئولوگهاى ما باشند نيز امروز رسالت و کار خود را فراموش يا رها کرده و بصورت مشتى " مسئاله گو " در آمده اند ... مسائل معاملات بازاريهاى خرده پا اما وجوهات بده . فقيهانى که اوقات گرانبهاى خود را از آنهمه مسائل مهم اقتصادى ، اجتماعى ، تربيتى و حقوقى پيچيده و مفيدو روزمره ( که مسائل زنده ى دنيا و مشکلات بين المللى هستند ) به چند مساله ى غسل و وضو صرف مى کنند . دنيا چشم به دهان اينهما که در مسائل اساسى و مشکلات عمومى جهان " اسلام چه مى گويد ؟ " و اينان مبتلاى مسائل مبتلى به مؤمنين ، همان کبوتران مساجد .
" زاهد به ره کعبه رود کاين ره دين است
خوش مى رود اما ره مقصود نه اين است "
و نتيجه اين مى شود که مردم در عوض ، از کارهاى اساسى دست بر مى دارند و از نماز به رکوع و سجود قناعت مى کنند و از روزه به پرخوريهاى افطار و سحر و از حج به تجارت و سياحت و " چنانکه افتد و دانى " در تمام اين اعمال و " عبادات " مردم آزادى ... و از اعمال اجتماعى و استفاده از نيروهاى معنوى و مادى به سينه زنى و روضه خوانى و تعزيه و اعمال آکرو باسى به نام مذهب و ...
اين عزيزان که در خانه مى نشينند و در انتظار اصلاح خود به خود جامعه هستند مگر نمى دانند که پيامبران ( که اينان مسند گزين ولايت آنانند ) براى بيان و معرفى ايده ئولوژى اسلامى يعنى ارائه دين نه فقط از خانه بيرون آمدند بلکه از خانه و کاشانه هم دست برداشتند . اين دوستان مگر آهنگ خطاب " ياايهاالمدثر " را که هر روز و هر شب در جهان طنين انداز است ، نمى شنوند ؟ !
چرا بايد چهره اسلام ، اسلام موزون و دلپسند ، اسلام مفيد و بخت آفرين و اسلام زندگيساز و حياتبخش در زير غبار فراموشى بماند و چرا نبايد مردم زيباپرست دنيا ، مردمى که از زيبا دوستى ، براى يک لبخند " موناليزا " آنهمه تحسين و ارزش قايل است و براى يک شيپور لويى آرمسترانگ آنقدر جانفشانى مى کند و ... سيماى زيباى اسلام و تناسب ارکان و اجزا و سعادت بخشى آنرا نبيند و از آن کام نگيرد ؟
¬
فقه : فقه اسلامى ما نيز عرصه ى قتل عام و ترکتازى سليقه ها و سنت هاى غلط ماشده است و هدف وجودى آن بکلى گم و فراموش گرديده . کار امروز فقه محدود به مطالعه و بر رسى چند باب مستعمل و تحقيق شده ى فقه است : باب طهارت و صلوة و ... و باب مکاسب محرمه و بيع و اجاره و احياناً يک دو باب ديگر ... و به جاى توجه به مسائل روز جهان ، مدار بحث تمام حوزه ها ، چند کتاب فقهى معتبر همچون کتب حاج آقا رضا همدانى و جواهر و مکاسب شيخ انصارى – رحمهم الله تعالى – و در اين ميان قرآن فقط براى ثواب و خيرات درگذشتگان و تعويز و تلاوت استفاده مى شود ... و سبک مباحثات و تحقيق هم همان سبک هزار سال پيش است .
مسئاله ى طلاب : شايد يکى از مهترين و سايلى که تحول جوامع ، اصلاح و تربيت روحانيان آينده و دانشجويان جوان علوم دين باشد . اما امروز طلاب ، جز آنها که چشم اميد جامعه ى اسلامى به آنهاست ، عده يى جوانان چشم و گوش بسته اند که دنيا را همان حوزه مى دانند و مردم و مسائل اجتماعات را همان طلاب و مسائلشان ... و وظيفه داران تربيت اين جوانان ، به اينهمه استعداد و جوانى نه فقط فکر و انديشه نمى دهند بلکه از " اخلاق " _ همان که پيامبر برزگ براى اتمام آن مبعوث شد – نيز تهى دستند ... از اينهمه جانهاى مشتاق قالبهايى مى سازند که بهترينشان از يک قفسه و جايگاه کتاب چيزى بيشتر ندارند ، دانشمندند نه انديشمند و خوى و منش آنها از اخلاق اسلامى فرسنگها بدور است و نه امروز ، که مردم هشيارند ، بلکه از قديم نيز ضرب المثل شد که "عالم شدن چه آسان ..." .
زعماى قوم
کارگردانان اين تراژدى برخى مراجع و رؤساى حوزه ها هستند و ايشان جز از آنها که پاکباختگان دينند – همه گرفتار حل وفصل امور شخصى يا امور اشخاص نه جامعه و برخى سوداگران و سود جويانکه سوداهاشان ما را به ياد درام " فاوست " مى اندازد و دربار ودرگاهشان به ياد روحانيت مسيحى و اوضاع کليسيا .
ما به روحانيت و کليسياى مسيحيت در قرون وسطا خرده مى گيريم و غافليم که وضع روحانيت و مسجد امروز ما از وضع قرنها پيش آنها بهترنيست و " نحن المسلمون " مانه حماسه ، که مرثيه است.
اگر اسلام ، سر آمد اديان آسمانى است و آگرقرآن برترين کتب دينى ، متاسفانه ما مسلمانان نه سر آمد ملتها شده ييم و نه برترين انسانها .
جاى بسى تاسف است که پس از هيجده قرن تجربه ى تلخ وکشنده ، روحانيت مسيحيت با دست خالى و انباتى تهى ، به راه عقل و فطرت نزديک مى شود و ماکه گنجينه هاى نهفته داريم روز به روز از آن دوتر مى شويم ... و تلختر آنکه همان کارهايى را که دربارهاى روحانى و کليسيايى اروپا مى کردند ، " استبداد روحانى " ما امروز – تازه و ناشيانه – مى خواهد در پيش بگيرد ، همان دربارها و بهشت فروشى ها وتکفير و تفسيق ها – که مخالفان را خرد و ارکان متزلزل قدرت ها را محکم مى کند و بى ادبان را به جاى خود نشاند – و همان حيف و ميل بيت المال و بذل و بخششهاى عثمانى و همان پشت به اصول اساسى اسلام کردن و توسل به سنت ها و آداب و رسوم غلط صنفى ، و اقامه ى مستحبات و ترک واجبات !
يکى از شيوه هاى تربيتى و بينشى اسلام ، مطالعه ى احوال گذشتگان ، يعنى تاريخ ، و عبرت اندوزى است :
آينده اسلام و روحانيت ممکن است هان گذشته ى مسيحيت باشد و چه بهتر که ديده ى عبرت بين باز کنيم و اين آيه را بخوانيم که فرمود :
" اولم يروا کم اهلکنا من قبلهم مکنا هم فى الارض مالم نمکن لکم ... فاء هلکناهم بذنوهم و انشاء نا من بعد هم قرناً آخرين . " (٢)
مسئاله بيت المال : و يکى ديگر از دامنگيرهاى روحانيان " خمس " و ساير وجوهات که بودجه اسلامى است و خون تازه يى در رگهاى جامعه ى اسلامى و امروز آلاف و الوف ، در مصارف تبليغاتى و شخصى مى شود . همان بيت المال که اميرالمؤمنين على بن ابيطالب – عليه السلام – به برادر عيالمند خود و مهاجرين و انصار چيزى بيش از ديگر آحاد مسلمين نداد ... و همان وجوهى که بايد در تبليغ و نشر واقعى – نه تشريفاتى – اسلام صرف گردد وعده وعده فراهم شود ... و صرف تحقيق و تدبر در احکام اساسى اسلام شود نه مساله حيض و نفاس و ... تطوع قبل الفريضه .
يکى از وظايف مهم مراجع تقليد و ضرورى ترين کار علمى و نظرى امروز ما وحوزه هاى علميه، تائسيس مجامع علمى است که نخست ايده ئولوژى اسلامى و سپس حقوق اسلامى را در شؤون و شقوق مختلف : حقوق مدنى ، حقوق جزا ، حقوق خانواده ، حقوق ادارى ، اقتصاد ، و حقوق مالى ، امور تربيتى و اجتماعى و ... استخراج و تحقيق و تدوين کنند ، آنهم بصورتى برابر نيازمنديهاى امروز مسلمين نه به سبک صد يا هزار سال پيش شيخين . (١)
امروز بشر از چمپوشى و اعراض از آئين هاى آسمانى خسته شده و تشنه ى چيزى است که اديان آنرا به بشريت وعده داده بودند . حقوق اسلامى و فقه مدرن ، کالايى است که حتى ناقص آنهم امروز در دنيا مشترى دارد و اگر روزى در بازار مکاره حقوق دنيا عرضه شود بى شک مسند اعلا را به چنگ خواهد آورد و بر حريفان پيروز خواهد شد .
کار بى خبرى و بى اطلاعى از حقوق اسلامى در کشورهاى معروف به اسلامى تا به جايى است که در اين کشورها از حقوق اساسى گرفته تا بين الملل ... همه از خارج وارد مى شود . و قانون گذاران کشور که هر چند گاه به فکر اصلاح نواقص قانون مى افتند ، و به همين دليل در به در به دنبال نظريه ها و دکترين هاى حقوقى مختلف دنيا،براى اقتباس و درج در قانون ، مى گردند،هر گز با دکترين و عقيده ى حقوق اسلاميى که به زبان حقوقى ادا شده باشد و مهر حوزه هاى علميه بر آن باشد ، رو به رو نشدند زيرا که فقهاى شيعه با مردم جهان قهرند و ما تمام تحقيقات و مطالعاتمان را – اگر داشته باشيم – در منازل و مساجد و مدارس در بسته و با زبانى غير از زبان دنيا فهم ، انجام مى دهيم و سپس زبان شکوه مى گشاييم که چرا فضاى کشور چنين است و قانون آن چنان ؟ ... و اگر جز اين مى بوديم که هستيم داستان ما سرگذشت آن " سه ماهى در آبگيرى زندگى مى گردند " نمى شد و ... (٢)
" چو شمع کشته از آن دود خيزد از سرمن
که سرگذشت مرا "گريه " نا تمام گذاشت "
منابع ايده ئولوژى اسلامى
ايده ئولوژى اسلامى نيز همچون جهان بينى اسلامى و حقوق اساسى و ساير حقوق اسلامى از منابع چهارگانه ى اصلى و منابع فرعى سرچشمه مى گيرد . منابع اصلى عبارتند از :
1. – قرآن مجيد .
2. – سنت ، يعنى سخنان ، رفتار و " تقرير" پيامبر ( ص ) .
3. – اجماع .
منابع ديگر عبارتند از :
1. – سيره متصل به معصوم .
2. – دکترين حقوقى و فقهى يعنى آراء و اقوال مجتهدين .
3. – رويه فقهى يا فتوى و حکم و اجماع عملى و ...
مجموعه منابع را مى توان در کلمه ى " فقه " خلاصه کرد که نامى است که بر احکام مدون اسلامى نهاده اند وبه ترتيب باستانى و کهنسان يکهزار ودويست سال پيش ، از طهارت و صلات ، ... آغاز و به قصاص و ديات ختم مى گردد .
اصول ايد ئولوژى اسلامى
در اينجا که فرصت اندک و مجال تشريح و ارائه ى ايده ئولوژى اسلامى تنگ است به فهرستى از اصول اين ايده ئولوژى بسنده مى کنيم ، به اين اميد که توفيق بررسى و شرح آن در فرصتى ديگر فراهم گردد .
نخستين پايه اساسى ايده ئولوژى اسلامى " انسان " است ، همان انسانى که بلند مرتبه ترين موجودات مادى جهان است و همان که جانشين خدا و حامل امانت اوست و همان که فرشتگان مجبور به سجده در برابر او شدند و او که استعداد و قدرت وصول به پايگاه اعلايى را دارد که شهپر جبريل را ياراى پرواز آن نيست .
انسان در ايده ئولوژى اسلامى فرد نيست بلکه واحدى است که تعداد افراد در آن مفروض نيست و اين بينشى است برفرازمساله ى اصالت فرد و جامعه ! .. که چستانى متناسب شبهاى دراز زمستانى است و تله ى استعمار براى يغماگران سرمايه هاى مادى و معنوى مردم مشرِق .
انسان در ايده ئولوژى اسلامى ، ابزار توليد يا وسيله ى خوشگذرانى نيست بلکه محور است .. و هدف است ... و مرکزتمام تطورات و تکاملهاست . انسان محترم است اما نه احترامى به زبان بلکه بايد تمام رفتار هاى بشرى بر اساس احترام به انسان باشد ، احترام به خود و احترام به ديگران . نه تنها احترام به خود و نه فقط احترام به ديگران ... جسم و جان مسلمان محترم است و از آنجا که زندگى ، خلاصه ى جسم و جان است ، پس رهايى و آزادى بشر يعنى امکان تمتع از حيات خود نيز يکى از شؤون احترام به اوست . انسان بايد آزاد باشد . عقيده ى او محترم است و بايد استقلال و آزادى عقيده داشته باشد و نبايد کسى اورا براى قبول عقيده يى اکراه و اجبار کند " لا اکراه فى الدين " ، آزادى مسکن و آزادى مذهب و ... نيز از شؤون همين آزاديند . و " افکار عمومى " يکى ديگر از مظاهر آزادى بشر است و يک سرآن به انسان مرتبط ، پس محترم است .
اصل ديگر از اصول اين ايده ئولوژى " اصل مساوات " است ، در ميان افراد جامعه انسانى ، _ و نه فقط اسلامى – زيرا انسان جز يک واحد و يک حقيقت و يک جسديست و نامساويگرى در يک بدن نا ممکن است ... و جامعه اسلامى که مظهرى از انسان است و قابل تجزيه نيست و تمام افراد آن همشان و يکسانند .. و جامعه يى است بى طبقات و پستى و بلنديهاى آن ، نژادى و مالى و زورى نيست بلکه از تقواست و عمل و سودمندى براى افراد ديگر و توليد بيشتر . نظريه ى کار و احترام " کارگر " در اسلام از شقوق اين اصل است .
براساس مساوات همه جانبه ، اسلام براى حفظ وحدت و جلوگيرى از پراگندگى اصل " اخوت " يا " مواخاة " ( برادرى ) را که شالوده اش محبت و عشق ، يعنى جاذبه ى معنوى ميان افراد است ، پيشنهاد مى کند ؛ افراد جامعه ى اسلامى خواهى نخواهى با هم برادرند ، " اصل تحابب " يا عشق ورزى ميان افراد و " اصل احسان وبر" و " اصل تعاون " و " اصل تکافل " فروع اين اصلند .
يکى ديگر از اصول ايده ئولوژى اسلامى ، لزوم تشکل ، ظاهرى افراد زيريک لواى عقيده است که آنر حزب گفتيم و اصل ديگر رعايت توحيد در اجتماعات يعنى " وحدت حزب " ( سيستم يک حزبى) است . حزب الله تنها حزب موجود و حزب حاکمه است ولى حق مسلم ساير اقليتهاى مذهبى است که در زير سايه ى اين حزب بخوشى بگذرانند و حتى ماليات کمترى بپردازند . و اصل ديگر ، يعنى : اصل " همزيستى مسالمت آميز با کافران غير حزبى " از همين جاست .
اصل ديگر ، اصل " تمرکز " و اقتدار و استقلال در قدرت حاکمه ى اسلامى است که ريشه ى آن "توحيد قدرت" است و لزوم دولت .ايده ئولوژى اسلامى– برخلاف بهشت موعود مارکسيستى و وعده ى " جامعه بى دولت " _ حتى يک لحظه هم جامعه ى بى دولت را صحيح نمى داند و در هزار واندى سال پيش اين نظريه کودکانه ى متفکران آخرالزمان را رد کرده است و ديديم و خواهيم ديد که جامعه ى سوسياليستى بدون دولت ناشدنى است .
يکى ديگر از اصول اين ايده يؤلوژى " اصل جهاد " يعنى اصل گسترش ايده ئولوژى اسلامى و نجات بشريت از ديگر ايده ئولوژى ها و حکومتهاست . اسلام آئينى و فکرى و طرحى پيشتاز است و آئين پيشتاز و ديناميک بايد جهانگير باشد ، اما نه جهانسوز . و اين توسعه طلبى ايده ئولوژيکى بر اساس جهاد است نه قتال . قتال در جايى است که سد راه ايدئولوژى اسلامى شوند و جان مجاهدان اسلام را به خطر بيندازند ؛ قواى نظامى اسلام از دروازه هاى کفار بر مى گردد و لى ايده ئولوژى او نبايد پشت به دشمن بکند .
اسلام با ناسيوناليسم بهر صورتى که باشد مخالف است زيرا ناسيوناليسم با وحدت جامعه ى بشرى و احترام به انسان مخالف است ، اگر سلطه ى يک ايده ئولوژى بر جهان را انترناسيوناليسم بناميم ، اسلام اين چنين است .
اصل ديگر ، " مسؤوليت همگانى افراد " است . همه ى افراد جامعه ى اسلامى در برابر يکديگر مسؤولند " کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعيته " و همه عهده دار رعايت و تامين سعادت هم مى باشند.
ايده ئولوژى اسلامى ، جهان را جاى عمل مى داند و آخرت را جاى برخوردارى و ثمر ، دنيا را فانى و گذران مى داند و آخرت را جاويدان ؛ دنيا و تمام اعمال را در آن " وسيله " مى داند و آخرت و نعم آن و جوار و پيوستگى با روح بزرگ جهان يعنى خدا را " هدف " .
در ايده ئولوژى اسلامى ، حکومت حق جامعه است و لى در چهار چوب اصول ثابت دين و مقررات آسمانى ... حاکميت از جامعه و قانون از خدا . شکل حکومت پارلمانى و يا شوراست و اصل برقبول اکثريت اراء . قوه ى قضائيه ، مستقل است و در دست مجتهدان عادل . و قوه ى مجريه حق امام يا فقهاى عادل يا جانشينان آنها و جامعه بر تمام اعمال دولت نظارت و حق " وتو" دارد .
اصل ديگر ، لزوم اطاعت مردم از حکومت و از حزب است ؛ و سرکشى از آن يعنى "بغى " موجب کيفرى سخت .
... و بالاخره اصل توزيع متناسب ثروت و اصل تمرکز بودجه ى اسلامى و اصل محکوميت فقر و اختلاف طبقاتى مالى و اصل تسلط و اولويت هر کس بر اوال و مکتسباتش و اصل عدم تجاوز و عدم ضرر و ...
٢ – اشاره به داستان معروف سه ماهى است که در دام ماهيگيرى افتادند نخستين گريخت دومى که اندکى دير جنبيده بود خود را به مردن زد و نجات يافت ولى سومين که تا لحظه ى آخر در فکر نجات خو نبود قربانى بى فکرى خودشد .
١ – اما اينکه عقل و اجماع را هم بر اين دو ميافزايند و درکنار کتاب و سنت ، باکمى سهل انگارى توام است . عقل براى شناخت اسلام يا استنباط احکام اسلامى ، يکى از چهار منبع نيست ، عقل عاملى است که کتاب و سنت و همه چيز را بوسيله آن مى شناسيم و اما " اجماع " ( اتفاق آراءعلماء در يک امر فقهى يا .... ) البته عامل تقويت يک نظر هست ، اما منبع استنباط و ملاک قطعى حقانيت حکم نيست ، زيرا در اين صورت ، اجتهاد پس از اجماع و در مورد امرى که در آن اجماع هست تعطيل مى شود ! بنظرمن ، منبع حقايقى که اسلام را تشکيل مى دهد ، همان کتاب است و سنت ، وجهۀ عملى آن ... نمونه سازى آن و تاريخ ( بمعناى اعم ) ، راه شناخت اسلام نخستين و باز يافتن عناصر انحرافى و دخيل در طى قرون و تحول قدرت ها ...
ايده ئولوژى
ايده ئولوژى (١) ، عبارت از عقيده و شناخت عقيده است ، و به معنى اصطلاحى ، بينش و آگاهى ويژه اى است که انسان نسبت به خود ، جايگاه طبقاتى ، پايگاه اجتماعى ، وضع ملى ، تقديرجهانى و تاريخى خود و گروه اجتماعى يى که بدان وابسته است دارد و آنرا توجيه مى کند و بر آساس آن ، مسئوليت ها و راه حل ها و جهت يابى ها و موضع گيرى ها و آرمان هاى خاص و قضاوت هاى خاصى پيدا مى نمايد و در نتيجه ، به اخلاق ، رفتار و سيستم " ارزش " هاى ويژه اى معتقد مى شود . يعنى بر اساس جهان بينى يى که دارى و بر پايه هاى نوع " جامعه شناسى " و " انسان شناسى " و " فلسفۀ تاريخ " ى که دارى ، عقيده ات در بارۀ زندگى و به زندگى ورابطه خودت با خودت ، باديگران وجهان چيست ؟ چگونه بايد زيست و چه بايد کرد ؟ چه اجتماعى بايد ساخت نظام اجتماعى را بطور ايده آل چگونه بايد تغيير داد ، و هر کس به عنوان فرد ، نسبت به جامعه چه مسئوليتى دارد ؟ چه در گيرى ها، چه پيوندها ، چه دلبستگى ها ، چه ايده آلها ، چه نيازها ، چه مبانى اعتقادى ، چه ارزش هاى مثبت و منفى – چه رفتار جمعى – چه ملاک خير و شر و بالاخره چه ماهيت انسانى و هويت اجتماعى دارد ؟
بنا بر اين ، ايده ئولوژى ، عقيده اى است که جهت اجتماعى ، ملى وطبقاتى انسان را ، و همچنين سيستم ارزش ها ، نظام اجتماعى ، شکل زندگى و وضع ايده آل فرد و جامعه و حيات بشرى را درهمه ابعادش تفسير مى کند و به" چگونه اى " ؟ " چه ميکنى" ؟ " چه بايد کرد " ؟ و " چه بايد بود" ؟ پاسخ ميدهد .
اما جهان بينى ، انسان شناسى ، جامعه شناسى ، فلسفۀ تاريخ و ايده ئولوژى وقتى معنى و مفهوم دارند ، وقتى به حيات و حرکت در مى آيد ، که در اين مکتب دو چيز مشخص باشد :
١ – مدينه فاضله ( اوتوپيا )
٢ – انسان ايده آل
ايده ئولوژى = " اسلام "
در يک کلمه ، " ايده ئولوژى " در اين مکتب ، اسلام است . اما کدام اسلام ؟ در اينجا بيان آنچه مى خواهم بگويم دشوارتر است زيرا ناچار بايد با کلمات و اصطلاحاتى سخن بگويم که سخت به ابتذال و انحطاط کشانده اند ، زيرا همۀ اصول و فروع و فروع فروع واصطلاحات و عقايد و شخصيت ها و ... همه را هر چه که در جامعۀ مذهبى ما مطرح است قبول دارم و بدان سخن پاى بند و از طرفى هيچکدام را قبول ندارم و از همه روشنفکران غير مذهبى با آنها مخالف ترم که اين ها چه مى دانند بر سر اين عقايد و اين مذهب و اين تاريخ و اين شخصيت ها و اين همه ارزش هاى متعالى و زندگى بخش چه آورده اند و تکنيک پتروشيمى استحمار چگونه از " خون " ، " خواب " ساخته و از " قيام " ، " قعود " و از " علم " ، " جهل " ، و از مذهب " عدل " و " امامت " ، مايۀ تسليم در برابر تبعيض و ذلت .
اين است که ناچار دمادم توضيح بدهم و مشخص کنم و خودم را تبرئه کنم و رويۀ منفى هر کلمه اى را که رويۀ مشهور و معروف تر آنست نفى کنم و بگويم : اسلام ابوذر ، نه کعب الاحبار ؛ اسلام " عدالت ور هبرى " نه اسلام " خلافت و طبقه و اشرافيت " ؛ اسلام " آزادى و آگاهى و حرکت " نه اسلام " اسارت و خواب و سکون " ؛ اسلام " مجاهد " نه اسلام " روحانى " ؛ و تشيع ، تشيع علوى ، نه تشيع صفوى ؛ تشيع " تقوى و مسئوليت و اعتراض " و نه تشيع " تقيه و شفاعت و انتظار " (١) و لايتى که معتقدانش را از ولايت جور و اختناق رهائى مى دهد ، نه آن ولايت گل مولائى که خدا را در کار خلقت و ادارۀ کائنات کمک مى کند ( ! ) ، اما خلق خدا را به کارى نمى آيد ودر سرنوشت ذلت بار پيروانش دخالتى نمى فرمايد !!
بهر حال ، اسلام " جهاد اعتقادى و اجتماعى و اجتهاد علمى و عقلى " ، نه اسلام " تقليد و تعصب و تسليم " ؛ اسلام " قرآن " نه " مفتاتيح الجنان " اسلام " نهيج البلاغه " نه " طوفان البکاء " ، " حسينِ خون " نه " حسين اشک " ، کربلاى فرياد ، نه کربلاى نوحه و ... بگذريم که بسيار است . در اينجا نمى توانم اسلام را – آنچنان که مى فهم و بدان معتقدم – تشريح کنيم ، مشکل بيشتر کار ما از اينجاست که اسلام ، بگونه اى که اکنون هست ، در همۀ اذهان مطرح است و همه بدان آشنايند ؛ آنگاه از اسلام ، در معنى و جهت و يا روح و محتواى فراموش شده و نشناختۀ نخستينش سخن گفتن ، کار آسانى نيست ؛ اگر اصلاً مطرح نبود ، رسم کردن سيماى آن بر پرده هاى سپيد و بى سابقۀ ادراک و احساس مخاطب آسان تر بود .
آنچه من آرزو دارم و در جستجوى آنم ، بازگشتن به اسلام بعنوان يک " ايده ئولوژى " است ، و آنچه هست ( درميان عوام و عوام فريبان که هيچ نيست جز همانها که مى بينيد و کاش نبود ! ) ، در ميان علما و مجامع مذهبى جدى و علمى ما ، اسلام بعنوان يک " فرهنگ " مطرح است ؛ يعنى مجموعۀ انباشتۀ کلام و لغت و فلسفه و رجال و فقه و اصول و غيره که البته در جاى خود – يعنى دنياى علم و تحقيق و تحصيل و تدريس – ارجمند و عزيز است (١) اسلام – بعنوان ايده ئولوژى – را از شناخت علمى و تحليلى و مقايسه اى پنج اصل مى توان يافت :
سوال و جواب
س : آيا روشنفکر اگر ايده ئولوژى را احياء کند ، بايد فرهنگ را رها کند ؟
ج : اين ، سئوال خيلى خوبى است ، با آن منحنى يى که اينجا به عنوان تضاد ميان ايده ئولوژى و فرهنگ بيان کردم . اين جا توضيحى بدهم تادر ضمن مکتبى از مکتب هاى معروف دنيا را هم بشناسيم و آن ، مکتب آقاى اشپنگلراست . توضيح ديگرى بايد بدهم و آن اينکه ، ممکنست در بعضى از تعبيراتى که من دارم ، سؤتفاهمى بوجود بيآيد ، و آن اينستکه ، گاه از يک مکتب و يا از يک متفکر و يا از يک ايده و نظريه اى که از کسى نقل مى کنم ، خيلى ستايش آميز سخن ميگويم. و اين ، در ذهن عموم اين تصور را بوجود مى آورد که پس من پارتيزان کامل اين فرد ويا اين مکتب هستم . و اين ، به اين معنا نيست . يکى از علائم انحطاط در جامعۀ فعلى ما " مطلق بينى " است ، ذهن آدم عامى مطلق بين است ، آدم عامى تمام جهان و آدم ها و همه مذاهب را به حق و باطل ، زشت و زيبا و بد و خوب – و ديگر هيچ ، تقسيم مى کند . و بعد بر اساس اين تقسيم بندى ، راجع به همه چيز قضاوت مى کند ، و بر اساس اين قضاوتها هم نسبت به همه چيز و همه کس ، عمل مى کند ، و همين قضاوتها و ارزيابى هايش بر اساس نگرشى همه جانبه نيست : بر اساس يک برخورد و يک ملاک يا يک پسند يا ناپسند ، قضاوت تعميمى مطلق ميکند . مثلاً يک آقايى را مى بيند که باوى خوب رفتار کرده ، بعد اورا به عنوا آقايى که مطلقاً خوب است و هيچ عيب و نقصى ندارد ، قضاوت مى کند و ياکس ديگرى ، در برخورد با او ، اتفاقاً اثر بدى روى او مى گذارد ، بعد اين اثر بد را بعنوان ملاک باطل بودن همۀ ابعاد روح و فکر و زندگى آن فرد ، تلقى مى کند . درمسائل ايده ئولوژيک و علمى هم همينطور است . وقتى که جامعه عامى فکر مى کند، دانشمندان آن هم عامى فکر مى کنند ؛ چون جامعه يک روح ويک بينش دارد ، و افراد مثل ظروف مرتبطه، مايع روح اجتماع را در خودشان دارند – همه در سطح هم هستند و مى بينيم عالم و عامى اش، هم سطح ميشوند .
آدم دانشمندى به اروپا رفته بود و آنجا وارد هتلى شده بود ، بدون اينکه تاريخ و فرهنگ و نظام اقتصادى آن جامعه را بشناسد ،و حتى زبان آنها را بداند که بتواند با آنها حرف بزند ؛ مثلاً هتل چى – يا آن کسى که با او ارتباط پيدا کرده بود و يا آن کسى که برايش چاى آورده بود – چند تا " مسيو" به ناف آقا بسته بود ؛ بعد برگشته بود و خاطره خوشى از اين مسافرتش داشت ، و مدتها مبلغ رايگان فضائل اروپايى ها از همين يک " کلمه " بود . و داستانهاى عجيب شاخدار از فضائل اروپايى ها نقل ميکرد که باعث خجالت خود اروپائى ها ميشد : " آقا ! اروپا غير از اينجاست ! آنجا در خيا بان راه مى رويد و بعد خسته مى شويد ، چمدانتان را وسط خيابان مى گذاريد ، و هرکجـــــــــا که دلتان خواســـــت مى رويد – مسافرت يا جاهاى ديگر – بعد از ٧ – ٨ روز بر ميگرديد ، مى بيند چمدانتان نيست ؛ تعجب نکنيد ، پليس آنجا ايستاده ؛ مى پرسى آقا چمدان ما کجاست ؟ مى گويد ! آقا مال شما بود ؟ ! گذاشتيم فلان جا و بعد خودش چمدان را ميآورد ! "، از اين افسانه هاى اين شکلى ! در صورتيکه کسانيکه آنجا را مى شناسد ، ميدانند که ، چمدان که هيچى ، خود آدم را ... اينجاچاقو مى کشند و پنجه بکس در ميآورند، ولى آنجا بچه ها براى هيچى تير مى کشند (١) دفعه ديگر ، اتفاقاً در آنجاپيش دکترى رفته بود ؛ دکتر هم که ديده بود او از ايران آمده و لا بد پول حسابى دارد ، ميگويد ، حلا وقتش است ! و درستش ميکنيم آقا ! و بدون اينکه مصلحت باشد ، و وقتى باشد، عمل جراحى کرده و بکلى آقا را نابود ميکند ! بعد که برگشت ، تمام اروپا را ، بر اساس حرص و آدم کشى و پول پرستى و گزيدن دشمن و مخالف و بيگانه ، توجيه کرد .
اين تعميم دادن بر اساس يک برخورد ، قضاوت مطلق کردن ، مال ذهن عامى است که بايد از آن هميشه دور باشيم . فلان آقا مريد فلان کس است ؛ اگر آن آقا – که مراد اوست – را بگوئيم که آدمى خوبى است و دانشمند بزرگى است ، اما شيمى حيوانى بلد نيست ورشته اش چيز ديگر است ، مى خواهد چشمهاى شما را در بيآورد ، که توهين کردى به آقا ! آقا همه چيز را بلد است ؛ تمام منطق پرندگان و اجنه را بلد است ! اين ، مطلق بينى است . حالا اگر همين فرد از کسى دلخورى داشته باشد ، يا اگر کسى رفتارى برخلاف عقيده و پسند او انجام دهد ، مطلقاً او را نفى ميکند و ديگر هيچ چيز را در او قبول ندارد . در صورتيکه ذهن علمى ، ذهنى است که هرگز نمى گويد بداست يا خوب ؛ نمى گويد باطل است ، بر حق است ، مى گويد از اين جهت خوب و از اين جهت بداست ، از اين نقطه نظر خوب است و از آن نقطه نظر خوب نيست و از اين جهت قوى است و از آن جهت ضعيف است . اين طرز ارزيابى است و اين ، ارزيابى يى است که خدا مى کند .
خدا وقتى که يک فرد را قضاوت مى کند ، تمام بديها و خوبيهايش را در ترازوى قضاوت دقيقاً مى سنجد و بعد حکم صادر مى کند . اين يک نوع درسى است به همه کسانى که مى خواهند درست قضاوت کنند . گاهى من از لحاظ فکرى و يا عقلى فردى راستايش مى کنم ، اين علامت اين نيست که به او معتقدم ؛ و يا يک انتقاد ميکنم ، علامت اين نيست که اورا بکلى منکرم . يکى هم همين اشپنگلراست . اشپنگلر ، يکى از نويسندگان معروف معاصر است که قلمش مرا بشدت تحت تاثير قرار ميدهد ( بطوريکه از کمتر نويسندۀ اروپائى معاصر است که چيزى بخوانم و باين اندازه تحت تاثير قرار بگيرم ) ؛ قلمى خاص دارد : نه مثل ادبا ورمانتيست ها، " آبکى نويس " و " فانتزى نويس " است ( مثل "لامارتين " که جمله هاى فانتزى بزک کرده و بى محتوا بى عمق دارد ) و نه مثل فلاسفه ، پيچيده نويس و خشک وزشت است . بلکه براى بيان عميق ترين انديشه هاى انسان شناسى و تاريخ شناسى و فلسفى ، بيانى در نهايت لطافت شعرى وعرفانى دارد . از اين طور آدمها خيلى کم داريم ، که هر دو قدرت را داشته باشند و اشپنگلر درنهايت دارد . اما از لحاظ اعتقادى به اومعتقدنيستم ، و نه تنها معتقدنيستم، بلکه با او بشدت مخالفم . چون او فاشيست است و من دشمن فاشيسم هستم ، يعنى نسبت به او کينه دارم ، نه اينکه فقط مخالف اوباشم و بگويم باطل است ، بلکه کينه شخصى دارم . ولى از نظر قدرت بيان و عمق انديشه و ظرافيت روح ، نسبت به " اشپنگلر" - که فاشيست است – در نهايت خضوع هستم ، او دو مطلب را از هم جدا ميکند . يکى فرهنگ و ديگر تمدن .
مى گويد : فرهنگ عبارتست از روح متحرکى که جامعه را به حيات و حرکت و زندگى وا دار ميکند . اما بعد ، اين فرهنگ کم کم به تمدن تبديل ميشود ، تبديل به جامعه شناسى و روانشناسى ، فلسفه ، علم و صنعت ميشود . تمدن ايجاد مى شود ، اما فرهنگ از بين ميرود . در اين جاست که جامعه درنهايت قدرتش منجمد ميشود . در " سقوط مغرب زمين " ( يکى از آثار بزرگ اشپنگلر ) و" سالهاى تصميم " ( يکى از زيبا ترين آثارش ) مى گويد :
" غرب دارد متلاشى و منحط ميشود ، چون فرهنگ درآن مرده و ديگر غرب فرهنگ تازه نمى زاياند ، اما تمام نيرويش تبديل به ساختن تمدن ميشود . تمدن ، اسکلت نظام اجتماعى و مصالح زندگى است و اندوخته ها و منابع معنوى و مادى زندگى بشرى در طول تاريخ است . اما فرهنگ ، ايمان و حيات وحرکت و انقلاب وسازندگى و ويران کنندگى است . اين دومى را غرب از دست داده و همۀ تلاش انسانها تبديل به ساختن تمدن ، که چيزى منجمد و ثابت است ، شده " .
البته من فرهنگ را به آن شکلى که اشپنگلر مى گويد ، قبول ندارم . چون اوفرهنگ نژادى را قبول دارد ، و نژاد غربى و نژاد ژرمن را ، نژاد فرهنگ را ميداند و نژادهاى ديگر را تحقير مى کند . بنا براين ، از اينجا ، او دشمن ما و طرز تفکر و عقايد ماست . اشپنگلر فرهنگ را از يک نقطه نظر ، به همان معنا ميگيرد که من – در بحثم – ايده ئولوژى را به آن معنا گرفتم .
و برعکس تمدن را او طورى معنى ميکند که من – دربحثم – اسم آنرا فرهنگ گذاشتم . حالا علتش چيست ؟ اينرا در جزوۀ فرهنگ و ايده ئولوژى که در دانشسراى عالى سخنرانى کرده ام ، مشخص کرده ام ؛ دقيقاً بيان کرده ام که مقصودم از فرق فرهنگ و ايده ئولوژى چست . و اگر بيشتر ميخواهيد در اين باره بدانيد ، به درس هاى تاريخ تمدن دانشکده ادبيات مشهد مراجعه کنيد که تقريباً ٢٠٠ ، ٣٠٠ صفحه پلى کپى است .
ايشان نوشته اند که آيا هميشه فرهنگ و ايده ئولوژى را بايد دور از هم تلقى کرد ؟ و آيا کسى که ميخواهد به ايده ئولوژى تکيه کند ، بايد فرهنگ را کنار بزند ؟ نه ، هرگز . فرهنگ چيزى عزيز است و تمدن چيزى با ارزش مى باشد . اما وقتى فرهنگ ، ايده ئولوژى ندارد ، تبديل به اسکلت و انستيتوسيون ( Institution ) ميشود ؛ تبديل به دانشگاه و آکادميها و حوزه علوم قديمه و جديده و چاپخانه و کتابخانه ، اما بدون روح و هدف و حرکت ميشود ؛ براى آمارگيرى و آماردادن خوب است . اما وقتى اينها ايده ئولوژى را به عنوان روح در خودشان داشته باشند ، آنوقت تمدن و فرهنگ ، اندام ولباس يک ايمان نوين مى شوند وبعد خودشان که بصورت عوامل باز دارندۀ متحجر بودند ، بصورت سرمايه هاى علمى و فرهنگى در دست ايده ئولوژى جديد قرار ميگيرند و آن را غنى و مجهز مى کنند . پس تمدن و فرهنگ و علوم ، بدون ايده ئولوژى ، عبارتند از مجموعۀ اندوخته ها و همچنين مجموعۀ ساخته ها و ميراشهاى تاريخى يک جامعه ، که به عنوان فلسفه و هنر و علوم و تاريخ و ادبيات انباشته شده . اينها وقتى ايده ئولوژى نداشته باشند ارزشى ندارند – مثل ساختمان هاى بزرگ ومعمارى هاى بزرگى است، که کسى در آن ساکن نيست . اما همه اينها ، وقتى که ايده ئولوژى داشته باشند ، ارزش پيدا ميکنند . بنا بر اين اگر به ايده ئولوژى تکيه ميکنيم، نبايد فرهنگ را نفى کنيم ، بلکه فرهنگ را بايد براى ايده ئولوژى استخدام کنيم . و اگر مى گوئيم ، در تاريخ ، منحنى فرهنگ و ايده ئولوژى در يک مذهب ، نهضت و يا مکتب بر خلاف جهت هم حرکت کرده اند ، منظور اين نيست که جبر علمى اينطور است که ، هر وقت ايده ئولوژى رو به سقوط مى رود ، فرهنگ رو به صعود مى آيد.
اين ، واقعيت تلخ تاريخ است که ما بايد با اين واقعيت تلخ بجنگيم و مبارزه کنيم . يعنى منحنى ايده ئولوژى و فرهنگ را روى يک منحنى قرار بدهيم ، نه اينکه معتقد باشيم فرهنگ و ايده ئولوژى هرگز در يک خط نمى افتند ؛ گرچه تابحال در يک خط نبوده اند . انحراف يک انقلاب اجتماعى همين است که وقتى اول ، انقلاب بوجود مى آيد ، بر اساس ايده ئولوژى است ، ولى بعد انقلاب منحط و منجمد مى شودو بصورت فرهنگ و تمدن در مى آيد . نبايد گذاشت که يک انقلاب فکرى تبديل به يک تمدن و نظام علمى شود . بلکه بايد همواره نظام علمى وتمدن را همچون ابزارهايى براى ايده ئولوژى استخدام کرد و ايندو منحنى را روى يک خط انداخت . روشن است که چه ميخواهم بگويم ؟
س : امروز اشاره اى درباره اشاعه اسلام به عنوان يک ايده ئولوژى کرديد . خواهش مى کنم توضيح مفصلى دربارۀ نحوۀ اين اسلام شناساندن بدهيد ، يعنى به اين سئوالات جواب بدهيد :
چطور ؟ آيا با درگيرى مستقيم ؟ آيا با درگيرى بلند مدت ؟ چه کسى بايد اين کار را بکند ؟ دانشمند يا هرکسى ؟
ج : سئوال خوبى است . همانطور که عرض کردم ، بحث اينکه بايد به ايده ئولوژى برگرديم ، درمرحلۀ اوليه اش اينستکه ، مردم آگاه – بعنوان يک گروه متفکر – که احساس مسئوليت اجتماعى ميکنند اين آگاهى ايده ئولوژيک را در خودشان بوجود بيآورند، و بر اساس اين آگاهى ايده ئولوژيک پخته بشوند . اين مرحله اول است و مرحلۀ بعدى ، بعد مطرح ميشود . بنا براين ما الان درمرحلۀ اول هستيم و من فقط درهمين مرحله ( در مرحله اى که هستيم ) فکر ميکنم ، نه در مرحلۀ آينده که بايد ببينيم براساس شرايط آينده چه خواهيم کرد . الان يک اقليت متفکر – انتلکتوئل – در جامعه ما وجود دارد ، که اين انتلکتوئل به چند شعبه تقسيم شده : اول ، يکعده انتلکتوئل ها ، يعنى مغزى ها و آنهايى که با قواى دماغى کار مى کنند و درعلوم اسلامى هستند ، که ميدانيم چه رسالتى دارند . دوم ، يکعده افرادى که قدرت مغزى دارند و درعلوم جديد ، دست اندرکارزندگى جديد هستند و کاراجتماعى ندارند . اينان ابزار دست زندگى مدرن هستند و مزدشان را هم مى گيرند . دکتر ومنهدس ، تکنيسين و جامعه شناس کارشان را مى کنند ، پولشان را مى گيرند و زندگيشان را مى کنند و خوب ، مدرن هم هستند ؛ وسيلۀ مدرنيسم هم هست . اين جور انتلکتوئل ها ، وسيله مصرف هاى جديد هستند . سوم متفکر آگاهى است که ميخواهد راهى را انتخاب بکند . اينها دو جورند : يکعده کسانيکه راهشان را انتخاب کرده اند ، ولى غالباً اينها راه حل هايى است که ، مثل غذا کنسرو شده ، ميدهند و آدم درش را باز مى کند و کمى گرم مى کند و ميخورد . ولى يکنوع تفکر ديگر ، درگروهى که متفکرند و آگاهند و احساس مسئوليت اجتماعى مى کند ومى خواهند که اصالت اجتماعى داشته باشند و نيز ايمانى دارند، وجود دارد : اينها مى خواهند انتخاب کنند . براى اين گروه متفکرآگاه و مسؤل اجتماعى که ايمانى دارد و ميخواهد ايده ئولوژى اش را انتخاب کند ، است که مى گويم ، به اسلام به عنوان يک ايده ئولوژى بر گرديم . تا هم با تاريخ و فرهنگ خودمان پيوند بخوريم و هم با تودۀ مذهبى خودمان پيوند بخوريم و هم يک شناسنامه فرهنگى در برابر هجوم فرهنگى دنيا داشته باشيم وهم سرمايه اى براى مبارزۀ اجتماعى .
اگر مرحلۀ اول تمام شد و اين گروه براساس اين ايده ئولوژى ساخته شد و آگاهى ايده ئولوژيک علمى پيدا کرد ، آنوقت مرحلۀ بعدى در سطح جامعه آغاز مى شود ، که بايد ديد در مرحله بعدى شرايط اجتماعى چيست ، و بر اساس شرايط اجتماعى است که هميشه تاکتيک کار معلوم مى شود و براى همين هم هست که از قبل نبايد غيبگويى کرد و يا دچار پيشگويى هاى ايده آليستى شد . و اما درهمين مرحلۀ اول که مى گويند چى کسى بايد اينکار را بکند ، دانشمند يا هرکسى ؟ گفتم هرکسى ! و برعکس ، نه تنها دانشمند و يا هرکسى ، بلکه بيشتر ، هر کسى . زيرا دانشمندان مانند سرمايه داران و قدرتمندان ، چون به يک موقعيت اجتماعى بالا رسيدند ، خود به خود محافظه کارند و نميخواهند، شرايط اجتماعى را عوض بکنند ؛ نميخواهند در برابر ارزش هاى نو جبهه نو بگيرند و ارزش هاى قديم را که خود شان سمبل و مظهر آن ارزش ها هستند ، خراب کنند ، پس خود بخود ترمز کننده هستند . يکى از رفقا نقل ميکرد که ، ما داشتيم با يکى از هم صنفى هاى خودمان بحث مى کرديم ، و بعد مى گفتيم که متاسفانه ما " ملا ترمز " هستيم ، ملا ترمز ! گفت : کاش ملا ترمز بوديم ، ما " ملا دنده عقب " هستيم!
س : چرا تحليل درمذهب يهود و مسيحيت را ناگفته گذاشتيد ؟
ج : بله ! من اسلام شناسى را که شروع کردم ، برخلاف آنچه که در ذهن رفقاست ، مقصودم اسلام شناسى از پيغمبراسلام به بعد نيست ؛ مقصودم از اسلام شناسى ، مکتبى است که ابراهيم آورده – اصلاً اين اسلام است . بنا بر اين اسلام شناسى را به اين معنا که از ابراهيم شروع ميشود ، شروع کردم و در آن مسيحيت و يهود و اسلام پيغمبر اسلام ، هر سه وجود دارد و به آن اشاره خواهم کرد . بنا بر اين اگر مکتب ابراهيم را به نام اسلام شناسى معرفى کنيم ، همۀ اينها روشن ميشود . من عمداً آنها را بصورت مذهب مستقل بيان نکردم تا نشان بدهم که اسلام يک دين – دراشکال گوناگونش – است .
س : جناب آقاى دکتر ؛ شما تشيع را به علوى و صفوى تقسيم کرديد و درهمين زمينه از يک تسسنن بنام تسنن اموى نام برديد ؛ ولى ديگرى مجهول است ؛ لطفاً ديگر را هم بگوئيد .
ج : تسنن محمدى . تسنن يعنى چه ؟ يعنى سنت ؛ همانطور که تشيع هم يعنى پيروى ، منتها پيروى از کى ؟ تسنن يعنى اعتقاد به سنت ؛ سنتِ کى ؟ اينجا تشيع ، صفوى و علوى دارد . آنجا هم تسنن ، اموى و محمدى دارد . تسنن اموى با تشيع صفوى دشمن همديگرند ، وبا هم در حال جنگند . ومقصودم از تسنن اموى ، مذهب دولتى است ، اسلام دولتى است ، که همواره زيربناى طبقۀ حاکم و در را سش نظام خلافت و سلاطين و حکام غزنوى و مغولى و تيمورى و ايلخانى و ... است ، که زير بنايشان، از نظراعتقادى و ايده ئولوژيک ، مذهب بوده ؛ و از ائمه وقضات و روحانيون اهل سنت ، آنهايى که پاک بودند ، غالباً دنباله تصوف رفتند و مردم را ول کردند ؛ آنهايى هم که نجس بودند ، جزء ظلمه شدند و براى آنها مذهب ، قرآن ، سنت ، روايت وحديث – همه – را توجيه کردند . دراين طرف ، تشيع صفوى است که معلوم است ؛ اصول و فروعش را گفتم : تشيع صفوى ، ترکيبى است از تصوف ، مليت ايرانى ونهادهاى سلطنت ساسانى و روپوشى از مذهب که با تشيع و مبانى اعتقادى تشيع علوى توجيه شده و اصلاً از نظر بيانى منطبق شده . چنانکه تسنن اموى هم عبارتست از نظام اشرافيت جاهلى و حکومت کيخسروى و قيصرى و طبقۀ حاکمى که هميشه پيش از اسلام و بعد از اسلام حکومت ميکرده . اين تسنن است که بدروغ خودش را با سنت پيغمبر اسلام توجيه کرده . اين است که تسنن اموى که حاکم است ، سنت خلافت است ؛ و تشيع صفوى ، تشيع حکومت است : اين شيعه دولتى است و آن هم سنى دولتى است ، و باهم در جنگند. اما تسنن محمد و تشيع على دو کلمۀ کاملاً مترادف است .
نوت :
اما اين را باز ميخواهم عرض کنم که ، تکيه به کدام تشيع ؟ کدام تشيع ؟ اگر تشيع صفوى است که معجونى ساخته شدۀ " رژيم حکومت " به اضافه " مليت " با ضافه " تصوف " است . اين فرمول شيميائى اش است ! اين سه عنصر با هم در آميخته اند و بر رويش يک پوشش فريبنده اى بنام تشيع کشيده شده و همه مفاهيم ، اصطلاحات و شخصيت هاى تشيع به شکل اين بينش سه گانۀ سه بعدى توجيه شده . و اين بزرگترين عامل نفى و انحطاط براى اراده وآگاهى روشنفکر است و بيش از اينکه دشمن روشنفکر و عامل نفى اراده و آگاهى ورسالت روشنفکرباشد ، بزرگترين دشمن و بزرگترين عامل نفى خودِ تشيع على است . هيچ مذهبى و هيچ عاملى و هيچ فکرى و هيچ اعتقادى در تاريخ بشر براى نفى على ، براى نفى خاندان على ، براى نفى رسالت حسين ، براى نفى روح و فرهنگ تشيع بيشتر از تشيع صفوى و تشيع حاکم بر ذهن اکثريت ما لياقت نشان نداده و موفقيت بدست نياورده . همه اديان و مذاهب يک وجوه اختلاف دارند و يک وجوه اشتراک . تنها دو مذهبى که با هم نه تنها يک وجه اشتراک ندارند ، بلکه اختلاف هم ندارند و همه وجود شان متضاد و متناقض با هم است ، اين دو تشيع صفوى و تشيع علوى است ( آن طرف هم تسنن اموى و در برابر تسنن محمدى است ، آنچه که الان بر ذهن عوام و اکثريت رايج در جامعه هاى اهل تسنن – غير از روشنفکران منصف و آگاهشان – حاکم است تسنن است ، اما تسنن اموى ! )
و تکيه بر تشيع علوى ، تکيه بر مترقى ترين و زنده ترين و فعلى ترين ارزشها و عناصرى است که روشنفکر بعنوان تعهد خودش با آن درگير است و تکيه باين تشيع و شناخت اين تشيع خلع سلاح کردن عوامل دروغينى است که از اين تشيع به نفع جهل و زور و انحراف و تزوير سؤ استفاده کردند و ميکنند وهم چنين تکيه باين تشيع که ايمان ما هست ، آگاهى بخشيدن به مردم شيعه اى است که بوسيله تشيع دروغين اغفال شده اند و روشنفکر ميتواند بر اساس تشيع راستين علوى و تکيه بر روى ايمان موجود اين جامعه و توده عاشق باين خانواده از همين طريق و با همين زبان و با ارائه تصوير راستين همين شخصيت ها به آنها بيدارى و آگاهى و احساس مسئوليت ببخشد و تکيه باين تشيع است که روشنفکر را با توده هم جنس ميکند و از اينکه بيگانه بشود و بصورت يک " کاست " در بيايد ، مانع ميشود و پلى بين روشنفکر و متن مردم بوجود ميآورد ، وبعد شناخت تشيع بصورت شناخت واقعيت جامعه اى که در آن زندگى ميکنيم ( رسالت اول هر روشنفکر اينستکه ، جامعه اش را بشناسد ) ، بعنوان بزرگترين عامل شناخت و تحليل واقعيتهاى محيط براى روشنفکر مطرح است وتکيه باين تشيع ، يافتن فرهنگ ، تاريخ ، آدمها ، اراده ها و رسالتهائى است که همه اش بردوش يکايک ما بعنوان شيعه و بعنوان عدالتخواه و بعنوان روشنفکر و بعنوان انسان سنگينى ميکند .
١ – توضيح واضحات بدهم که مقصود مفاهيمى است که از اين اصطلاحات امروز در جامعه ماهست ، و گرنه به معنى راستين آن مترقى و منطقى است و بارها از آن سخن گفته ام : " فاطمه فاطمه است " ، " انتظار ، مذهب اعتراض " (گفتگوى علمى با دا نشجويان آبادان ، چاپ شده در مجله پيام ( کنفرانس ارشاد ) و " پدر ، مادر ، ما متهميم " ( کنفرانس ارشاد ) ، " تشيع علوى و تشيع صفوى " ( پلى کپى ) " امت و امامت " ( کنفرانس ارشاد ) .
١ – درلوموند نوشته بود که ، در باتيمانى که در آن چند تا آپارتمان وجود دارد ، يار و بچه اش را مى فرسته به آپارتمان رو بروى ( يا طبقه پائين يا طبقه بالا ) ، که زياد هم همديگر را نمى شناسد ، ولى مى دانند که در يک ساختمان زندگى مى کنند. . بچه ميگويد که بابا گفته ، لطفاً هفت تيرتان را به ما بدهيد ، تا صبح ميآوريم ، عملياتى دارم ! او هم فورى ميدهد – مثل ديگ که ميروند دنبالش ؛ آقا ديگتان را حاضر کنيد ما مهمان داريم !
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العلمين و الصلواة والسلام على سيدنا محمد سيدالمجاهدين و امام المتقين و قائدالغرالمحجلين و على اله وصحبه ومن جاهد فى سبيل شريعته الى يوم الدين امابعد فقد ، قال الله تبارک و تعالى فى قرآنه المجيد :
دين : انقياد در لغت بمعنى تسليم شدن است و در اصطلاح عبارت از احکام و قوانينى است که انقياد به آن حتمى وضرورى مى باشد . هر دين يک نظم براى زندگى است و هر نظام زندگى يک مکتب مى باشد در جهان امروزى سه مکتب وجود دارد که مدعى جهانى بودن مى باشند :
مکتب توحيد ، مکتب مارکسيسم که مقدمه آن سوسياليسم مى باشد و مکتب اگزيستانسياليسم .
فصل اول
الف : مکتب توحيد : Monotheism
اولين پايه ى جهان بينى و ايده ئولوژى اسلامى ، يکتا گرايى ( توحيد) است (٢) ... توحيد ، خاصيت ممتازه ى تمام اديان آسمانى است ، همان گونه که خشت نخستين بناى تمام اديان آسمانى نيز هست و کلمه ى " اسلام " نيز ، به معناى مطلق ، نام هر دينى است که آسمانى باشد ، زيرا اسلام عبارت است از تسليم و واگذارى خود به خدا و پيروى از آئين او در تمام شئوون زندگى ، وتنها در تمام اين شئوون خدا را ديدن و با پيروى از راه و روش و نظام پسنديده ى او بندگى خدا کردن ؛ چه در نيايشها و پرستشها و چه در زندگى خارج .
لفظ توحيد مصدر کلام عرب مى باشد و هر مصدر در کلام عرب داراى سه معنى است ، معنى فاعلى ، مفعولى و مصدرى ، معنى فاعلى توحيد – يعنى واحد و معنى مفعولى آن يعنى مؤحد و معنى مصدرى آن توحيدى باشد ، يعنى خداوند( جل جلاله ) واحد ، شخصى که آن را واحد ميداند مؤحد و رابطه بين واحد و مؤحد را توحيدى گويند .
در ابتدائى خلقت انسان ، عقل انسانى بسانى طفلى بوده است و بتدريج و مرور زمان تاسرحدرسالت حضرت محمد ( صلى الله عليه وسلم ) کامل شده است ، و در واقع تکميل شدن مکتب توحيد بواسطه کامل شدن عقل انسانى صورت گرفته است . و مکتب توحيد از زمان حضرت آدم ( ع ) آغاز و در زمان حضرت محمد ( صل الله عليه وسلم ) کامل شده است .
علمائى گرامى : از زمان حضرت آدم ( ع ) تا زمان حضرت نوح (ع ) اين زمان را دوره ابتدائى تکامل عقدانسانى ميدانند ،که در همين دوره بر حضرت آدم ( عليه السلام ) ده صحيفه ، برحضرت شيث (ع ) پنجاه صحيفه و بر حضرت ادريس (ع ) سى صحيفه از سرى کتابهاى آسمانى نازل گرديده است . وشريعت اين دوره شريعت توحيدى بوده است .
شريعت توحيد ى : عبارت از شريعت است که اجراء کردن آن مکافات دارد و عدم اجراء آن مجازات ندارد ، زيرا که اين شريعت تعلق به قلب و يقين دارد که عبارت است از تصديق به خدا و عمل در آن مداخله ندارد ، و فقط يک امر اختيارى و استحبابى مى باشد .
از زمان نوح (ع ) تا زمان ابراهيم ( خليل الله ) اين زمان را دوره متوسطه تکامل عقل انسانى ميدانند . و آغاز شريعت تکوينى از همين دوره مى باشد .
شريعت تکوينى : عبارت از شريعت است که اجراء آن مکافات و عدم اجراء آن مجازات دارد ، زيرا با شناختن عقيده صحيح عمل به آن واجب مى شود ، به همين دليل بود که عذاب مرقوم نوح ( ع ) آمد و آنها را هلاک گردانيد .
از زمان ابراهيم ( خليل الله ) تا زمان موسى ( ع ) اين زمان را دوره تحصيلات عالى تکامل عقل انسانى ميدانند ، که در همين دوره برابراهيم ( خليل الله ) ده صحيفه از سرى کتابهاى آسمانى نازل گرديد .
از زمان موسى ( ع ) تا زمان عيسى ( ع ) اين زمان را دوره لسانس تکامل عقل انسانى ميدانند ،که درهمين دوره کتاب بزرگ آسمانى تورات شريف بر موسى ( ع ) و کتاب زبور شريف بر داود ( ع ) نازل گرديد .
از زمان عيسى ( ع ) تا زمان محمد ( صلى الله عليه وسلم ) اين زمان را دوره تخصص تکامل عقل انسانى ميدانند ، که در همين دوره کتاب بزرگ آسمانى انجيل شريف بر عيسى ( ع ) نازل گرديد .
وقتيکه عقل انسانى به درجه کمال خود رسيد محمد ( صلى الله عليه وسلم ) مبعوث گرديد از همين لحاظ زمان محمد ( صلى الله عليه وسلم ) را دوره نبوغ تکامل عقل انسانى ميدانند و کتاب بزرگ آسمانى قرآن الکريم بر محمد (صلى الله عليه وسلم ) نازل گرديد که دستور دايمى تا قيام قيامت مى باشد و سلسله رسالت در همين جا خاتمه يافت .
نوت :
پيغمبر اسلام ، کلمۀ اسلام را نام خاص رسالت خودش نمى داند ، بلکه مسلم و اسلام را به معناى دين واحد ومنحصر به فردى که در طول تاريخ ، حيات و حرکت داشته ، و درهر عصرى شرع مختلف و همچنين پيغمبر و کتاب مختلف داشته ، تلقى مى کند ؛ خودش را آورندۀ اسلام نمى داند ؛ آورندۀ اسلام، آدم است ؛ تا آدمى ، انسان بوده ، اسلام نيز بوده ؛ و در مسير فرهنگ ها و تکامل بشرى ، اسلام نيز تکميل ميشده است ؛ تا در خاتميت به نهايت رسيده . بنا بر اين ، او تکميل کننده مذهبى است که در گذشته پيوسته وجود داشته ، و مى بينيم در عين حال که اسلام و رسالت خودش را ، در گذر از مسيح و موسى ، به ابراهيم مى رساند ، از ابراهيم به نوح باز مى کشاند او از نوح به خودِ آدم .
فايده :
توحيد ( بمعناى جامع خود ) آنست که بندگان را با خواست خدا از يوغ بردگى مردم به بندگى خداى يگانه بالا برد و تنها با اين فراز است که انسان _" آزادى " – نه بلکه – " زندگى " – را آغاز مى کند .
مکتب :
" مکتب عبارت است از مجموعۀ هم آهنگِ متناسبِ بينش فلسفى ، عقايد مذهبى ، ارزشهاى اخلاقى و روش هاى عملى ،که در يک ارتباط علت و معلولى باهم يک پيکرۀ متحرک معنى دار و داراى جهتى را مى سازد که زنده است ، وهمۀ اندامهاى گوناگونش از يک خون تغذيه مى کنند و بايک روح زنده اند " .
يک عالم متخصص ، ممکن است داراى مکتب باشد ، ممکن است نباشد ؛ متخصصى که مکتب دارد ، و لومتخصص فيزيک است ، شما مى توانيد پيش بينى کنيد که نظرش نسبت به مسائل اقتصادى وطبقاتى چيست ، قبل از آنکه او بگويد که نظرم چيست ؛ اگر اقتصاد دان است ، اما مکتب دار است ، مى توانيد پيش بينى کنيد که اين آقاى اقتصاد دان عقيدۀ فلسفيش نسبت به عالم طبيعت چيست . چرا ؟ براى اين که کسى که مکتب دارد ، مسائل اقتصادى ، جامعه شناسى ، دينى ،فلسفى ، حتى جبهه گيرى سياسيش و حتى ذائقۀ هنرى و ادبيش همه با هم يک بافت هم آهنگ و رابطۀ علت و معلولى دارند ، که با شناخت يکى از ابعادش ، شما مى توانيد ديگر ابعاد فکرى و ذوقى او را حدس بزنيد ، زيرا کسى که مکتب دارد ، عقايدش ، احساساتش ، زندگى عمليش و زندگى سياسى و اجتماعيش و همچنين زندگى فکرى ، مذهبى و اخلاقيش ، از هم جدا ، تصادفى ، پراگنده و بى ارتباط بهم نيست . مجموعۀ اينها که ظاهراً باهم ربطى ندارند ، بايک روح زندگى مى کنند ، و در يک اندام شکل متناسب دارند . کسى که " فاشيست " است ، مکتب دارد ؛ کسى که " اگزيستانسياليست " است ، مکتب دارد ؛ کسى که " مارکسيست " است ، مکتب دارد ؛ شما يک مارکسيست يا اگزيستانسياليست يا فاشيستى را مى شناسيد که فيزيک دان است ، اما مى توانيد بگوئيد که چون اين فيزيک دان مثلاً مکتبش فاشيسم است ، پس از نظر روان شناسى معتقد بروان شناسى نژادى است وعقايد نژاد پرست ها را معتقداست ، از نظر اجتماعى به ناسيوناليسم و رآليسم معتقداست ، و لو فزيک دان است و بحثى راجع به ناسيوناليسم نکرده ؛ از نظر اجتماعى به اصالت خانواده و تربيب خانوادگى معتقد است چون فاشيست است . از نظر سياسى به اصالت رهبر معتقداست ، چون فاشست است ، در صورتى که اين حروف ها هنوز نگفته ، اما چون مکتب دارد ، عقايد فرهنگيش مثل عقايد سياسيش، مثل عقايد اقتصاديش و حتى ادبيش همه باهم ، هم آهنگى واحد دارند که مجموعاً پيکره اى را مى سازند که اين پيکره اسمش مکتب اعتقادى است . اما آنکه مکتب ندارد ممکن است يک متخصص بزرگ و کاشف بزرگ فيزيک باشد ، اما از لحاظ سياسى اصلاً ندانيد جبهه گيرى اش چيست ، از لحاظ اقتصادى ندانيد که او نظرى دارد يا اصلاً بى نظر است ، يا اگر نظرى دارد چى هست ؟ بطرف راست گرايش دارد يا چپ يا مرکز ؟ نمى دانيد ، بايد از خودش بپرسيد ، اين آدم در بارۀ هر مساله اى و هر زمينه اى بحث مى کند بايد اول بحثش را بشنويم که نظرش چيست بعد قضاوت کنيم که نظرش اين است ، چون در بارۀ هر چيزى ممکن است يک جهت گيرى خاص ، يک عقيدۀ خاص داشته باشد ، چون مکتب ندارد . آما آدمى که مکتب دارد ، دربارۀ همۀ مسائل زندگى ، اعتقادى ، ادبى ، هنرى تاريخى مى انديشد و در بارۀ همه ، يک قضاوت هماهنگ و متناسب با عقيده و ايده ئولوژيش دارد ، مثلاً فردى را مى بينيم که داراى يک مکتب متعهد اجتماعى است ، اما عقيده اش را راجع به ادبيات و هنر نگفته ، ولى چون مکتب اجتماعى متعهد دارد ، مسلماً به ادبيات براى ادبيات ، شعر براى شعر ، هنر براى هنر و يا به ادبيات به عنوان زبان احساسات شخصى معتقد نيست ؛ حتماً معتقد است که بايد هنر و ادبيات در خدمت مبارزه اجتماعى باشد ، چون مکتب متعهد اجتماعى دارد . پس مکتب عبارت است از يک منظومه اى که در آن منظومه ، احساسات فردى ، رفتار اجتماعى ، خصوصيات اخلاقى و بخصوص عقايد فلسفى ، مذهبى و اجتماعى انسان ، هر کدام کره اى هستند که گرد يک خورشيد مى چرخند و يک منظومۀ هم آهنگ معنى دارى مى سازند و مجموعاً بطرف يک جهت و آهنگى در حرکتند . اين ذهنيت اعتقادى آدمى است که مکتب دارد ، و اين مکتب است که حرکت ايجاد مى کند ، سازندگى ايجاد مى کند ، قدرت اجتماعى ايجاد مى کند، رسالت و مسئوليت انسانى بآدم مى دهد ، اما تخصص و علم ، اين آثار را ندارد و از وقتى اسلام را از صورت " مکتب اعتقادى " بصورت " فرهنگ و معارف و مجموعه اى از علوم " درآوردند از حرکت و ازمسئوليت و از آگاهى اجتماعى و از اثر و تاثير روى سرنوشت جامعه بشرى انداختند .
حالا وقتى ميگوئيم : " مکتب ، هيات فکرى کامل يک انسان داراى عقيده است " ، آن هيات چيست ؟ ( تصوير شماره يک )
من اين تصوير را که ظاهراً ساده بنظر مى رسد از جائى نگرفته ام ولى مجموعاً از مطالعاتم روى ايده ئولوژيهايى که بيشتر نسبت به آنها حساس بوده ام – در بررسى اعتقاد ها ومکتب هاى اعتقادى مذهبى يا اجتماعى و غيره – يک چنين تصويرى را ( نه تنها از نظر شکل – که ساده است و يک وسيله بيان – بلکه از نظر محتواى آن که خوديک نظريۀ خاص در باب " مکتب " است ) طرح کرده ام به عنوان تعليم و تشريح آنچه " مکتب اعتقادى " نام دارد ، و به عنوان اين نظريه که يک " مکتب اعتقادى کامل " – که داراى همه اندام اى فکرى يک مکتب است – چنين هياتى و پيکرۀ تمامى را دارا است .
شناختن و دانستن :
مسالۀ شناخت و مسالۀ فهميدن ، غير از مساله دانستن است . کسى که فرق شناختن را با دانستن نداند ، نه چيزى را مى شناسد و نه چيزى را ميداند ولو دانشمند معروف وعلامۀ بزرگوار باشد . بسيارند کسانى که مى دانند و بسيارى مى دا نند ، از يک شخص ، از يک کتاب ،و يا از يک مکتب، اما هيچ نمى شناسند ، نه آن شخص را ، نه آن مکتب را و نه آن اثر را . چى فرقى بين اين دوتا هست ؟ اگر فرق بين اين دو تا را بتوانيم بيان کنم ، توانسته ام بيان کنم که عالم اسلامى ، غير از اسلام شناس است . بعضى از علماى اسلامى ، اسلام شناسند ؛ بعضى علماى ، اسلامى هستند – خيلى هم " علما" هستند!_ اما اسلام شناس ممکن است نباشند ، و برعکس برخى اسلام شناس يا اسلام فهم هستند ، اما جزء علماى اسلام نيستند . چنانکه اين فرق درمورد ادبيات هم هست ، در مورد يک کتاب يا يک شخص هم هست . توى اين داشنکده ادبيات خيلى روشن است ، اشخاصى هستند از " اساتيد گرام " ( بقول معروف : راديوگرام ! چون گرام فرنگى است ، و در عربى کرام است و در فارسى گرامى است ، اين دوتا با هم مونتاژ شده ، شده گرام ! ) ، اينها مى دانند که چند هزار نسخه مثلاً از ديوان حافظ يا شاهنامه يا مثنوى در دنيا وجود دارد هر کدامش هم کجاهست ، وزن هر نسخه هم ، باطول و عرضش چقدر هست – اينها دانش است – و مى دانند در هر نسخه اى فلان غزل با چه تغييراتى نسبت به نسخ ديگرثبت شده ، و مى دانند که تمام اشخاصى که در ديوان حافظ مثلاً اسمشان آمده و بصورت ممدوح حافظ بوده اند ، اينها هر کدام چه کسانى بوده اند ؟ چگونه زندگى مى کرده اند ؟ چه عصرى داشته اند ؟ چه وضعى داشته اند؟ و حتى خصوصيات مثلاً طول سبيل فلان خان ممدوح حافظ چند ميليمتر بوده ! اين خصوصيات را مى دانند ، و مى دانند که چند کلمۀ فارسى در ديوان حافظ وجود دارد و چند کلمۀ عربى، و مى دانند که تمام اشاراتى که حافظ به آيات و يا روايات وجريانات تاريخى مى کند ، آن روايات کدام است و اشارات تاريخى کدام است ، اما حافظ را بهيچوجه نمى شناسند ، يک غزل نمى تواند بفهمد، يک لطف بيان ، يک ظرافت احساس حافظ را نمى توانند حس کنند ؛ حافظ شناختن يک چيزى ديگرى است ؛ اصلاً اين حافظ دان ها تناسب روحى وفکرى با تيپى مثل حافظ ندارند و اگر حافظ در قرن اينها مى بود يا اين ها در زمان حافظ مى بودند ، حافظ توى يک محله حاضر نبود با اين ها زندگى کند !
بنا بر اين حافظ شناختن غير از دانستن اطلاعات عميق ودقيق در بارۀ حافظ است ، شخص هم همين طور است ، يک متفکر را نگاه کنيد، و يايک هنرمند بزرگ را ؛ ممکن است يکى بيايد تمام خصوصيات بدنى اين فرد را ، شمارۀ گلبولهاى خونش را ، مقدار اوره اى راکه در بدنش وجود دارد و همۀ سلول سلول بدنش را تشريح بکند ، فيزيولوژيش را بداند ، سن و سالش را و همۀ اين اطلاعات دقيق را دربارۀ زندگى اين فرد بداند ، اما خود اين فرد را بعنوان يک متفکر يا يک روح ،کوچکترين حسى نکند و نشناسد و نفهمد ، اما يک فرد ديگر ، در گذر، با يک ديدار ، با يک تماس ، با يک گفتگوى ساده و سريع و حتى با يک نگاه ساکت ، اين آدم را از آن کسى که آن خروار ها اطلاعات دقيق را از اين آدم دارد ، بيشتر ، بهتر و عميق تر بشناسد .
مکتب نيز چنين است ، شناختن مکتب بمعناى داشتن اطلاعات فنى و هم دقيق خاص متخصصان فرهنگ و علوم ويژه اين مکتب نيست ؛ بمعناى هم ، احساس جهت و تصويرکلى اين مکتب است ( نه تکه تکه و ذره ذره و عنصر عنصر فهميدن مکتب و يا در يک تکه اش متخصص بودن و تکه هاى ديگرش را حس نکردن و نفهميدن و نديدن ) و هم با پوست و گوشت و احساس خود حس کردن معنى و روحى است که در يک عقيده و يا در يک مذهب و يا در يک ايده ئولوژى نهفته است .
نويسندگان و شعراى بزرگ ما را نگاه کنيد ، در همين عصر خود مان ، اينها شايد بتوان گفت که هيچکدام شان فارغ التحصيل دانشکدۀ ادبيات نيستند . ليست شعراى معاصر را نگاه کنيد ، از "نيما" بگيريد تا "اميد" و حتى بعد از " اميد" ، نسل جديد – که موج نوشعر از اينها ست – هيچکدام تحصيلکرده و فارغ التحصيل و تربيت شدۀ رسمى دانشکدۀ ادبيات نيستند : يکى از هنرستان آمده بيرون ، يکى از دانشکده طب ، يکى اقتصاد خوانده ، يکى اصلاً هيچ چيز نخوانده ، اينها هستند که روح شعر امروز را فهميده اند ، جهت حرکت ادبيات را حس کرده اند ، بقول مرحوم جلال که مى گفت : " يکى از موفقيت هاى بزرگ من اين بود که خداوند وسوسۀ دکترا گرفتن از دانشکدۀ ادبيات را در دل من کشت و براى همين هم هست که ادبيات را دردلم زنده نگهداشت " !
اسلام شناسى باين معنى است ، نه بمعنى يک فرهنگ و مجموعۀ علوم که بايد تحصيل کرد ؛ البته علوم اسلامى و فرهنگ اسلامى ، بسيار با ارزش ، غنى و بسيار موجب افتخار " تمدن " اسلامى است ، اما اسلام شناسى ، بمعناى ايده ئولوژى اسلام است – نه به معنى علوم اسلامى – وبه معنايى که شعرا و نويسندگان غير فارغ التحصيل از دانشکدۀ ادبيات ، هنر و شعر را مى فهمند – نه به معنائى که اساتيد رسمى ادبيات را تدريس مى کنند . همه مکتب هاى ادبى قرون ١٩ و ٢٠ فرانسه توى کافه ها شکل گرفته نه در سر کلاس هاى دانشگاه سوربن ؛ اول در بين توده و در بين کسانيکه نبوغ و احساس وحرکت و هيجان و گستاخى داشته اند ، يک مکتب تازه در موسيقى ، در هنر نقاشى ، در ادبيات ، در شعربوجود مى آيد ، توى گروه ها ، توى محفل ها ، توى کافه ها ، در روابط فکرى و روحى که بين اشخاص وجود دارد ، توى کوچه ها ، وبعد دانشگاه با اين موج نو مبارزه مى کند بعنوان انحراف ، بعنوان اينکه اينها ادبيات را مى خواهند خراب کنند ، هنر را مى خواهند خراب کنند ، اينها دشمن استقلال فرهنگى و ادبى و مفاخر ما هستند ؛ دعوا و جنگ شروع مى شود ، اما جبر زمان و منطق ، اين موج نو را نيرومند مى کند ، قوى مى کند و مسلح به منطق جديد مى کند و مقاومت کهنه راضعيف مى کند و در هم مى شکند و بعد چند يا چندين سال که مى گذرد ، اين مکتب قاچاقِ محکوم ، شخصيت رسمى بخودش مى گيرد و بعد تحميل مى شود بدانشگاه ، وارد دانشگاه مى شود ، آنوقت استاد رسمى دانشگاه افتخارش اين مى شود ، که کرسى جديد تدريس شعر نو و يا فلان مکتب هنرى نو را او در دانشگاه عهده دار است ! نيماى خودمان را نگاه کنيد ، سى سال تخته نشان ساکت و صبور تير اندازى همۀ بچه ها و بزرگها شده بود ، سوزندان سوزنِ هر دشنامِ و اتهامى . ولى ( قانون الهى حاکم برجهان اين است که کسانى که بايد راه تازه اى را باز کنند – در هر رشته اى – يکى از خصوصيات شان اين است که خداوند ( جل جلاله ) استعداد فحش خورۀ قوى به آنها عطا مى کند ، و اين مرد سى سال کارش اين بود که از هر کس و ناکس فحش مى خورد ، و هر کس مى خواست خودى در مجلسى بنماياند و بگويد من هم اينجا نشته ام ، متوجه منهم باشيد ، يک فحش به نيما مى داد ، فحش دادن به او مد شده بود و علامت اين بود که آقاى فحاش جزء اساتيد و فضلا و قدما است !
کم کم کار بجائى رسيد که اکنون همان اساتيد افتخار مى کنند ! " شبى بود ، که ما در مجلس وارد شديم با مرحوم نيما ، آنجانشستيم وپکى به آن مرحوم زديم " ! چرا ؟ براى اينکه شخصيت وى ديگر به ثبت رسيده ، خودش را به دانشگاه تحميل کرده و مکتب او ديگر رسمى شده و گروهى که در فحش دادن باو تفاخر مى کردند ، حالا در ادعاى تماس و شناخت او ، تفاخر مى کنند ، معلوم ميشود که ديگر، شخصيت او و کار او در زمان ثبت شده است ، مى بينيم که موج نو ، حرکت نو، نيروى نو، فکرنو، بدينگونه وارد زمان مى شود ، و با اين شکل با آن مبارزه مى شود و سپس زمان را فتح مى کند . اين آفرينش ها هميشه از بيرون از چهار ديوارى رسمى هنر و ادبيات در همۀ دنيا سر ميزنند و مى رويند و بعد اين مجالس رسمى و مؤسسات رسمى را فتح مى کنند .
نتيجه اى که مى خواهم بگيرم اين است که بنا بر اين دو جور فهميدن و دانستن است : يکى کسانى که کبادۀ علم يک مکتب ويک فرهنگ را مى کشند و دانشمند يک مکتب هستند و اين مکتب را بعنوان علوم و مجموعۀ فرهنگى ، متخصص اند ، تحصليش را کرده اند و فارغ التحصيل شده اند و دکترشده اند . عدۀ ديگر کسانى هستند که اين تخصص هاى فنى مربوط به علوم خاص و منسوب باين مکتب را دارند يا ندارند ، اما آنرا بيش از آنها احساس کرده اند ، و بهتر از آنها شناخته اند ، چى را ؟ نه علوم اين مکتب را و نه فرهنگ اين مکتب را ، بلکه ( " روح " اين مکتب و " جهت حرکت " اين نهضت را ، اينها آشنايان و فهميده گان اين مکتبند ، آنها متخصصين و دانشمندان اين مکتبند ؛ اسلام بعنوان فرهنگ اسلامى ، اسلام بعنوان علوم مسلمين ، در طول تاريخ تمدن اسلامى ، مجموعه اى از اندوخته هاى ذهنى و فلسفى و کلامى و لغوى و تفسيرى و تاريخى است که مجموعاً معارف اسلامى را مى سازد و رشته هائى خاص خودش دارد و راهش هم اين است که آدم برود شاگرد بشود ، تحصيل فنى بکند و مثل ديگر رشته ها که شما مى خوانيد آن رشته را هم کسى متخصص بشود ، اما اسلام بعنوان يک ايده ئولوژى بشکل ديگرى شناخته مى شود و بشکل ديگرى فهميده مى شود و بعنوان ايده ئولوژى – اسلام – تخصص فنى علمى نيست بلکه احساس مکتب بعنوان ايمان است ، نه يک فرهنگ ، احساس شناخت اسلام بعنوان يک عقيده است نه مجموعه اى از علوم ، درک اسلام بعنوان يک حرکت انسانىِ تاريخىِ فکرى است نه بعنوان اندوخته و انباشته اى از اطلاعات فنى وعلمى ، و بالاخره اسلام به عنوان يک ايده ئولوژى در ذهن يک " روشنفکر" ، نه اسلام به عنوان علوم قديمه مذهبى در ذهن يک عالم !
توحيد رمز اسلام
از جمله مظاهر بزرگ عنايت اسلام به توحيد يکى هم اين است که اسلام توحيد را رمزى براى خود قرار داده است که آنرا از ساير اديان ديگر اعم از بت پرستى و کتابى محرف متميز ساخته است ، و مشهورترين چيزى که از اسلام شناخته شده اين است که اسلام " دين توحيد " است و اسلام در دو کلمه يا دو جمله خلاصه مى شود و کسى که بدان گواهى بدهد داخل ساحه اسلام ميشود . کلمه اولى آن گواهى دادن است به اينکه جز الله معبود بر حق ديگرى نيست و کلمه دوم آن گواهى دادن است به اينکه محمد فرستاده خدا است .
و اعلان اين توحيد " شعيره " روزانه بلکه بيشتر از روزانه شده است ، به اين ترتيب که فرد مسلمان آنرا تنها در نماز هاى فرض اش نه بار در تشهد و پنج بار در اقامت گفتن تکرار مى کند ، اسلام به اين هم اکتفانکرده بلکه روزانه پنج بار اذان را مقرر داشته است تا از بالاى مناره ها به صداى بلند اعلان دارد که :
( اشهد ان لا اله الا الله ) .
از زيبايى هاى اسلام يکى هم اين است که پدر مسلمان به تولد شدن فرزندش در گوش راست او اذان بگويد تا کلمه توحيد نخستين چيزى باشد که بگوش اومى رسد ، هر گاه ساعات رحلت او فرا رسيد و عمر مقررش را در دنيا ديد بر اوليا و خويشاوندان او لازم است تا کلمه توحيد ( لا اله الا الله ) رابه ياد او بيندازند .
و به اين ترتيب مسلمان با اول چيزى که زندگى اش را استقبال مى کند کلمه توحيد و آخرين چيزى که بوسيله آن زندگى را وداع ميگويد باز هم کلمه توحيد است و از ميان گهواره کودکى تابستر مرگ وظيفه اش جزبر پادارى توحيد و فرخواندن به توحيد چيز ديگرى نيست .
توحيد ، رسالت مسلمان در زندگى
چون مسلمان زندگى اش را با توحيد استقبال و آنرا با توحيد وداع مى گويد ، بناً وظيفه اش در گهواره و بستر مرگ بر پادارى توحيد و دعوت بسوى توحيد است .
الله تبارک و تعالى در بيان وظيفه ايکه مکلفين انس و جن را جهت آن آفريده است ، مى فرمايد :
ترجمه : " و نيافريدم جن و انس را مگر براى آنکه بپرستند مرا ( يعنى از آنها پرستش را خواهانيم) نمى خواهم از ايشان هيچ رزقى و نه مى خواهم که طعام دهند مرا . "
آيت مبارکه بيان ميدارد که الله سبحانه و تعالى انس و جن را آفريده است تا تنها او را پرستش کنند و براى او شريک نياورند . و همين امر غايت و حکمت از آفرينش آنهاست ، خداوند آنان را نيافريده است يا بخورند و از متاعهاى دنيا چون حيوانات لذت برند ، بدون اينکه خدا را بشناسند و او را چنانکه سزاوار است تعظيم کنند و با تضرع وخشوع او را عبادت نمايند .
پس کسى که عمرش را بدون انجام وظيفه اش در زندگى وهدفى که بخاطر آن آفريده شده و آن هدف عبادت الله واحد است ، سپرى کند سپس همچو شخص از مرتبه مکلفين عاقل فرو افتاده و در حکم چهارپايان يا گمراه تر از آنها قرار مى گيرد .
توحيد رسالت امت اسلامى به ملت هاى ديگر
توحيد طوريکه رسالت انسان مسلمان در زندگى است همچنان رسالت امت مسلمان به همه جهانيان و به همه ملت ها هم است ، از همينرو پيامبر اکرم (صلى الله عليه وسلم ) نامه هايش را به کسرى و قيصر و ساير پادشاهان و فرمانروايان زمين به اين آيت مبارک پايان مى بخشد که :
( يا اهل الکتاب تعالو الى کلمة سواء بيننا و بينکم الا نعبدالا الله و لانشرک به شيئا ولايختذ بعضنا بعضاً اربابامن دون الله فان تولو فقولو اشهدو بانا مسلمون ) (٢)
ترجمه : " بگو اى اهل کتاب بيائيد بسوى سخنى که برابراست ميان ما وميان شما که نه پرستيم غير الله را ونه شريک سازيم باوى چيزى را و نگيرد بعضى از ما بعضى را پروردگاران سواى خدا ، پس اگر رو گردانيدن ( پس ) بگوئيد که گواه باشيد باينکه ما تابع حکميم ( خود را محض بخداى يگانه سپرده ايم و فرمان اورا اطاعت داريم ) " .
صحابه ( رضى الله تعالى عنهم ) و کسانيکه از آنان پيروى داشتند ،رسالت و وجيبه خود را مى دانستند، در کتابهاى تاريخ اسلام آمده است ، زمانيکه رستم فرمانده نيروهاى فارسى از " ربعى بن عامر " در نبرد قادسيه پرسيدکه : شما کيستيد و وظيفه تان چيست و چه هدف داريد ؟
ربعى در پاسخ فرمود : " ماقومى هستيم که خداوند( جل جلاله ) ما را بر انگيخته است تا مردم را از عبادت بندگان به عبادت الله واحد و از تنگناى دنيا به فراخناى آن و از ستم اديان به عدالت اسلام برون کنيم "
ب _ زير بنا مکتب توحيد
Monotheism Foundation
B A
A
٢ – بين که به شش جهت همان جلوه نما بود عيان
ظاهر و باطن همچنان ديده کشاکشاکشا
ثروت وسعادت و امنيت و حتى بخشودن گناهائى بيشتر از کف دريا ها و ريگ صحراها و ستارۀ آسمان ها مى کند ، به دعا و دين حمله مى کردند و با تکيه بر اين نوشته ها ، اسلام را استهزاء مى کردند و دعا را نه تنها بى ثمر بلکه زيان آور و عامل انحراف فکر و تخدير روح و تحقير عقل و علم انسان مى دانستند . من به استدلال عقلى و علمى و نقلى پرداختم ، که دعا بر عکس عامل روح و حرکت بخشيدن به فرد و به جمع است و نمونه هايش ، دعا هاى قرآن ، صحيفه ، حتى متن دعا هاى مستند و اصيلى که در همين مفاتيح آمده است و نمونه هاى علمى اش ، خود پيشوايان و مجاهدان و اصحاب و شهداى اسلام که دعا مى کرده اند و دعا ها به آنان منسوب است و استدلال علمى اش هم براى نمونه ، تحقيقات پرفيسور الکسيس کارل – که کتاب " نيايش " او را دوازده سال پيش در اروپا ترجمه کرده ام – که همگى نشان مى دهند که دعا نه نخدير کننده و ضد علم و عقل و عمل است و نه جبران کنندۀ تقصير انسان در انجام مسؤليت هاى سنگين اجتماعى ؛ در ضمن به عنوان خلع سلاح کردن آنها که بر اين موارد ضعف مفاتيح استناد مى کردند ، تا ارزش دعا و اصالت مذهب را نفى کنند ، گفتم ، آنچه شما در مفاتيح بدان استناد مى کنيد، سند نيست ، زيرا درست است که جاح شيخ عباس مسلماً مردمى متقى بوده است و اين را شخصاً مى دانم ، ودرست است که اين مطالب را به عنوان روايت به امام نسبت داده است و امام ، معصوم بوده است ( و اين را معتقدم ) ؛ اما ، ميان مرحوم حاج شيخ ( که معاصر ما است ) و امام صادق و باقر ، سيزده قرن فاصله است و در اين فاصله جهل و غرض و کفر و زور وسياست و تزوير و خيانت و دشمنى با دين ، با اسلام ، با تشيع و با اماميه و دستهاى دستگاهها و باندهاى يهود و مسيحيت و زندقه و شرک و تعصب فرقه اى و مکتبهاى فلسفى يونانى و صوفيگرىِ شرقى و عناصر فرهنگى جاهلى و عرب و عجم و بازمانده هاى اعتقادى و اخلاقى و عادات ورسوم قومى و اساطيرى و دينى زرتشتى و هندو و اسرائيلى و حتى بابلى و بت پرستى و روح پرستى و توتم پرستى ، ... همه و همه روايت مى ساخته اند و طبيعى است که بر کالاى تقلبى ، مارک اصيل بزنند و بهترين و معتبر ترين نام ها را بر روى آن نقش کنند و اين است که بيشتر اينگونه روايات را به امام صادق منسوب مى کنند ، تا هم روايت مجعول اعتبار و ارزش بيشترى يابد و هم به اعتبار و ارزش علمى امام صادق ، که بنيانگذار مکتب علمى اسلامى و مؤسس فقه شيعى است ، ضربه زنند و بدين طريق اسلام و يا تشيع از اعتبار و ارزش بيفتد . وقتى در همين عصر که عصر چاپ و ارتباط و و سايل ارتباط جمعى و خبرى و کتاب و روزنامه و بلندگو و ضبط و صوت و تلفن و تلگراف و ... است ، به يک کتاب چاپ شده مشهورى که تازه نشر يافته و هزاران نسخه اش پخش شده و همه جا هست و مراجعۀ بدان ، بسادگى خريدن يک کبريت از بازار است ، دروغ مى بندند و مطلبى را که در کتاب نيست و يا حتى نويسندۀ آنرا بشدت رد کرده است ، به نويسنده کتاب نسبت مى دهند و حتى به خود کتاب ( ! ) و صفحۀ آنرا هم نشان مى دهند و اين جعل و تحريف و تهمت را در برابر عموم طرح مى کنند و حتى در کتاب يا مجله شان رسماً و علناً مى نويسند و اتفاقاً هم موفق مى شوند و در بسيارى ذهن هاى مردم اين دوره که غالباً باسوادند و حتى مرعوب يا مزدور خلافت هم نيستند اثر مى گذارد ! و قتى ، ديشب ، من در برابر هزار ها چشم و گوش و با ده ها بلندگو و صد ها ضبط صوت ،
هر مکتب يک روبناء بوده و هيچ روبنا بدون زيربنا ء بوجود نمى آيد .
زير بناء : هر آن چيزيکه محتاج اليه به موجوديت چيزى ديگر باشد زير بناء آن مى باشد زيربناى مکتب توحيد عقيده راسخ بوجود الله واحد و اخلاص مى باشد .
الحمد لله رب العلمين ( الفاتحه ، آيه ١ )
ترجمه : همه ستايش ها ( از ازل تا ابد ) مر خداى راست . آن خدائيکه پرورگار عالميان است .
ازل :- آن زمان راگويند که ابتدا نداشته ( لايتناهى ) باشد .
ابد :- آن زمان را گويند که انتهانداشته ( لايتناهى ) باشد .
نوت : و اين لايتناهى ، لاينتاهى رياضى نيست ، لايتناهى علمى است ، يعنى جايى که ابتدا و نهايتش براى ما روشن نيست ، قابل تعيين نيست .
جواب متعرضين در باره ازل و ابد :
خط به سه قسم مى باشد ، قطعه خط ، نيم خط و تام خط :
قطعه خط : آن خط را گونيد که از A آغاز و به B ختم شده باشد ، مانند خط ( ( A , B )
نيم خط : آن خط را گويند که از A آغاز به منفى لايتناهى ختم شده باشد ، مانند خط،
تام خط : آن خط را گويند که از مثبت لايتناهى آغاز وبه منفى لايتناهى ختم شده باشد،
صفات
ثنا وصفت در شان خداوند ( جل جلاله ) يک معنى دارد .
فرق بين ثنا و صفت
صفت که درمجالس ياد شود از موصوف آنرا ثنا گويند مثلاً : زيد عالم جيد است و مردم نيز آنرا بجيادد علم ياد کنند ، ثناگفته مى شود . و اگرکسى آنرا و از علم آن ياد آور نشوند نيز موصوف به آن صفت مى باشد .
صفت به دو قسم مى باشد ، صفات سلبى و صفات کماليه :
صفات سلبى : عبارت از صفاتى است که متضمن عيب و نقص مى باشد مانند ، جهل ، بى غيرتى ، کورى ... و غيره ، که به اين صفات خداوند( جل جلاله ) موصوف شده نمى تواند .
صفات کماليه : عبارت از صفاتى است که از عيب منزه و پاک مى باشد ، مانند : علم ، قدرت ، بينائى .... و غيره ، و خداوند( جل جلاله ) به همين صفات موصوف است .
صفات کماليه به دو قسم مى باشد : صفات کماليه ذاتى و صفات کماليه فعلى .
صفات کماليه ذاتى : عبارت از آن صفاتى است که خداوند (جل جلاله ) به ضد آن موصوف شده نمى تواند مانند : علم ، قدرت ، بينائى ، حيات ، سمع ، اراده و کلام که ضد آن بالترتيب جهل ، عجز ، کورى، ممات ، کرى ، بى ارادى و گنگ مى باشد .
صفات کماليه فعلى : عبارت از صفاتى است که خداوند( جل جلاله ) به ضد آن موصوف شده مى تواند، مانند : رحمن که ضد آن قهار مى باشد ، خلق کردن ... وغيره
رب : در لغت تربيه کننده ، و تربيه کننده از نقص به کمال رسانيدن راگويند .
عالم : در لغت از علامه يعنى نشانه گرفته شده ، و در اصطلاح تمام ما سواى الله را اعم از عالم علوى و سفلى را گويند چه که اين موجودات همه نشانه اند به وجود موجود خود ( خدا) .
عالم به دوقسم مى باشد : عالم صغير و عالم کبير .
عالم صغير : مانند عالم انس ، عالم کبير ماسواى ذات خداوند( جل جلاله ) تمام کائينات در عالم کبير داخل مى باشند .
توحيد : در لغت حکم به يکى بودن چيزى و علم آوردن به يگانگى آن است و در اصطلاح عبارت از مجرد شمردن ذات الهى است از تمام چيزهائيکه در وهم و خيال ما ميگنجد .
توحيد : عبارت از نقطه محراقى ارزش هاى مادى و معنوى بوده که مستجمع جميع صفات کماليه مى باشد .
نقطه محراقى : عبارت از تقاطع شعاع نورى در يک نقطه مى باشد ، يا به عبارت ديگر نقطه مرکزى شعاع نورى را گويند .
نقطه : هر آن چيزيکه طول ، عرض و ضخامت نداشته باشد عبارت از نقطه مى باشد .
( . )
خط : هر آن چيزيکه طول داشته باشد ، عرض و ضخامت نداشته باشد و از امتداد متواتر نقطه ها به ميان آمده باشد خط است .
سطحه : هر آن چيزيکه طول و عرض داشته باشد و ضخامت نداشته باشد و از امتداد و ترکيب خطوط به وجود آمده باشد سطح است .
جسم : هرآن چيزيکه طول ، عرض و ضخامت داشته باشد و از ترکيب و امتزاج سطوح به بيان آمده باشد جسم است .
براى دانستن مطلب مى خواهيم عالميان را به سه دسته تقسيم نمايم ، عالم نباتات ، عالم جامدات و عالم حيوانات .
عالم نباتات : اگر بگويم که گل گلاب ، گل مقبولى است ، پس اين صفت مقبوليت در حقيقت صفت همان نقطه است که مبداء موجوديت همين گل مقبول گرديد است ، زيرا که همان نقطه است که اين مقبوليت را به ميان آورده است .
عالم جامدات : اگر بگويم که طلا وجواهرات خيلى قشنگ و قيمتى هستند پس اين صفت قشنگى و قيمتى در حقيقت صفت همان نقطه شمرده مى شود که مبداء به وجود آمدن همين قشنگى و قيمتى مى باشد ، زيرا که همان نقطه است که اين قشنگى و قيمتى را به ميان آورده است .
عالم حيوانات : اگر بگويم احمد بسيار قوى است ، پس اين صفت قوت در حقيقت صفت همان نقطه اوليه شمرده مى شود که مبداء بوجود آمدن شکل ، صورت و قوت احمد است ، زيرا که همان نقطه است که اين قوت را به ميان آورده است .
اگر بگويم که احمد بسيار عالم است پس اين صفت علم ، در حقيقت صفت همان نقطه که مبداء به وجود آمدن علم احمد است ، مى باشد زيرا که همان نقطه است که اين علم را به ميان آورده است .
پس نقطه که مبداء موجوديت عارضى و موقتى عالم سه گانه بوده و موصوف به صفات همه گانه ايشان قرار گرفت ، پس موجد اصلى و حقيقى موجودات از نقطه تاهمه که خداوند( جل جلاله ) مى باشد ، چطور موصوف به تمام صفات کماليه شده نمى تواند ؛ پس يقيناً ، از اين لحاظ هيچ عاقلى انکار نمى کند که تمام صفات کماليه مخصوص خداوند ( جل جلاله ) است .
دانشمندان متفق اند که نقطه اصلى به چشم ديده نمى شود مگر وجود آن را هيچ صاحب علمى نمى تواند انکار بکند ، زيرا که همان نقطه است که سبب به جود آمدن جسم گريده است .
نوت : در تمثيل و تشبه فقط چه چيز قابل تکيه کردن است ؟ فقط وجه شبه ، که رويش تکيه مى کنيم و مثالش را مى زنيم ، و الا همۀ مواردش با هم شبيه نيست . اگر من نقطه را نسبت به ذات واجب الوجود الله ( جل جلاله ) مقايسه مى کنم در اينجا چه چيز وجه شبه است ؟ ... نقطه باذات واجب الوجود الله (جل جلا له ) قابل مقايسه نيست چه چيز اينجا مثل هم است ؟ رابطه موجدو وجود در آنجا و اينجا . وجه شبه اش در اين مقايسه فقط همين است .
س – در اينجا يک شبهه وارد ميگردد ، وقتيکه سبب به وجود آمدن جسم نقطه گرديد و تمام صفات که در جسم پيدا مى شود سبب آن صفات همان نقطه است ، پس چرا خداوند ( جل جلاله ) نمى تواند به صفات سلبى موصوف شده باشد ؟
ج – اصلاً صفات سلبى وجود ندارد ، وقتيکه صفت يک شخص در برابر شخصى ديگرى مقايسه شود از مقايسه آن صفت سلبى به وجود مى آيد .
مثلاً : احمد ضعيف بوده ، و ضعيف بودن از جمله صفات سلبى مى باشد مگر ضعف احمد در برابر قوت محمود است ، و گر نه احمد در برابر شخص ديگر قوى مى باشد .
از اينکه بالاى قدرت خداوند( جل جلاله ) هيچ قدرتى ديگرى وجود ندارد ، که قدرت خداوند ( جل جلاله ) با قدرت او مقايسه شود و از مقايسه آن صفات سلبى براى خداوند( جل جلاله ) موصوف شود ، از اين لحاظ خداوند( جل جلاله ) به صفات سلبى نمى تواند موصوف شود .
يا آب دريا رحمت است ، اگر يک شخص در آن انداخته شود از بين مى رود همين صفت از بين بردن آب دريا در برابر شخص مذکور بوده و گر نه در آب دريا هيچ عيبى وجود ندارد .
از اينکه قبلاً راجع به صفات خداوند( جل جلاله ) تذکر داده شده که صفات او تعالى و تقدس صفات کماليه مى باشد بناءً نسبت صفات سلبى به ذات خداوند ( جل جلاله ) موجب نفى کمال است ، از اين لحاظ که بيشتر گفته شده است که خداوند( جل جلاله) از عيب هر گونه نقصان منزه و مبراء است ، پس صفات سلبى که عين نقصان و عيب است به خداوند( جل جلاله ) منسوب نمى شود .
خوب رويان جهان را که مى بينى ، عاشق رويش مباش
نقش او در دل گير ، عاشق نقاش باش
نقش او در دل گير ، عاشق نقاش باش
الله : در لغت معبود و در اصطلاح عبارت از ذات واجب الوجوديست که مستجمع جميع صفات کماليه بوده ، مبراء و منزه از جميع صفات سلبى ، خالق کل و فرمانده مطلق مى باشد .
از اينجا ثابت گرديد که زير بناء و موجد تمام عالم کبير و عالم صغير ذات واحد خداوند( جل جلاله ) بوده و مى باشد ، و به هر اندازه خير وشر که در عالم کبير به وجود مى آيد از جانب او تعالى است . از اين لحاظ عقيده را سخ به وجود ذات واحد خداوند (جل جلاله و اخلاص ( هر چيز از خير و شر از جانب او تعالى دانستن ) زير بناى مکتب توحيد مى باشد .
١ - چون که محيط عالم است در همه جاخدا خدا
غير خدا کجا بود جاى نمانما نما
غير خدا کجا بود جاى نمانما نما
٣ – معنى حرف ما بود اين خود ى ها خدا بود
غير خدا کجابود گو تو بما بما بما
غير خدا کجابود گو تو بما بما بما
٥ – عين و حيات من هموست ذات صفات من هموست
بهر نجات من هموست چيست بمن فنا فنا
بهر نجات من هموست چيست بمن فنا فنا
ظاهر و باطن همچنان ديده کشاکشاکشا
٤ – پردۀ تو که تو بود اين همه رنگ وبو بود
هستى ما که او بود نيست زما جدا جدا
هستى ما که او بود نيست زما جدا جدا
٦ – هو که به ما نهاده جان گشته ميان جان نهان چون که بود حيات از آن زو بودش بقـــــــــــــــــــابقـــــــــــا
٧ – غايت حال ما نگر نور جمال ما نگر
در پرو بال ما نگر کن تو نگا نگا نگا
در پرو بال ما نگر کن تو نگا نگا نگا
٩ – بر سر مويش اى صفا بسته ترا به صد صفا
حلقه زلفى او بود دام بلابلا بلا
حلقه زلفى او بود دام بلابلا بلا
٨ – هر نفسم که پى در پى دم که کشد زها و هى
در دم نايى همچونى پر ز صدا صدا صدا
در دم نايى همچونى پر ز صدا صدا صدا
¬¬ ¬
١ – ما در دو جهان غير خدا يار نداريم
٢ – ماشاخ درختيم پر از ميوه توحيد
٣ – ما مست صبوحيم زميخانه توحيد
٤ – گر يار وفادار نداريم عجب نيست
٥ – با جامعه صد پاره و با خرقه پشمين
٦ – ما تمزده گانيم در اين گوشه دنيا
٧ – بنگر تو دل خسته شمس الحق تبريز
٢ – ماشاخ درختيم پر از ميوه توحيد
٣ – ما مست صبوحيم زميخانه توحيد
٤ – گر يار وفادار نداريم عجب نيست
٥ – با جامعه صد پاره و با خرقه پشمين
٦ – ما تمزده گانيم در اين گوشه دنيا
٧ – بنگر تو دل خسته شمس الحق تبريز
جز يا د خدا هيچ ديگر کار نداريم
هرر هگذر سنگ زند عار نداريم
حاجت به مى و بادۀ و خمار نداريم
ما يار بجز حضرت جبار نداريم
برخاک نشينيم و از آن عار نداريم
چون زاغ گذر بر سر مردار نداريم
ما جز هوس ديده و ديدار نداريم
هرر هگذر سنگ زند عار نداريم
حاجت به مى و بادۀ و خمار نداريم
ما يار بجز حضرت جبار نداريم
برخاک نشينيم و از آن عار نداريم
چون زاغ گذر بر سر مردار نداريم
ما جز هوس ديده و ديدار نداريم
¬¬ ¬
نوت : اسلام از اينکه تضاد هر دوبعد – مصالح فرد و جامعه – را از بين برده ، برايم ارزش دارد ، و چنان عرفان بزرگ – که روح ميسازد – و عقل نيرومند را – که جامعه و تمدن ميسازد – در هم ريخته و عجين کرده که قابل تفکيک نيست مگر بوسيله فلاسفه و متکلمينى که بعد آمده اند .
فايده : اين ايمانى را که حيات بخش و مسيحائى است و مرده را زنده ميکند و وحشى را متمدن مى کند و برده را آزاد ميکند ( تجربه نشان داده ، ونمونه هم داده است ) ، بر انگيزانيم ، و از دل ها بر داريم و در ذهن ها و عقل ها بگذاريم ، تا از آنجا باز به دل ها بر گردد .
تصور کائنات
Imagine of the Universal
نظريه قرآن پيرامون سياستيست ، مبنى بر نظر اساسى قرآن در مورد جهان است که بادر نظرداشتن آن ميتوان به نحو شايسته باين نظريه پى برد ، از ديدگاه فلسفه سياست ،اگر اين نظر کائنات را مورد بررسى قرار دهيم ، مطالب زير براى ما روشن خواهندشد .
( الف ) الله تعالى ، آفريدگار اين همه کائنات ، انسان و تمام پديده هاييکه براى استفاده انسان در جهان وجود دارد ، مى باشد .
( ب ) مالک فرمانروا ، مدبر و منظم اين مخلوق آفريده خداوند ( جل جلاله ) نيز همان الله است .
( ج ) حاکميت ( Sovereignty ) در اين هستى حاکميت بجز الله از کسى نيست ونه ميتواند باشد و نه کسى حق دارد که خود را در حاکميت الله سهيم بداند .
( د ) تمام ويژگيها و استعداد هاى لازم براى حاکميت در ذات خداوند( جل جلاله ) متمرکز ، حايز و حامل اين صفات و صلاحيت ها در اين کائنات جز او کسى ديگر نيست ، او بر همه غالب است . بر همه چيز دانا است . بى عيب و بى خطا است ، نگهبان و حامى همگان است ، نجات ده براى همگان است، همواره زنده و بيدار است . بر همه چيز قادر است ، همه صلاحيت ها و اختيارات از آن اوست ، همه موجودات و پديده ها طوعاً و کرهاً تابع فرمان اوست . نفع و ضرر همه باو مختص است . احدى جز او و بدون اذان او ، نه نفعى به کس رسانيده ميتوانيد نه ضررى و آسيبى احدى نميتواند بدون اجازه وى در پيشگاه وى سفارش کند . و هر که را خواهد مواخذه مى کند وهرکه را خواهد مورد امرزش قرار ميدهد . کسى نميتواند حکم او را مورد تجديد نظر قرار دهد . او در مقابل کسى جوابده نبوده و همه در پيشگاه وى جوايده اند . حکم او واجب الاجراء است و احدى نميتواند در حکم وى تعلل ورزد . کليه اختيارات تنها براى الله مخصوص اند و در آن هيچ کس با او شريک و انباز نيست .
حاکميت الهيه
Iurisdiction of Allah ( gad )
قرآن بر مبنى اين نظر در رابطه با جهان ميگويد که حاکم و فرمانروائى حقيقى انسانها همان است که حاکم و فرمان روائى کائينات است . حق حاکميت در مورد معاملات انسانى نيز باو اختصاص دارد و جز او ، نيروى انسانى و غير انسانى ديگرى شخصاً به حکم کردن و فيصله کردن مجاز نيست . البته تفاوت يا فرق تنها اينجاست که حاکميت و فرمانروائى الله در نظام کائنات با نيروى خود قايم و پا برجاست که به اعتراف کسى ضرورت و احتياج ندارد و خود انسان نيز در جنبه هاى غير اخيتارى زندگى خود نيز طبقاً طورى مطيع و فرمانبردار حاکميت و فرمانروايى او است که از يک ذره گرفته تا نظام هاى کهکشان همه چيز تخت فرمان اويند . اما در قسمت هاى اختيارى زندگى انسان ، خداوند (جل جلاله) اين حاکميت خود را با جبر و استعداد مسلط نساخته بلکه وسيله کتب الهامى ، که قرآن آخرين کتاب آنهاست به او دعوت داده است که بر اساس شعور واراده ، حاکميت خداوند( جل جلاله ) را پذيرفته و از او اطاعت و فرمانبردارى کند ، ابعاد گوناگون اين قضيه در قرآن با توضيحات بيشترى بيان شده است .
( الف ) اينکه پروردگار کائنات در حقيقت پروردگار انسانيت و مى بايد ربوبيت او را پذيرفت ؛
( ب ) اينکه احدى غير از خداوند( جل جلاله ) حق داورى و قضاوت ندارند انسانها بايد بندگى او را بجا آرند و اين طريق کاريست درست .
( ج ) اينکه حق حکم کردن باين علت بخدا مختص است که او آفريدگار است .
( د ) اينکه حق حکم کردن باين سبب به خداوند( جل جلاله ) تمرکز يافته که او آفريدگار جهان است .
( هـ ) داورى و حکم خدا از اين رو برحق است که خداوند (جل جلاله ) داناى حقيقت است و ميتواند بشر را درست رهنمايى کنند .
توحيد به معناى زير بناى اسلام
اسلام ، بيشتر از يک اصل ندارد – که اصل ، اصلاً يکى است ، و چند اصل بودن ناممکن و بى معنى است ، چه ، اصل يعنى تنه درخت ، و درخت اگر هزاران شاخه هم داشته باشد ، بيشتر از يک تنه ندارد – و آنهم " توحيد" است ، که زير بناست ، و هر چه جز اين ، روبنا . بنا بر اين ، نمى تواند چند "جهان بينى " داشت . جهان بينى اسلام يکى است : جهان بينى الهى ، در چهار بعد انسانى .
اول : جهان بينى بمعناى اخص يعنى کيفيت تلقى از هستى ، بانگاه توحيد .
دوم : کيفيت تاريخ ، يعنى حرکت يا توجيه تاريخى ، با رسالت توحيدى .
سوم : نظام اجتماعى ، يا جامعۀ بشرى در بينش توحيدى .
چهارم : اخلاق يا چگونگى انسان ، با توجيه ارزشهاى بشرى در مکتب توحيد.
اين توحيد بمعناى زير بناى اسلام
روبناى اسلام بر بنياد توحيد
الف : سه بازوئى که ايده ئولوژى اسلام را بر سر دست نگه مى دارند :
١ – انسان شناسى است : انسان را ما چگونه معنى کنيم ، يعنى اسلام چگونه معنى مى کند .
٢ – فلسفه تاريخ : يعنى اسلام چگونه فلسفۀ تاريخ را مطرح کرده ، يعنى حرکتى را که از آغاز بشريت پيوسته جارى است ، و يک جريان پيوسته از حقيقت است که با جريان پيوستۀ ضدش در گيرى دارد ؛ که تا الان ادامه دارد و هم اکنون جارى است و از اکنون هم تا آينده جريان دارد ، در همان نوع و جنسى که از آغاز تاريخ بوده است ؛ منتهى تا يک نقطه خاص معينِ انقلابى در آينده بشرى .
٣ – فلسفۀ اجتماع : يعنى نوع تلقى جامعه شناسانه اى که در اين مکتب از جامعه وجود دارد .
ب : ايده ئولوژى اسلام
بر روى اين سه بازد ، ايده ئولوژى اسلام قرار دارد ( که مجموعه اى است از اعتقادات و احکام و راه حل هائى که اسلام عرضه مى کند و در يک کلمه : " رسالت " پيامبر ) .
ج : امت
سپس : امت ( يعنى جامعۀ ايده آل بشرى بر اساس اين ايده ئولوژى ) .
د : انسان ايده آل
ودر پايان انسان ايده آل ( انسانى که اسلام مى خواهد بر اساس اين مکتب بسازد ، با ارزشهاى خاصى که براى انسان ايده آل قائل است ) .
همۀ رسالت افراد و همچنين رسالت جامعه هاى معتقد به اين ايده ئولوژى ، شدن ، يعنى صيرورت ، ورفتن و هجرت دايمى انسان ها و جامعه ها ى عينى بسوى آن انسان ايده آل با آن ارزشهاست . اين امت – که جامعه ايده آل است وبر اساس عدالت و رهبرى مبتنى است و حکمت و قسط ، و آن انسان ايده آل که جانشين خدا در طبيعت است و با خلق و خوى خداوند ( جل جلاله ) آفريده شده است و باين معنى است که مى گويند بر صورت خداست ، يعنى با خلق و خوى خدا يا خلق و خوى خدائى ساخته مى شود وخليفۀ الله او است ، توحيد در آن چهار بعد و همچنين مجموعۀ ايده ئولوژى اسلامى و همچنين انسان ايده آل و همچنين اجتماع ايده آل که اسلام مى خواهد بسازد ، يعنى مسلمين مسؤل ساختن آن جامعه ايده آل هستند ، همۀ اينها در حج بصورت رمزى و با حرکات منظم و آگاهانه و دقيق نمايش داده شده است .
کسانى که به مسائل هنرى و تآتر آشنائى دارند بخصوص در مکتب هاى جديد با اين اصل آشنايند که چگونه هنرمندان بزرگ مى کوشند تا ايده هاى مجرد را بصورت حرکات عينى نمايش بدهند، ، بهتر مى توانند بفهمند که حج چگونه مفهومى و فلسفه اى دارد و چقدر آگاهانه کار کردانى شده است .
اين صحنه اى که در آن همواره و هر سال بشريت همۀ اعتقاد ها و ايده آل ها و برداشت هاوبينش هاو ارزش ها و ارمانهايش را آنجا بنمايش مى گذارد و همۀ مکتب اعتقادى اش را با حرکات تفسير مى کند .
زيربنا و روبناى اعتقادى
وقتى ميگويم زيربنا ، يعنى زير بناى اعقتادى و وقتى روبنا مى گويم ، يعنى همۀ عقايدى که از اين اصل اعتقادى منشعب مى شود (١) . هر مکتب اعتقادى بايد داراى يک زير بناى اساسى و يک سنگ زيرين ، يک عمود ميانين خيمه اى باشد که همۀ عقايد رويش استوار است و آن عبارت است از زيربناى اعتقادى که هر مکتبى – بدون استثناء ، چه مکتب الهى باشد ، چه مکتب مادى ، چه ناتوراليسم و ماترياليسم باشد ، چه ايده آليسم ، چه فاشيسم باشد ، چه مارکسيسم – بايد يک زير بنا يا " سنگ بنا" داشته باشد و سنگ زير بناى هر مکتبى عبارت است از " جهان بينى " .
اگر کسى جهان بينى نداشته باشد ، همۀ عقايد ومعلوماتش درست مثل آدمى است که اسباب کشى کرده باشد ، يعنى مبلمان زياد داشته باشد ، اثاثۀ خانه زياد داشته باشد ، اما همينجور انبار کرده باشد روى هم ، ريخته باشد وسط حياط ، آفتابه وشانه وکتاب و کرسى و کرست و کماجدان و جامه دان و زغال و روغن و آب نبات و آشغال – همه روى هم قره قاطى _ ، شکل ندارد .
معلمى داشتم که ازهمۀ علوم قديم وجديد ، همان کلمۀ اولش را بلد بود ! از هر فنى و هنرى و علمى و ادبى و فرهنگى يک " چيزى " مى دانست ، از " تلقين ميت " گرفته تا " رقص تويست " ! و از "جادوى مهر و محبت " تا " پتروشيمى صنعتى " ؛ معلم خط ما بود و همين معلومات متفرقه اش و بال گردنش شده بود و اسباب زحمت خودش و موجب گرفتارى ما ! که اگر واقعاً يک علمى مى آمد که گندزدائى ذهنى مى کرد ، راحتش کرده بود !
اطلاعات زياد و معلومات متفرق داشتن ، اما زير بناى جهان بينى نداشتن مثل اين است که همۀ مصالح ساختمانى را داشتن اما طرحى و هدفى براى اين که چه مى خواهيم بسازيم ، نداشتن .
کسى که طرح بنائى در ذهن و هدفى براى ساختن ندارد ، اگر انبوه متراکم اين همه مصالح ساختمانى را نداشته باشد راحت تر است . اين است که مى بينيم عالم ومتخصص بى ايمان ، بى هدف و بى خود آگاهى ، موجودى است زشت تر از يک عامى ، يک امى ؛ يک روستائى پاک ، يک چوپان آزاد و يک ايلاتى فطرى صاف و ساده ، خيلى قابل تحمل تر و حتى " آدم تر" است از يک عدد "علامه " پرفيس و افاده بى آرمان و بى مسؤليت و بيدرد ، که خود دردى است بيدرمان .
اين است فرق ابوذر و ابو على ! " معتقد مجاهد " و " عالم مجتهد" ، " روشنفکر متعهد " ، و"دانشمند محقق " ، " آگاه و مسؤل و آرمان خواه " و " متخصص بى ارمان بى ايمان " ، فرق " عقيده " و " علم " ، " ايده ئولوژى " و " فرهنگ " .
علم ، هنر ، ادب ، فلسفه ، صنعت ، انسان ، زندگى ، اخلاق ، و حتى " وجود" هنگامى " معنى" پيدا مى کنند و " روح " مى گيرند و " جهت " که در يک " ايمان " جاى گيرند ، در نظام اعتقادى يک " مکتب" قرار داشته باشند و اين همه هنگامى ممکن است که همه اين ها بر اساس يک "جهانى بينى" استوار باشند و با اين " ملاک " توجيه و تفسير شوند .
جهان بينى
هر متفکرى که داراى مکتب است بايد چنين شکلى براى خود رسم کند و آنگاه به اين پرسش که : " جهان بينى توچيست ؟ " پاسخ دهد .
آنکه صاحب جهان بينى است درجواب مى تواند بگويد :
جهان بينى من ماترياليسم ، رآليسم ، شکاکيت ( سِپتى سيسم ) ، تائوئيسم ، شرک ( پُلى تِه ايسم ) ، ثنويت ( دوآليسم ) ، توحيد ، وحدت وجود ، ايده آليسم ، بى خدائى ( اته ايسم ) و اگزيستانسياليسم و ... است .
جهان بينى عبارت از نوع تلقى يى است که انسان از " هستى " يا " وجود " دارد . تفاوت حافظ با مولوى در اختلاف جهان بينى شان است .
خيام مى گويد: چون کسى ازاين دنيا نرفته که باز گردد و چون کسى از آن دنيا خبر ندارد ( = جهان بينى)، پس دم را غنيمت شمار ( = ايده ئولوژى ) ! مى بينيم که ايده ئولوژى ، درست از متن جهان بينى زائيده مى شود و اين دو با هم رابطۀ علت و معلولى دارند ...
حافظ مى گويد : " چون قسمت ازلى بى حضورماکردند " ( يعنى در خلقت جهان ، بى آنکه از ما بپرسند که چه مى خواهيم ، هرکس را روزى يى دادند ) – جهان بينى جبرى حافظ – پس : " گراندکى نه بوفق رضاست ، خرده مگير " ! (ايده ئولوژى حافظ ) . (١)
بنا بر اين ، مذهب که معتقد است . " جهان ، خدايى دارد و شعور و اراده و احساس و حسابى و کتابى دقيق و انسان فردا سرنوشت امروزش را مى بيند و پاداش و کيفر عملش را مى بيند " ، يک جهان بينى است ، و بر اساس همين جهان بينى است که مى گويد : پس زندگى بايد اين باشد و انسان آن ، و بايد چنان کرد و چنين بود و تو اينى و ديگران آن و معنى حيات و جامعه وا خلاق و زشت و زيبا و حقيقت و باطل اين است . . . و اين ايده ئولوژىِ مذهب است .
" ايده آليسم " هگل ، " ماترياليسم يالکتيک " مارکس ، " اگزيستانسياليسم " هايدگر و يا سپرس و سارتر ، " پوچى و عبث " ( Absurdite ) البرکامو و بکت و مذهب کاتوليک يا " اسلام " و " تائوئيسم " لا توتسو و کارما و سامساراى هندو ، " رنج و نيرو انا " ى بودا و " وحدت وجود " حلاج و "شک انگارى بدبينانۀ " خيام و ابوالعلاء و شوپنهاور و مترلينک و ... جهان بينى است . (٢)
جهان بينى – توحيد
جهان بينى من (١) عبارتست از " توحيد" . البته توحيد به عنوان يک " عقيده " مورد اتفاق همه موحدين است ، اما به عنوان يک " جهان بينى " است که مى گويم . نظريۀ من و مقصودم . از " جهان بينى توحيدى " تلقى همۀ جهان است بصورت يک وحدت ، نه تقسيم آن به دنيا و آخرت ، طبيعت و ماوراء طبيعت ماده و معنى ، روح و جسم . يعنى تلقى همۀ وجود بصورت يک کل و يک اندام زنده شاعر و داراى يک اراده و خرد و احساس و هدف ... خيلى ها به توحيد معتقدند، اما فقط به عنوان يک "نظريۀ مذهبى – فلسفى " : " خدايکى است و نه بيشتر " همين ونه بيشتر ! اما من آن را به عنوان يک " جهان بينى " مى فهمم و معتقدم که اسلام به اين مفهوم آنرا طرح مى کند . چنانکه " شرک" را هم از همين زاويه مى بينيم ، بدين معنى که شرک نيز يک جهان بينى است ، تلقى جهان است به عنوان مجموعۀ ناهماهنگ پر از تفرقه و تناقض و عدم تجانس ، داراى قطب هاى مستقل نا همساز و حرکت هاى متنافر و ذات ها و خواست ها و حساب ها و ضابطه ها وهدفها و اراده ها متفرق و نا مربوط . توحيد جهان را يک امپراطورى مى بيند و شرک يک فئوداليسم .
اما فرق اين تلقى با ماترياليسم يا ناتوراليسم اينست که من جهان را موجودى مى دانم زنده ، داراى اراده ، خودآگاه ، صاحب شعور و داراى ايده آل و هدف ، بنا بر اين ، " وجود " موجود زنده ايست با يک نظام هماهنگ واحد ، که داراى حيات ، اراده و احساس و آرمان است همانند يک " انسان بزرگ مطلق " ( بر خلاف انسان که شبيه جهانست اما ناقص و کوچک ونسبى ) . يعنى آگريک انسان آگاه داراى اراده و سازندگى و هدف را بصورت نمونه در همه ابعادش تا مطلق ، آگرانديسمان کنيم ، "جهان" را بدست مى آوريم .
رابطۀ انسان و خدا ، رابطۀ طبيعت و ماوراء طبيعت ، رابطۀ خدا و طبيعت – که دوست ندارم اين تعبير ها را بکار ببرم – را بطۀ روشنائى است با چراغ روشن ، رابطۀ شعور فرد انسانى است با اندامش (١) شعور از اندام خدا نيست ، جزء اندام نيست ، خود اندام نيست ، بيگانه به اندام نيست و در عين حال ، اندام بى شعور ، يک لش پوچ است ، چنين نيست ؟ بنا بر اين ، من نه به " وحدت وجود" (Pantheisme) قائلم و نه به " کثرت " (poiytheism ) و نه به " تثليت " ( Trinite ) نه به " ثنويت " (Dualisme ) بلکه به " توحيد " . توحيد تلقى ويژه اى از جهان است . جهان بينى توحيدى يک وحدت کلى را در وجود نشان مى دهد وحدت ميان سه اقنوم جدا از هم : خدا ، طبيعت و انسان ، (٢) زيرا منشاء يکى است ، همه يک جهت دارند و همه با يک اراده ويک روح حرکت و حيات دارند .
در اين جهان بينى ، هستى به دو " وجهۀ اعتبارى " تقسيم مى شود : ١ – غيب ، ٢ – شهادت. يعنى به اصطلاح امروز : محسوس و نا محسوس يا بمعنى دقيق تر ، آنچه از دسترس بررسى و مشاهده و تجربه ( و در نتيجه علم ) دور و از برابر ادراک حسى ما پنهان است و آنچه پيدا است و مشهود ؛ و اين يک نوع ثنويت يا دوگانگى هستى نيست ، بلکه اين يک تقسيم بندى نسبى است ، نسبت به انسان و در رابطه با معرفت او ، بنا براين تقسيم بندى غيب و شهادت ، در واقعيت ، يک بحث " معرفت شناسى " است نه جهان شناسى ، و اين يک تقسيم بندى منطقى است که علم نيز آن را نه تنها قبول دارد که خود بدينگونه تقسيم مى کند .
انشتن ، در برابر ماترياليست ها – که به اصالت ماده – به عنوان خشت اصلى و اولى جهان فيزيک قائل اند ، و انرژى را شکل تغيير يافته و زائيدۀ ماده ميدانند – و در برابر انرژتيست ها – که برعکس انرژى را مايۀ اصلى ازلى و ماده را شکل تغيير يافته و فشرده آن مى پندارند – اعلام کرد که آزمايش اطاق تاريک نشان مى دهد که نه ماده و نه انرژى هيچکدام ذات اصلى و حقيقى جهان هستى نيستند ، بلکه اين دو آنچنان بهم تبديل مى شوند که ثابت ميکنند هر دو جلوه هاى متناوب يک ذات ناپيداى نا شناختنى هستند که گاه بصورت ماده و گاه بشکل انرژى نمودار مى شود و خود را به اين دو صورت پديدار ميسازد و نشان مى دهد و علم فيزيک فقط با اين دو " نمودِ " آن يک " بودِ " نا محسوس سروکار مى توان داشت .
در جهان بينى توحيدى ، طبيعت يعنى عالم " شهادت " عبارت است از مجموعۀ " آيه " ها و " سنت " ها .
انتخاب کلمۀ " آيه " براى بيان هرپديدۀ طبيعى بسيار عميق و شگفت انگيز است . دريا و درخت ، شب و روز، زمين و آفتاب ، زلزله و مرگ و بيمارى ، حادثه ، و قانون و حتى خود انسان " آيه " اند ، و در عين حال ، "آيه " و " خدا " دو اقنوم دو ذات و دو جهان و دو قطب جدا و نا همآهنگ نيستند . آيه بمعنى نشانه و اشاره است، مظهر است ، و اين اصطلاح مترادف همان اصطلاحى است که نه تنها علم فيزيک ، بلکه همۀ علوم ديگر ، امروز ، همه چيز را در جهان محسوس با آن مى نامند : فنو من (Phenomene ) همانکه در فارسى " پديده " يا "پديدار " ترجمه کرده اند ( ١) و در عربى : " ظاهره " .
پديده يا پديدارشناسى (٢) به معناى اعم بر اين اساس مبتنى است که حقيقت مطلق ، کنه واقعيت و ذات اصلى جهان و طبيعت و ماده هر گز در دسترس ما قرار نمى گيرد ، آنچه هست و قابل شناخت و تجزيه و بررسى علمى ما است و به حس در مى آيد ، " نمود " است ونه " بود " ؛ مظاهر و آثار وجلوه هاى بيرونى و محسوس يک حقيقت اصلى است که غيبى است و نامحسوس ، پس فيزيک ، شيمى ، روانشناسى ، تنها همين نمودارها و نشانه هاى محسوس حقيقت جهان و روان را بررسى مى کنند و تحليل ، و در نتجيه مى توانند بشناسند . پس علم از نشانه ها و اشاره ها ونمود هاى هستى سخن مى گويد، زيرا طبيعت محسوس ما مجموعۀ همين آثار و همين نمودارهااست .
از ميان همه کتابهاى مذهبى و علمى و فلسفى ، تنها قرآن است که همه اشياء و همه واقعيات و حرکات را در طبيعت " آيه " مى خواند . البته در عرفان اسلامى و نيز وحدت وجود شرقى ، عالم مادى را موجها و حبابهائى بر سطح اُقيانوس بيکرانه و بى شکل و بيزنگ حقيقت مطلق که خدا ، يا وجود حقيقى هستى است ، ميدا نند و يا در ايده آليسم و فلسفۀ هاى مذهبى و اخلاقى ، طبيعت مادى را مجموعه اى از اشياء و امور پست و بى ارزش و مغاير با خدا و انسان تلقى مى کنند . اما در بيان قرآن په آيه ها ارزش علمى بسيار ميدهند و آنها را نه فريب ها و حجاب هايى بر روى حقيقت . بلکه برعکس . نشانه هائى از حقيقت تلقى مى کند که نه با اغفال از آنها و کنار زدنشان بلکه با انديشيدن جدى و علمى و شناختشان مى توان به حقيقت راه يافت .
مې بينيم که اين نوع تلقى از آيه ها يعنى پديده هاى جهان به تلقى علم جديد نزديک است نه به عرفان قديم . " وحدت وجود " صوفيانه نيست ، " توحيد وجود " علمىِ تحليلى است . در توحيد کثرت و تعدد و تضاد قابل قبول نيست ، نه در وجود ، نه در تاريخ ، نه در جامعه ، ونه حتى در خود انسان .
توحيد اين است ؛ و در نتيجه ، توحيد ، وحدت طبيعت با ماوراء طبيعت ، انسان باطبيعت ، انسان با انسان و خدا با جهان و با انسان را تفسير و توجيه مى کند و همه را در يک نظام کلى هماهنگ و زنده وخود آگاه تصوير مى نمايد . (١)
گفتم زير بناى توحيدى نمى تواند تضاد و تفرقه را در جهان بپذيرد، بنا بر اين تضاد وجود ، تضاد انسان و طبيعت ، روح و جسم ، دنيا و آخرت ، ماده و معنى و نيز تضاد حقوقى ، طبقاتى ، اجتماعى ، سياسى ، نژادى ، قومى ، خاکى ، خونى ، ارثى ( ژنتيک ) ، ذاتى ، فطرى و حتى اقتصادى در جهان بينى توحيدى وجود ندارد ، چه توحيد يعنى وحدت نگرى در هستى .
تضاد طبيعت و ماوراء طبيعت ، ماده و معنى ، اين جهان و جهان ديگر ، محسوس و نا محسوس، روح و جسم ، عقل و اشراق ، علم و دين ، الهيات و طبيعيات ، کار براى مردم و کار براى خدا ، سياست و مذهب ، منطق و عشق ، نان و نيايش ، تقوى و تعهد ، معاش و معاد ، دنيا و آخرت، همچنانکه ارباب و رعيت ، حاکم و محکوم ، سياه و سفيد ، شريف و وضيع ، روحانى و غير روحانى ، شرقى و غربى ، سعيد و شقى، نور و ظلمت ، ذات خير و ذات شر ، يونانى و بر بر ، عرب و عجم ، ايرانى وانيرانى، سرمايه دار و پرولتر ، زبده و توده ، عالم و عامى و .... ، با جهان بينى شرک يعنى ثنويت " دوگانه بينى " و تثليت " سه گانه بينى " و چند گانه بينى ساز گار است و نه با توحيد ، که يگانه بينى است ؛ و اين است که " جهان بينى شرک " هميشه زير بناى شرک اجتماعى و نژادى و طبقاتى بوده است و " تعدد خالق " ، توجيه کننده ، تقدس بخشنده و ابدى و ازلى نما يا نندۀ " تعدد مخلوق " ، و " تضاد خدايان " ، طبيعى (١) و خدائى نشان دهندۀ تضاد انسان ها ، و توحيد نفى همۀ شرکها است . تمام ذرات و همۀ حرکات و پديده هاى وجود در توحيد با يک آهنگ در حرکتند و به يک " جهت " و " هر چه بآن سو ، روندارد ، نابود شدنى است " .
نفى وابستگى انسان به همۀ قدرتهاى اجتماعى ، و ارتباط منحصر آدمى ، در همۀ ابعادش ، با " شعور و ارادۀ حاکم بر وجود " لازمه جهان بينى توحيدى است . هر فردى مستقلاً ، تکيه گاهش و همۀ جهت و آرمانش و ايمانش و چهره گاهِ نيازش در عالم وجود ، يک نقطه مرکزى است که همه حرکات در جهان بر گرد آن محور واحد مى گردند و همۀ ذرات و همۀ کائنات در دايره اى که شعاع هر نقطه اش تا مرکز مساوى است ، در حرکت اند و آن کانون معنوى و نيرومندهستى است ، يعنى تنها اراده ، تنها شعور و تنها قدرتى که بر اندام وجود حاکم است . و زمين و انسان و کعبه و طواف ، در مجموع تجسم عينى جهان است و عينيت بخشيدن اين معنى و نمايشى عينى از جهان بينى .
انسان در جهان بينى توحيدى تنها از يک قدرت مى هراسد ، تنها در برابر يک قاضى مسؤل است و تنها به يک قبله روى دارد و تنها به يک دست و دستگاه طمع بسته است و همين . مفهوم مخالفش اين است که جز او همه ، هيچ است و پوچ و همه گرايش ها و تلاشهاى متفرق و ترس ها و طمع ها و تکيه گاههاى رنگارنگ ، عبث است و بيهوده و سرگردانى .
اين است که توحيد به فرد استقلال و عظمت مى بخشد و " تسليم " در برابر تنها او _ که ناموس وجود است – انسان را در برابر قدرت هاى دروغين و بندهاى ذلت آور ترس و طمع به " عصيان " وامى دارد. (١)
١ – اين دو اصطلاح را برخى روشنفکران دستپاچه ! به معنى رايج آن در جامعه شناسى گرفته بودند که در زبان فارسى بآن انحصار يافته است و بعد به من انتقاد عالمانه فرموده بودند که : زيربنا " اقتصاد " است ونه " جهان بينى " ؛ شدت تمايلشان به انتقاد ، محالشان نداده بود که بينديشند که در اينجا سخن از نظام اعتقادى است نه اجتماعى .
١ – غالبا در رباعى ها و اشعار فلسفى ، نيمى جهان بينى را طرح ميکند و پايه قرار مى گيرد و نيمى ديگر روبنا است و نتيجه منطقى و معلول آن ، ايده ئولوژى است ؛ در قرآن " کل شيئ هالک الا وجهه " ( هر چيز نابود شدنى است جز آنچه رو بسوى او دارد ) يک جهان بينى خدائى را بيان مى کند ، و در نتيجه روشن است که ، در انسان و زندگى ، تنها چيزى جاودان است و ارزش دارد که در جهت او قرار گرفته باشد و جز اين ، همه پوچ است و زوال پذيز .
١ – اينکه در اينجا و هر جاى ديگر ، " من " بکار مى برم ، به اين معنى است که نمى خواهم از زبان ديگران سخن گفته باشم . وقتى مى گويم : توحيد به اين معنى است ، امت به آن معنى ، اسلام اين را مى خواهد بگويد و تشيع آنرا و يا جامعه اين و طبقه آن ، ايده ئولوژى چنين است و علم چنان ... اعتراض کردند که : " مگو اسلام ، تشيع، ايده ئولوژى و طبقه ، اين است ، بگو " من " مى گويم ، به نظرمن چنين مى رسد ، تا مردم بدانند که اين حرف ، حرف تواست ، نه حرف همه ، نه حرف ما .."، گفتم : چشم !
بعد از آن گفتم ، " من " معتقدم ، بنظر " من " نظريه اى که " من " در اينجا درام . ديدم باز فرياد مى زنند که : چرا اين همه " من " مى گوئى ؟ و حالا در مانده ام که پس چطور بتوانم حرف بزنم ؟ نه بتوانم " من " بکار برم و نه بتوانم " من " بکار نبرم . پس بايد اصلاً حرف نزنم ! شايد هم مقصود شان همين است ؟ بهر حال لازم است اين ياد آورى را بکنم که هر چه مى گويم و در بارۀ هر چه ، اولاً نظر شخصى برداشت خاص خودم است و بد و خوبش پاى خودم . ثانياً هر گز معتقد نيستم که : " اين است و جز اين نيست " .
ثالثاً حرف همين اکنون من است و شايد فردا تصحيح يا تکميلش کردم .
رابعاً به همان اندازه که به " وز وزيست " ها گوشم بد هکار نيست ، چشمم در انتظار صاحب نظرى است که با انتقاد درست عيبم را من بنمايد ، اگر کسى حرف حسابى داشته باشد ، و لو آنرا با دشنام و اهانت هم بيا ميزد با سپاس بسيار مى پذيرم . آنچه را گوش نمى دهم فحاشى و دروغ و تهمت خالص يکدست است .
٢ – توضيح واضحات بدهم که وحدت در اينجا وحدت و عينيت ( اين همانى ) در ذات و در ماهيت نيست . اين حرفهاى فلسفى و کلامى ذهنتان را آزار ندهد ! بريزيد بيرون ، زيرا به عقيدۀ من تنها راه حل مسائل فلسفى از اينگونه فلسفۀ اولى – اين است که همه را حل نشده از ذهن بريزيم بيرون . مقصود اين است که اين سه ، دور و بيگانه و ضدهم نيستند ، ميانشان مزرنيست . هر کدام حرکتى و جهتى مستقل ندارند ، مثل فلسفه ها و اديان ديگر نيست که خدا در جهان ويژۀ خدايان و متافيزيک باشد و جهان برين ، و طبيعت و ماده جهان زيرين ، از سوى ديگر خداى انسان جدا باشد و خداى طبيعت جدا . خدا جدا و جهان جدا و انسان جدا !
١ – " خالق " ( آفريد گار ) در اديان شرک غير از " رب " ( خدا ، خداوندگار ) است ؛ گاه خدايان خود مخلوق آفريدگار بزرگ بوده اند ولى خود مظهر و صاحب اختيار و مدبر و سلطان نوعى يا بخشى از جهان يا انسان يا زندگى بشمار رفته اند و معبود يک طبقه يا قوم و نژاد ويژۀ خود قرار مى گرفته اند و شرک بشرى را توجيه مى کرده اند .
جهان بينى توحيد
مقدمة بى ربطة ... !
معلمى داشتم ، معلمى عربى بود و منطق ، ومردى با هوش و خوش بيان و خوش فکر . قبل از اينکه متن درسش شروع بشود – بجاى اين که اکنون مى گويند : نطق پيش از دستور – وى مى گفت که "چندتا مقدمه دارم ، که البته ربطى به متن درس ندارد " ( گر چه بعد از اينکه مقدماتش را طرح مى کرد آنها را به درسش ارتباط مى داد ) ولى تعبيرش اين بود که : " مقدمة بى ربطة اولى " " مقدمة بى ربطة ثانيه " و بر همين قياس : "مقدمة بى ربطة ثالثه " ... !
حالا من هم دو تا " مقدمة بى ربطة " دارم که مى خواهم فقط طرح کنم ، بدون اينکه جواب بدهم ؛ علت طرحش اين است که دائماً از من سؤال مى شود و در ذهن دوستان مطرح است و علت جواب ندانش هم اين که تمرين کرده ام تا برنفسم مسلط باشم و حمله ها را جواب ندهم . (١)
١ – چون در محيط ما ، انتقاد بمعنى عيبجوئى است ، منتهى در لحن هاى متفاوت ، که به نوع ادب و ترتيب اخلاقى ناقد بستگى دارد ، و با تندى و نرمش مختلف ، که به نوع احساس و غرض با شخص صاحب اثر مربوط مى شود ؛ اين است که عيبجوئى هاى برخى مؤدبانه است و با ظاهرى که – شبيه نقداست و بيانى که در چشم ساده دلان ، بيطرفانه مى نمايد و به تقليد ناقدان ، تظاهر به اين مى شود که نظر شخصى در کار نيست و مقصود ، اثبات حقيقت و روشن کردن اذهان است و انگيزۀ علمى و دلبستگى اعتقادى و دلسوزى براى مردم و رضاى حق تعالى در ميان بوده است ! و دستۀ دوم – که اکثريت دارند – عناصرى هستند که همين اندازه هم هوشيارى و پختگى ندارند و فريبکارانى هستند که استعداد فريب دادن را ندارند و ناشى اند و تازه کار ، و غالباً براى اولين بار دست به قلم برده اند و از فهم سخن و حتى قرائت فارسى متن اثرى که انتقاد مى کنند عاجزند و اسياساً شيوۀ ظاهرى نقد را نمى دانند و اين است که قادر نيستند خود را بپوشانند و غرض ورزى هاى شخصى يا وظايف سياسى شان را با آرايش هاى ادبى و تعبيرات شبه علمى بزک کنند و آنچه ناشيگرى و بيسوادى شان را هم رسواتر مى سازد اين است که اينگونه تيپ ها غالباُ بد دهن وبى ادب اند و خيلى صاف و ساده و بى شيله و پيله و لوطى وار حتى بر سر منبر ، دشنام هاى قاطرى و فحش هاى بى ناموسى مى دهند .
مثلاً گروهى ، به استناد برخى حاشيه ها و توصيه هاى کتاب مفاتيح در بارۀ اندازۀ ثواب يک دعا ( که مثلاً ثواب هفتاد
شهيدرا به خواننده اش پاداش مى دهند ! ) و نيز در مورد معجزه اى که فلان دعا در شفاى بيمارى و دفع شرظالم و کسب
سؤال اول اينست که : " چرا باين نقدها و افتراهاى منظم و مداوم که تحريف حقايق و عقايد است پاسخ نمى گوئى ؟ " .
سؤال ديگر اينست که : " چرا نسبت به – من تعبير مؤدبانه ترمى آورم – لا طائلاتى که آدم هاى متفرقه مى گويند ، حساسيت نشان ميدهى ؟ "
بنا بر اين سؤال اول را اختصاص مى دهم براى جواب دومى و سؤال دومى را اختصاص مى دهم براى جواب اولى ! و فقط يک توضيح مختصر مى دهم ، و آن اينست که ما در جامعه مان ، در عقيده مان، در ايمان مان ، در مسؤليتمان ، خط سيرى داريم ، و در اين خط سيرى که حرکت مى کنيم ، هدفى داريم که لااقل بدان معتقديم ؛ هر عاملى هر حادثه اى و هر حرکت و حمله اى ، يا هر حرف حقى ، اگر ما را براى لحظه اى هم از خط سير و هدفمان غافل بسازد ، و بخودش مشغول کند ، خيانت است ؛ يک اصل اساسى وجود دارد و آن اينست که موقعى که گروهى ، طبقه اى ، يا يک جامعۀ دينى ، دارد بطرف هدفى ميرود ، و شعارى دارد ، عوامل گوناگون براى اغفال اين گروه از تعقيب خط سير و هدفشان ، گاه جنگ هاى جانبى راه مى اندازند و دعواها و کشمکش هايى برخلاف خط سير مطرح مى کنند ، تا ذهن وتوجه کسانى را که در تعقيب هدفشان هستند ، منحرف کنند و بعنوان تبرئۀ خود و کوبيدن آنها ، و بعنوان مبارزه يا اثبات حقى بهر معنى و بهر شکل ، چندگامى و چند لحظه اى از ادامۀ سير خودشان باز بمانند، و آدم اگر هوشيار و خالى از خود خواهى باشد ( اين دو تا لازم است ) . بايد به همۀ اين آوازها بى اعتنا بماند و جز در مسير خودش حرکت نکند ؛ يکى از کارهائى که مخالفين مى کنند همين است که در موقعى که گروهى بطرف هدفى در حرکتند، از اطراف و از زواياى مختلف اين ها را به تير مى زنند، براى اينکه اينها که به خود خواهى شان صدمه خورده و به شخصيتشان اهانت شده ، بطرف آنها بر گردند و از خودشان دفاع کنند ، و در همين گير و دار، آن هدفى که قربانى شده و از آن باز مانده ايم ، طريقى است که در آن روانيم . بايد هوشيار باشيم که در مسيرى که مى رويم ، گاه دشمن حرف حقى يا شعار حق و منطقى اى، در خلاف جهت و در کنار اين جاده مطرح ميکند و چون اين اصل و اين حرف ، حق است و يا تحريک آميز ، اذهان را متوجه خويش مى کند ؛ و بهر ترتيب او بهدفش رسيده ، حتى اگر من بتوانم مخالف را خوب بکوبم و در کارم موفق هم بشوم . او مرا متهم کرده است تا در دفاع از خويش ، از راه بمانم ، که مانده ام . اين شعر ، هر چند که عرفانى است ، در اينجا صادق است که :
بهر چيــز راه و امــــــانى ، چه کفر آن نام و چه ايمـــان
بهر چز دوست دور افتـى ، چه جابلسا ، چه جـــابـــلقـــا
هرعاملى که مارا از هدفمان واز راهمان ، باز بدارد ، چه دين و چه بى دينى ، چه حق و چه باطل ، چه علم و چه جهل ، عامل انحراف است ، و بنا بر اين گاه هست که يک انسان – يا يک گروه – در "حمله" به دشمن ، جهاد مى کند و رسالت خويش را انجام مى دهد ، و گاه هست که در " تحمل وسکوت " مسؤليتش را بانجام ميرساند . و دومى مشکل تر از اولى است ، براى اينکه وقتى مخالف بآدم حمله مى کند ، اگر آدم برگردد ، حمله کند و او را بکوبد ، در عين حال که هدفش تحقق پيدا کرده ، خود خواهيش نيز اشباع شده است ، اما وقتى که بايد سرش را پائين بيندازد و دنبال راه خودش برود و همه ضربه ها ، افتراها ، و تهمت ها را هم تحمل بکند – که مسؤليت سکوت دارد – فدا کارى بيشترى بايد ، چون در اين جا خود خواهى اشباع نمى شود .
از مسائلى که مى خواستم عرض کنم ( حالا چون اين مطلب طرح شد بايد بگويم ) اين است که مخالفان و دستهاى مرموز به انواع و اقسام حيله ها ، گاه عميق و گاه خيلى وقيحانه و رسوا ، بعنوان دفاع از روحانيت ، دفاع از علماى مذهب و دفاع از مقدسات دينى دو کار مى خواهند بکنند: يکى نوع دفاع از تشيع و نوع دفاع از روحانيت در شکل رسوائى است که ظاهراً اسمش مخالفت با مخالفين تشيع و روحانيت است ، اما اثرى که در ذهن عموم مى گذارد ، اثرى نفرت آور است ؛ و هدف نيز همين است که به اسم دفاع از روحانيت ، روحانيت را در ذهن روشنفکران ، محکوم جلوه بدهند . اينها کسانى هستند که در روحانيت هيچ اصالت ندارند .
مساله دوم – که مسئالۀ بسيار مهمى است – اين است که مى کوشند تابه انواع حيله ها ، ما را بعنوان عده اى – يا فرد و افرادى – که با روحانيت مخالفند جلوه بدهند ، و باين عنوان حمله ميکنند و هدفشان اين است که ما را وادارند تا بعنوان دفاع از خود به روحانيت حمله کنيم و اين حمله در جامعه باين شکل تجلى کند که گروهى يا قشرى يا عده اى از روشنفکران اين جامعه ، با روحانيت مخالفند . اين ، هدف است و براى انيکه نقش اينان ، بر آب شود و به هدفى که دارند – هدفى به نفع دشمن – نرسند، بايد همۀ تحريکات دروغين و کاذب و اتهاماتى را که به مامى زنند ، بسکوت بر گزار کنيم و حتى دفاع نکنيم ، و به قضاوت آزاد انسان هاى دقيق و درست واگذارکنيم تا اين نتيجه بسيار انحرافى را آنها نگيرند که : فردى ، يا افرادى ، با روحانيت مخالف است . اين را همينجا بگويم ، که کسى – چون من و امثال من – که اين حرفها را مى زند و اينجور عقايدى دارد و اينچنين فکر مى کند ، ممکن است انتقاداتى بشيوۀ تبليغ مذهبى يا بشيوۀ تحليل بعضى از مسائل اعتقادى داشته باشد ، ممکن است با روحانى يا روحانيت ، در بعضى از مسائل اختلاف سليقه داشته باشد و ممکن است من با فلان عالم مذهبى – روحانى يى که عالم جدى مذهبى است ، و روحانى واقعى دين است – اختلافات فراوانى داشته باشم ، او به شدت به من بتازد و من بشدت باو حمله کنم ، اما اختلاف من و او ، اختلاف پسر و پدرى است در داخل خانواده ، و وقتى که به همسايه و به بيگانه ميرسد ، ما يک خانواده هستيم ؛ و کوشش مى کنم تا اختلاف خانوادگى اين نسل و نسل پيش را – که هر دو بر اساس يک ايمان ، يک تعصب و يک دلسوزى و يک هدف است – بکوچه و بازار نکشانم و در معرضى عام مطرح نکنم تا کسانى که نه تنها بامن يا با آن نسل پيش ، که اصلاً با اين خانواده ، دشمن است ، بهترين وسيله را در دست نگيرد .
اين است که هرگز براى يک لحظه ، گربيان نسل قديم و گريبان کسانى را که بعنوان مقام علمى ، مسؤل مذهب هستند رها نمى کنيم ؛ انتقاد مى کنيم ، پيشنهاد مى کنيم ، اما در برابر بيگانه تسليم محض آنها هستيم . در داخل خانواده اختلافات زيادى هست ، اما اين بچه بايد بسيار خود خواه و يا بسيار کودن باشد که ريکات کوچه را به داخل خانواده بکشاند و يا اختلافات خانوادگى را بکوچه ببرد و چنين کارى نخواهم کردو نخواهيم کرد ، هر چند دائماً وسوسه کنند و هر چند دائماً حمله کنند و هر چند شب و روز در توطئۀ تحريک باشند ، و هر چند بتوانند بعضى از اذهان را مشوب کنند . روشن شديد . ؟
چندى پيش يکى از دوستان دورم آمده بود که : " اين مسائلى که درهمه جا مطرح است ، در مجله اى مطرح شده و عده اى مخالفين و کسانيکه شديداً به شما انتقاد دارند ، نظرياتشان را در آن جا نوشته اند ودارند مى نويسند ؛ شما هم نظريات خود تان را بنوسيد ، که بهرحال مساله مطرح شود ، " مى خواست ما را هم وارد معرکه بکند ، و در اين موقعيت وادارمان کند که ما هم دکانى مثل شعر نو وشعر کهنه ، باز کنيم ، گفتم که سلام مرا خدمت ايشان ميرسانى و بهشان عرض مى کنى که : " خودتى ... ! "
پس اين " مقدمة بى ربطة اولى " ! اگر پيرو على هستيم ، مسؤليتمان گاهى در حمله کردن و جواب گفتن است . و گاه در سکوت کردن و تحمل کردن .
قبلاً عرض کنم ، که اگر فرصت شد و مجال پيداکرديم ، تا اين طرح را در اين کلاس – بصورت يک درس و آموزش دقيق – تمام کنيم ، آنوقت يک برنامه تکميلى مى گذارم و آن اينست که بر اساس اين کليد ، خود قرآن را – بعنوان يک متن – مى خوانيم ؛ و آنوقت آنجا نشان مى دهم ، که بعد از اين که براساس اين مسائل ، بينشى باين شکل ، پيدا کرديم ، آنوقت اين متنى که اکنون يا نمى خوانيم و يا اگر مى خوانيم برايمان ارتباط و انسجام و معناى عميقى ندارد ، تا چه حد سرشار از زيبائى ، عمق و درستى است ، و چگونه هر فردى – در هر رشته علمى يى که هست – مى تواند با هر بار مراجعه باين کتاب ، يک حرف تازه کشف کند . و اين آخرين قسمت اين درس است که اکنون نمى شود تصور کرد چقدر ارزش و تاءثير دارد ، و چگونه هم روشى براى تحقيق قرآن بدست مى آيد و هم نگاهى براى ديدن قرآن بشکل تازه ترش . اما بعنوان مقدمه بر تکه اى از اين طرح اولاً منابعى را که براى مطالعه وجود دارد ، مى گويم ، و ثانياً ، متدى را هم که بر اساس آن و براى تشريح اين تکه از طرح وجود دارد – که با آن متد، بايد بسراغ قرآن رفت و استخراج کرد – عنوان مى کنم ، که خود شما را در هر رشته و در هر سطحى که از فرهنگ و تحصيل هستيد ، بتوانيد خيلى ساده و طبيعى با آن متد کار بکنيد .
پس از چهار کنفرانس پيايى و بيش از ده کنفرانس مختلف – و هر بار درسه تاشش هفت ساعت سخنرانى و بحث و گفتگوى آزاد ! – نتيجه گرفته ام که : " تشيع يک فرقه يا مذهب در کنار فرقه ها خطا يا مذاهب اسلامى نيست ؛ تشيع ، اسلام منهاى خلافت است " وبه ده ها استدلال اثبات کرده ام : " قبول و ارزش همۀ عقايد و اعمال دينى منوط به اصل " ولايت " است و بالاخره : " اين يک خطاى فاحش و عقيدۀ انحرافى شديد و ريشه بر اندازى است که مى گويند : اصول دين اسلام سه تا است : توحيد و نبوت و معاد ، و اصول مذهب شيعه دو تا : عدل و امامت ! در حاليکه به عقيدۀ من : آن سه اصل ، دين حق به معنى اعم است ! و اصول ويژۀ اسلام قرآنى ، عدل و امامت است ... " !
آنگاه مى بينى ، همين امشب ، در همين شهر ، بفاصله دو کوچه پائين تر يا بالا تر ، ابودردائى ، در برابر هزار ها چشم و گوش ، ده ها بلندگو و صدها ضبط صوت فرياد بر مى آورد که : " تشيع ، ديشب از دست رفت ، فلانى ولايتش خراب است ، اصلاً شيعه هم نيست ! " .
وقتى ، من ، فاطمه را – در طول تاريخ بشريت – واسطةُ لِعقدِ ميان دو دوران در زندگى انسان و دو سلسله در رهبرى مردم و انجام رسالت بزرگ خدائى در زمين ، يعنى " نبوت و امامت " معرفى مى کنم و در جامعه اى که زن از هر فخرى محروم است ، اورا وارث همۀ افتخاراتى که از آدم تا ابراهيم و از ابراهيم تا محمد گرد آمده مى دانم ، و از دختر خديجه و محمد ، همسر على و مادر حسين و زينب بزرگتر ميشمارم و کنفرانس " فاطمه ، فاطمه است " مرا در تحليل جامعه شناسى ، تاريخى ، روانشناسى و انسانى شخصيت ، رسالت و زندگى فاطمه ، هزار ها تن
مستقيماً شنيده اند و در صد ها نوار تکثير شده و در هزار ها نسخه انتشار يافته ، درست در همين هنگام شخصى که نه مزدور خليفه است و نه دشمن اسلام و نه کينه توز تشيع و نه مامور يهود و نصارى بلکه مبلغ اخلاق
و دين و معارف جعفرى و محب اهل بيت واراتمند حضرت فاطمه است و اتفاقاً نسبت به شخص اينجانب هم نظر لطف دارند ، ولى به علت رنجش مختصرى که از ادارۀ حسينيه در مورد دعوت براى منبر پيدا کرده بوده اند ، در ايام دهه فاطميه ، در يک تکيه ، در ميان مردم سوگوار داغدار بر افروخته اى که جانشان از عشق به اهل بيت و
کين دشمن اهل بيت و داغ مصيبت هاى فاطمه ( ع ) به درد آمده است و آرزو دارند که يکى از آن بدسنى هاى لا کتاب د ستشان بيفتد و انتقام همۀ مصائب اهل بيت را از او يکنفر پس بگيرند ( ! ) فرياد بر مى آورد که : " اى مردم ! استعمار سنى مى باشد و سنى ها هم همه شان و هابى مى باشند و همين ناصبى هائى مى باشد که در فلسطين بوده و با اسرائيل ظاهراً جنگ دارند ، ولى در حقيقت دشمنان کينه توز عترت پيغمبر (ص ) مى باشند که در همين سال هاى اخير زمان جنگ – که روسها به ايران هم حمله کردند – به پشتيبانى اين ها ريختند به کربلا و نجف و تمام طلاها و عتيقه ها و فرش و چراغ و در و پيکر و خزانۀ حرم حضرت سيدالشهداء عليه السلام و حضرت ابو الفضل العباس عليه الصلوة والسلام را غارت کردند و بردند به فلسطين ، و اين وهابى هاى ناصبى فلسطينى که عمر وابو بکرو عثمان و يزيد و شمر و خولى و همه از همين ها بودند ، از همان اول اسلام تا همين الان دست از دشمنى با اهل بيت عصمت و طهارت بر نداشته اند ! اين ها براى ما شيعيان هزار ها برابر بدترند از اسرائيل ! اسرائيل يهودى است ، بدين موسى عليه السلام است ، دين ما را ندارد ، اهل کتاب است ؛ مسلمان نيست ، ولى با خانواده پيغمبر هم دشمنى ندارد ، اسرائيلى که در به پهلوى حضرت زهرا نزده است ! يهود ى ها فدک را به اهل بيت اهداء کردند و اين فلسطينى ها وهابى بد سنى اند که فدک را از اهل بيت پس گرفتند ! و الان هم در همين تهران ، در حسينيۀ ارشاد از همين فلسطينى ها دفاع مى شود و آنها قومى مظلوم که حقشان پامال شده معرفى مى شوند ؛ چرا از فدک که سنى ها از حضرت فاطمۀ زهرا گرفتند ، صحبت نمى کنيد و از حق فلسطينى هاى سنى صحبت مى کيند ؟ همين على شربعتى در کتابها و سخنرانى هايش امامت را منکرشده است . حق على عليه
السلام را قائل نيست ، حق صديقۀ کبرى را کتمان مى کند ، آن صديقه کبرائى که قمغوز ، خانه اش را آتش زد و اربابش فدک را از دست وى گرفت ... " .
وسپس در چنين حالى و زمينه اى يک روضۀ حضرت زهراهم مى خواند و همۀ مصائب اهل بيت و پهلوى شکسته و سقط محسن شش ماهه و ... همه را هم به گردن من و موسسه اى مى گذارد که از سيصد وچند سخنرانى که در طول شش سال در آن شده ، شصت سخنرانيش اختصاصاً مربوط به اهل بيت و تشيع بوده ، و مشهور ترين موسسۀ مذهبى ايران هم هست ! و يا من که نظريه هايم در باره شخصيت على ، حضرت فاطمه ، خاندان پيغمبر ، حسين بن على ، اصل امامت ، اصل تشيع ، و آثارم بصورت کتاب و نوار و جزوه در دسترس همه هست و هر کس چشمش بيش و کم با خط آشنا است و گوشش با حرف ، چيزى از آنها خوانده يا شنيده است و در عين حال مى بينيم ، در دنياى " توسعۀ و سائل ارتباط جمعى " و سواد عمومى و کتاب و نشر و ضبط و بلندگو و چاپ و تلفن و تاکسى ! وقتى خبرى ، در ظرف چند ساعت و در فاصلۀ چند متر ، به اين صورت جعل و مسخ مى شود ، آنگاه فاصلۀ چهارده قرن ميان اسلام اوليه و مرحوم حاج شيخ عباس – که هزاران دست پيدا و پنهان هم دست اندرکار جعل و تحريف و روايت سازى بوده اند – چقدر ميتواند صحت و اصالت آن حاشيه ها و فضيلت ها و آثار و برخى او راد مندرج در مفاتيح را خدشه دار کند ! ؟ اين است که در پاسخ آنها که به اين موارد سست و خلاف منطق و منافى با روح مثبت و عقلى و مسؤليت ساز اسلام و بويژه تشيع در اين کتاب استناد مى کردند ، تا اساس اسلام يا تشيع يا دعا را مورد استهزاء قرار دهند ، گفتم که اين ها سنديت ندارد، امام ، معصوم است و مرحوم حاج شيخ عباس قمى متقى ، ولى اين نقل ها سند درستى ندارد بنا بر اين قابل استناد نيست .
يکى از آقايان وعاظ بر روى منبر و در مسجد و در جمع مؤمنين ، بعنوان نقد علمى و اسلامى ، در جواب نظريۀ بنده فرموده بودند : " توکه مى گوئى بچه پدرت هستى ، آيا سند دارى " ؟ !
البته اينگونه نقدها فقط مشترى هاى خاصش را مى فريبد و آن هم همان " لمپن " هاى شبه مذهبى را ، که بيشتر
اسلام شناسى خيلى فرق نمى کند !
اما عده هم هستند که ارزش نقد و ميزان حسن نيت و ايمان و اخلاصشان در همين حدودها است ، اما لحنشان بظاهر مؤدبانه است و شکلى راکه براى " اعمال نقد " انتخاب مى کنند ، ممکن است برخى را دچار شک کند ؛ مثلاً يک لغت را از کتاب مى گيرند و آن را اشتباهاً يا عمداً عوضى معنى مى کنند و داد و قال راه مى اندازد و يا چند خط از کتاب را نقل مى کنند و موارد مثبت کتاب را ، منفى تعبير مى کنند و ظاهراً شمارۀ صفحا ت را هم – مثل ناقدين درست و حسابى – نقل مى کند ، آنچنان که هر که نقد را بخواند اما کتاب را نخوانده باشد ، خيال مى کند را ست مى گويند .
مآخذى چند ، براى آغاز شناخت توحيد
توحيد بعنوان زيربناى اين مکتب ، در سه عنوان بيان مى شود:
اول ؛ توحيد بعنوان يک جهان بينى بمعناى اخص .
دوم: توحيد بعنوان يک فلسفۀ تاريخ، جريان تاريخى وزير بناى جامعه شناسى توحيد.
سوم: توحيد بعنوان زيربناى اخلاقى و مبناى انسانيت مبتنى بر دو اصل خير وشر .
مقدمةً عرض کنم که براى توحيد بمعناى جهان بينى – که اينک مطرح مى کنم – چند ماخذ وجود دارد، که متاسفانه اغلبشان کنفرانس هاى چاپ نشده است، که اميد وارم چاپ شود!
١ _ جهان بينى _ کنفرانسى در دانشکدۀ نفت آبادان که در مجلۀ پيام ، نشريۀ دانشجويان دانشکدۀ نفت آبادان ، منتشرشد که در آنجا ، جهان بينى – بعنوان يک فلسفه – و منجمله جهان بينى توحيد مطرح شده است.
٢ _ کنفرانسى در دانشکدۀ ادبيات تهران – بدعوت دانشجويان علوم اجتماعى – داشتم باسم "جامعه شناسى شرک " ؛ در آنجا، شرک را ، بعنوان اصل و اساس فهم توحيد، مطرح کردم – که بدون شناخت شرک، توحيد فهميده نمى شود و از زاويۀ ديد يک جامعه شناس ، شرک و توحيد را بررسى کردم .
٣ _ فلسفه تاريخ در اديان ابراهيمى است – که در حسينيه ارشاد در سه سال پيش مطرح کردم – در آنجا شرک و توحيد را در داستان ابراهيم، بعنوان يک فلسفه تاريخ مطرح کردم. در خود " اسلام شناسى " ، نيز در اصل آخرين از "پايه هاى اساسى اسلام " ، توحيد، فقط ، بعنوان يک زيربناى اخلاقى ، يک مکتب و مسلک اخلاقى ، مطرح شده است _ چون تا آن زمان هنوز آن مسائلى که بعد مطرح شده به ذهن من نيامده بود. يکى هم سه يا چهار کنفرانس است که در حسينيه ارشاد ايراد کرده ام و دانشجويان شيراز آن را چاپ کرده اند باسم " ميعاد با ابراهيم " که تحليل فلسفۀ حج است و تاريخ اين سنت، براساس تحليل فلسفى مبتنى برجهان بينى توحيد.
٤ _ "وراثت آدم " يا "حسين وارث آدم" است، که در آنجا اصل توحيد هم بعنوان جهان بينى ، هم جامعه شناسى، هم نفى اصل شرک و هم بعنوان فلسفه تداوم و تسلسل تاريخى و از همه مهمتر بعنوان يک رسالت در مذهب ما ، و بعناى اخص بعنوان نقش عاشورا و انقلاب حسين در تحقق رسالتى که توحيد بردوش اين مردان در تاريخ بارکرده ، مطرح شده است. بنا بر اين وراثت تاريخ بصورت خيلى ايمائى و فشرده، توحيد را هم بعنوان فسلفه و هم بعنوان جامعه شناسى و هم بعنوان جهان بينى و هم بعنوان يک مکتب اخلاقى و بخصوص يک رسالت اجتماعى يى بردوش همه ، و بالاخص بعنوان يک تفسير تازه بر انقلاب عاشورا، وهم ، بعنوان يک زيربنا و ملاک مستحکمى براى اخلاق مطرح ميکند _ آنچه که امروز ديگر زيربنا ندارد، و تمام متلاشى شدن ارزش هاى اخلاقى هم بخاطر اين است که زير پاى اخلاق خالى شده، و کوششهاى آدمهائى چون راديکاليست ها ، و سارتر، همه بيهوده است، براى اين که وقتى اخلاق ، زيربنا و ملاک و تضمين نداشته باشد پوشالى است، انشاوادبيات است !
٥ _ مقاله اى است باسم "از هجرت تاوفات" _ که در جلد اول " محمد خاتم پيامبران " چاپ شده است و در جاى ديگر نيست _ که مقدمه ى سيره پيغمبر است. در آنجا بحثى دارم راجع به هجرت اسلام براى اين که بحث هجرت طرح بشود، و بحثى راجع به جهان بينى دارم ، که باز در جاى ديگر ياکم مطرح شده يا بآن شکل مطرح نشده است.
اين ها مايه هائى مى دهند که مساله توحيد و جهان بينى توحيد را در اشلى و سيع و با مايه هاى متنوع ، بعنوان جهان بينى فلسفى ، و بعنوان يک مکتب فلسفى ، در برابر " ماترياليسم" در برابر "ايده آليسم " ، در برابر اصالت طبيعت ، يعنى " ناتوراليسم " _ که اکنون البته سست شده ولى بهر حال يک مکتب است_ و همچنين در برابر مذاهب مبتنى بر غير توحيد، قرار ميدهند.
براى اينکه بفهميم توحيد بعنوان جهان بينى چه ارزشى دارد.، بايد جهان بينى مبتنى بر شرک، و يا جهان بينى مبتنى بر ماترياليسم، و يا برايده آليسم را طرح کنيم و بفهميم ، تانفى نقيض اينها را که جهان بينى مبتنى بر توحيد است، بتوانيم درک کنيم . طرح يک يک اينها ، بصورت علمى ، کار مشکلى است اما من سعى مى کنم که اساسى ترين مکتب هاى فلسفى امروز را _ که در دنيا مطرح است _ در کنار توحيد مطرح کنم.
توحيد بعنوان يک جهان بينى عبارت است از نوع فهم جهان در ذهن انسانى که به توحيد معتقد است، و بعد انعکاس اين جهان بينى مبتنى بر توحيد در تلقى و در تفسير ديگر مسائل فلسفى ، و همچنين تاٴثير اين جهان بينى توحيدى در رفتار ، در احساس ، در انديشه ، در روابط اجتماعى ، و در نظام حاکم بر جامعه .
تثليت_ سه خداى به هر معنى _ ثنويت _ دو خداى بهر معنى _ و پلى تئيسم – چند خدائى بهر معنى ، چه بصورت رب النوع هاى مختلف باشد ، چنانکه در ايران و هند و يونان و رم هست و ميتولوژى آن را مى شناسيم ، چه بصورت سمبل هاى بت پرستى باشد، و چه بصورت انيميسم يعنى اعتقاد به نيروهاى مختلف غيبى موثر در کار جهان و انسان باشد _ بهر حال يک نوع جهان بينى را در ذهن معتقد بخود، ارائه مى دهند که جهان در آن ، بر مبناى شرک ، عبارت از مجموعه اى از قطب ها و قدرت ها و حرکت هاى متضاد متناقض و متفرق و ناهما هنگ اين جهانى است که در ذهن مشرک تصوير ميشود.
اعتقاد به اين که نيروهاى گوناگونى دست اندرکار سرنوشت جهان و انسان هستند ،انسان را در اين جهان بينى ، بدون تکيه گاه ، بدون جهت، و بى اميد، بى ايمان ، بار مى آورد. اعتقاد باين که سرنوشت او ممکن است در دست يکى از اين رب النوع ها يا نيروهاى غيبى ، منحرف گردد و بازيچۀ دست نيروهاى ديگرى شود، و او بازيچۀ کشمکش هاى خدايان و قدرت هاى غيبى باشد، يک نوع فلسفۀ زندگى مبتنى بر هراس و مبتنى برتشتت و تفرق را براى انسان بوجود مى آورد.
لوکرس يک شاعر بزرگ و فيلسوف و نويسندۀ بزرگ رمى ، در سال 70 ميلادى است ؛ به خدايان معتقد است، و استاد " آلبرکامو" نويسندۀ فرانسوى معاصر است، بااين تفاوت که اين _ لوکرس _ به خدايان! معتقد است واو _ آلبرکامو _ به " خدا" اعتقاد ندارد. ولى مکتب و نگرششان بجهان و انسان مشابه است. لوکرس، در کتاب " درطبيعت " –که شاهکار اوست _ فرياد ميزند که " اى خدايان ! شما ، انسان هاى معصوم و بى پنا را بازيچه هوسها و کينه هاى خود ساخته ايد" و با اشاره به اطفال معصوم طاعون زده _ که در قديم به معابد مى آوردند چون خيال مى کردند که ارواح خبيث ، با لعن و نفرين خدايان گرفتار شان کرده است – فرياد مى زند ؛ " اى خدايان حاکم برجهان ! اينها جنايات شما و قربانيان جنايت و قساوت شما هستند: اين کودک چه تقصيرى کرده که بايد به نفرين شما گرفتار بشود و چرا به نفرين گرفتارش کرديد؟ مگر نه اين است که مى خواسته ايد از خدايان ديگرى انتقام بگيريد؟ ".
مى بينيم که عصيان عليه اين خدايان و بى ايمانى نسبت به نظام حاکم بر جهان ، و قانون حاکم بر زندگى و بر انسان ، لازمۀ اعتقاد به جهان بينى معتقد و مبتنى بر شرک است. در جهان بينى شرک انسان در شکه اى است ، که در چهاريا صد جهت به اسب هاى مختلف الجهت بسته شده، و هر کدام از اين نيروها و هرکدام از اين رب النوع ها و خدايان ، اورا بطرف خودش مى کشانند ، و برآيند اين نيروها عبث شدن و متلاشى شدن و نابودى انسان است. اين است که خود بخود در بجهان بينى مبتنى بر شرک – _ چه سه خدائى، چه دو خدائى و چه چند خدائى _ رابطۀ انسان و طبيعت ، رابطۀ يک گنجشک در کام چندين باز و چندين گرک است و چه مصيبتى و چه ياس فلسفى و چه انحراف احساس و انحراف اعتقادى يى بالاتر از اين که انسان ايمان خودش را نسبت به جهان از دست بدهد . بزرگترين عامل بحران فکرو اخلاق و فلسفه قرن حاضر اينست که انسان بيش از همه وقت آگاه و توانا و برخودار است، اما ايمان خودش را نسبت به جهان از دست داده است، اين است که مى بينيم آدمى چون " آلبرکامو" اگر در هر اثرش به يک تناقض گوئى رقت بار دچار مى شود، با اين دليل است که به طبيعت و به جهان ايمان ندارد؛ يک روز مسئوليت اجتماعى را طرح مى کند، يک روز دم غنيمتى را ، يک روز پوچى همه چيز را ، و يک روز بى ارزشى هر گونه تقدس يا غير تقدس، خيرياشر، و خدمت يا خيانت را، زيرا که وقتى جهان پوچ شد و يا وقتى که جهان صحنۀ کشمش نيروهاى ناخود آگاه و کينه توز شد، و وقتى يک روح و يک جهت بر سرنوشت و بر آينده حکومت نکرد، خود بخود آلبرکامو بوجود مى آيد. آنوقت مردى که مى خواست بصورت رقت بارى کوشش کند تا در چنين جهانى ، انسان را نجات بدهد، نمى تواند، و چگونه مى توان انسانى راکه از هر طرف غرق در نظام کائنات است _ ٠ و کائنات هم ، در اعتقاد نجات دهنده بر بلاهت و تناقض و تفرقه مبتنى است ! – نجات داد؟ اين حرف و اين ادعاى " کامو "، بقول " ژان ايزوله" _ گرچه پيش از کامو بوده ولى در اينجا صادق است _ " بر داشتن يک کاسه آب شيرين است از يک درياى پر از زهر" . اما در جهان بينى مبتنى بر ماديت کور يا طبيعت ناخود آگاه بلا فاصله _ بقول خود سارتر _ تا " خدا را از جهان برداريم ، انسان در طبيعت و با طبيعت بيگانه مى شود ". درست دقت کنيد اين حرف خيلى مهم است، که اگر خدا را از طبيعت بر داريم بى درنگ انسان در طبيعت و نسبت به طبيعت بيگانه مى شود و بقول " هايدگر" _ که استاد سارتر است _ انسان غريبى مى شود که در کوير طبيعت پرتاب شده است . بيگانگى انسان باطبيعت ، بانفى خدا، چرا؟ براى اين که انسان موجودى است داراى اراده و آگاهى و احساس، که مى فهمد، که مى انديشد که ايده آل دارد، که حق انتخاب دارد و مسؤليت – اين صفات انسان است _ اما وقتى خدا را از طبيعت بر داريم _ در نا توراليسم يا در ماترياليسم فرق نمى کند_ طبيعت دستگاه عظيم احمقى مى شود_ اين اصطلاح مالى خود سارتر است _ فاقد شعور ، فاقد ارتباط و اگاهى – نسبت به خود و يا غير خود که انسان است و غير حساس و لش . درست مانند جنينى که درشکم مادر زنده شده به نسبت خودش، احساس و حيات و حرکت و تلاش دارد، ومى خواهد بيرون بيايد، زائيده بشود ؛ اما مادر، مرده، بصورت يک لش در آمده و اکنون سرد شده است ، طبيعتاً و منطقاً، رابطه اين بچه با مادر_ اين بچۀ آگاه زنده و حساس در درون چنين مادر مرده- بر اساس عدم تجانس و بيگانگى ، بى ايمانى ، طرح ريزى ميشود.
"موجود زندۀ اگاه در يک نظام مردۀ ناخود آگاه" ؛ اين جهان بينى مبتنى بر ماترياليسم يا بر ناتوراليسم است که در آن ، انسان موجود آگاه و زنده و حساسى است، که با طبيعت ، جنسيتى کاملاً متناقض دارد، و غريب تنهائى است در طبيعت ، بى آنگه در بيرون طبيعت نيز اميد و پناه و پايگاهى بجويد . وقتى انسان احساس کرد که جهان هدف و شعورى ندارد، نمى فهمد، حس نمى کند، و هراس و وحشت نمى شناسد _ که دغدغه و هراس فلسفى يى که انسان امروز را باين شدت د چار خود کرده، ناشى از اين جهان بينى است _ و وقتى که معتقد شد که مجموعۀ حرکات جهان ناخود آگاه است و شعورى پشت اين چهره و آسمان و اين طبيعت نيست، و –بازبقول "سارتر" _ در آسمان کسى نيست و خبرى نيست ، جهان بينى پوچى را بوجود مى آورد و همه حرکات جهان را عبث تلقى مى کند و هر گونه کارى، هر گونه انتخابى و هر گونه ايمان يابى ايمانى يى را ، و خير يا شر، زشتى يا زيبائى و فدا کارى يا فداکردن را مساوى مى داند. زيرا وقتى که شما در اطاقتان هستيد و هيچ ناظر ديگرى وجود ندارد و هيچ کسى حرکات شما رانمى بيند، در هر لباس و يادر هر وضعى و يا در هر شکلى ، هر احساسى، هر جور حرف زدنى ، سکوتى، سخنى ؛ شکل زشتى يا زيبائى قرار بگيريد، بنشينيد و لباس ببوشيد، مساوى است، براى اين که آنچه به يک پديده معنى و جهت و ارزش مى دهد، معنى و جهت وارزش خود پديده نيست، بلکه معنى و ارزش وجهتى است که احساسى ، اين پديده را حس مى کند و فهمى که اين پديده را مى فهمد و کلامى که اين پديده را بيان مى کند، با ومى بخشد. اينجا مساٴلۀ خيلى عميقى است . سارتر_ در "ادبيات چيست " – مى گويد که وجود ، اشياء کائنات معنى ندارند، همه در يک ظلمات مجملِ مجهول وفاقد معنى غرق اند . وقتى نويسنده يا گوينده يک شئ رابيان مى کند و ازيک کائن، يا موجودى در طبيعت ، يا پديده اى در معنى ، سخن مى گويد، در حاليکه آن پديده يا آن موجود را تشريح مى کند، بآن تعين ، تشخص، شکل ، معنى و ارزش و هدف مى بخشد، و اگر کسى پديده ها را بيان نکند و حقايق اجتماعى را تشريح نکند ، آن حقايق اجتماعى وجود ندارد، تشخص ندارد. اگر شاعر از زيبائى هاى طبيعت سخن نگويد و کسى زيبائى ها را حس نکند، آن زيبائى ها وجود ندارد، و يا اگر دارند بآن شکل زيبا نيستند. اگر شعورى حرکات طبيعت را حس کند، اگر ناظرى، انتخابى را که من در اين جهان مى کنم، بفهمد، و اگر قضاوتى، ارزشى راکه من خلق مى کنم ارزيابى دقيق منطقى و درستى بکند، و اگر قضاوتى ، ارزشى را که من از بين مى برم، محکوم کند، آنوقت است که عمل من، ارادۀ من، انتخاب من، خيانت يا خدمت من و شر يا خير من، اصلاً معنى پيدا مى کند. و اگر آن ناظر، در جهان و در زير اين سقف ابله ناخود آگاه لش _ که مجموعه اى از عناصر فيزيکى است _ نباشد، هر حرکت و سير عملى – خير يا شر ، بديا خوب – مساوى است . چه مردم را بخاطر منافع خود نابود کنى ، چه خودت را بخاطر منافع ديگران نابود کنى ، مساوى است ، چون کسى نيست که تشخيص بدهد، حس کند و ارزيابى کند. اطاق خالى است ، چه در آنجا با بيژامه و شلوار دراز بکشى وچه بهترين زيباترين لباست را ببوشى و خيلى مؤدب بنشينى ، فرقى ندارد. در فهميدن و تشخيص دادن است که فرق مى کند. اين است که طبيعتاً چون انسان را نمى شود نفى کرد، حساس بودن ، آگاه بودن، و "موجودى که مى فهمد" بودنش را نمى شود انکار کرد. برداشتن "خدا" از "طبيعت " نيز ممکن نيست، چون وقتى خدا را از طبيعت برداريم، طبيعت جهان ، لش بزرگ پيچيده اى مى شود که روح ، شعور ، درک ، منطق ، حساب و هدف ندارد و نمى فهمد و خود بخود رابطۀ انسان و طبيعت ، يک رابطه بيگانگى است . و در چنين جهان بينى يى ، رابطه جهان بازندگى انسان، رابطه جنين زنده ايست که در اندام مردۀ مادر قرار مى گيرد، و تاثير مى گذارد، و تاثيراش بوجود آمدن فلسفۀ پوچى ، فلسفۀ عبث ، فلسفۀ ياس، فلسفۀ بى معنى بودن هرکارى ، فلسفۀ مساوى بودن خوب و بد و فلسفۀ بهم ريختن همۀ ارزشهائى که ما بدانها قائل بوديم، است که امروز فلسفۀ حاکم برقرن و ذهن نسل است. اما توحيد- درست دقت کنيد اين نقش دو بعدى و دو جهتى است _ از يک طرف بايک ضربه ، جهان بينى مبتنى بر تفرق و تشتت و چند قطبى بودن جهان را ، وفئوداليسم خدايان را _ که مذهب شرک است _ نفى مى کند و بر عالم ، يک و حدت هما هنگ يک جهته را _ در برابر جهان بينى دو خدائى، سه خدائى، چند خدائى، چند قطبى – حاکم مى سازد . و از طرف ديگر ، در برابر جهان بينى ماترياليسم يا ناتوراليسم _ که در جهان مادى و در جهان طبيعت ، خدانيست _ توحيد، به طبيعت لش ناخود آگاه بى احساس ، شعور و اگاهى و نظارت و حساسيت واراده و هدف و در نتيجه معنى و ارزش مى بخشد.
مى توان به چند خدا معتقد بود، امابه تضاد و تناقضشان نه ؟
اين ،ممکن است . اما اولاً، ضمانت اجرائى که اين ايمان را بما بدهد که حتى اين خدايانى که هر کدام بالذات مستقل و فعال مايشائند، هرگزبا هم اختلاف سليقه پيدانکنند چيست؟ و ثانياً بر فرض اينکه معتقد شويم که عقل اين خدايان باندازه اى است که منافع خودشان را در اتحاد و شرکت و هم آهنگى احساس مى کنند ، اما ؛ ما بعنوان يک موجود انسانى که مى خواهد در هستى ، مخاطبى داشته باشد، بايد بکدام سو روکنيم . چون يکى از اختلافات مذهب و فلسفه – فلسفۀ خدا پرستى و مذهبى که بر اساس خدا پرستى است _ اين است که خدائى را که فلاسفه اثبات مى کنند بهمان اندازه اى که از نظر منطقى و علمى و استدالالى محکم است، دوست داشتنى نيست، فيلسوف خدا را همچنان کشف مى کند، که " ماکس پلانک " ، " کوانتم " را ؛ در صورتى که خدائى که مذهب معرفى مى کند، در عين حال اراده حاکم برجهان است ، و جلال و جبروت شکست ناپذير و مطلق دارد ، و در عين حال که عظمت ابديت دارد ، و در حين حال که جبار مطلق است ، به نرمى يک دوست ، به زيبائى يک عشق وبه صميميت خود آدم مى تواند مخاطب و طرف گفتگو و درد دل باشد ، وهمچنين با همان عظمتش ، در صميمى ترين خلوت هاى آدم ، وارد شود . اين است که براين مبنا ، اگر هم معتقد بشويم که خدايان مختلف ، با هم همدستى مى کنند و هيچ وقت تفرقه و اختلافى در جهان بوجود نمى آيد ، ما ، در جهان جهت خويش را از دست مى دهيم ، و اگر به وحدت جهان ، معتقد شويم ، بهر حال هدف و مخاطب خودمان را در هستى ، گم مى کنيم ، و آنوقت بجاى اين که خدا کسى باشد ، شرکتى است ! در جهان بينى توحيدى ، جهان ( جهان ، بمعناى هستى ؛ دنيا و آخرت و مادى و معنوى ، و اينها را نمى گويم ؛ جهان يعنى وجود ) عبارت است از مجموعۀ عناصر و قوانين و پديده ها و حرکات گوناگونى که مجموعاً يک نظام هماهنگ را بنام آفرينش ويک پيکرۀ واحد را ، که به يک روح ، زنده است و به يک اراده ، متحرک است ، و در عين حال داراى احساس ، شعور ، منطق و هدف است ، در ذهن موحد تصوير مى کند .
اين جهان بينى مبتنى بر توحيد است . بنا بر اين جهان يک اندام مى شود . جهان و طبيعت يک پيکرى مى شود که نظام واحدى بر آن حاکم است . برچه چيز آن ؟ بر عناصر مختلفش ؛ مادى يا معنوى ، روح يا جسم ، پست و بالا فرقى نميکند . همۀ عناصر در عالم داراى يک وحدت هماهنگ اند، چه پاکترين و متعالى ترين عناصر مجرد متافيزيکى باشد ، چه پست ترين عنصر خاک ، از يک روح واحد ، حيات مى گيرد ، از يک خون واحد تغذيه مى کند ، و همچنين يک حرکت و يک عقل و يک تدبير و يک هدف واحد ، بر ههه حاکم است . يک اندام را در نظر بگيرد : سلول مغز ، شريفترين و پيچيده ترين و متعالى ترين سلولى است که اين اندام را مى سازد و در عين حال در يک تکه از ناخن ، يک پرز از روده، همان روح و همان نور و همان حيات و همان حرکتى است که در سلول شريف مغز هست ؛ بنا بر اين ميان اين سلول پست ناخن و اين سلول ارزشمند مغز ، يا مخ ، يا سلسله اعصاب ، نه تنها تضاد ، جدائى و تناقض وجود ندارد ، بلکه با حفظ سلسله مراتبشان – از نظر درجه – معتقديم که از نظر حيات و حرکت و وجود ، واحدند ؛ اين يک روح ، بايک شعور و با يک اراده بر همه اين اندام حاکم است . و اما در اين تن، هر سلولى براى ماندن ، جوان بودن و زنده ماندن ، ميکوشد با اتصال و پيوند خود را با اين روح و اين حيات مشترک حاکم بر اين اندام حفظ کند ؛ و اگر اين سلول زنده – که خودش يک جهان کار و معجزه و پيچدگى است – رابطه اش را حفظ نکرد ، بسادگى و بسرعت و بى درنگ ، تبديل به پاره اى چرک ميشود ، و با دست کشيدنى نابود مى گردد . " کل شئى هالک الا وجهه " باين معنى است : هر پديده اى و هر شيئ در جهان نابود شونده است مگر شيئ که روى بسوى او دارد ؛ اين ، جهان بينى است . و اگر يک فرد ، يک انسان ، از پيوند و اتصال خودش با کانون معنوى جهان و روح حيات بخش حاکم بر همۀ سلولهاى اندام طبيعت ببُرد ، بلا فاصله در نظام کائنات بصورت مادۀ چرکينى نابود مى شود ؛ و اگر اين اتصالش را حفظ کند ، به ميزانى که اتصالش را حفظ کرده ، جاويدان ، زنده مى ماند .
" کثرت " و " وحدت " در جهان بينى توحيد ى
کثرت ، يعنى در اين جهانى کى مى بينيم ، پديده ها گوناگونند و انسانها متفاوت، و انسان و طبيعت باهم فرق دارند ، و حيوانات با همديگر تفاوت دارند و عناصر با هم يکى نيستند ، حرکات گاه متناقض و متضادند ، و انسان را دچار دلهره و تشتت مى کنند ، در زير اين کثرت ها ، يک وحدت هماهنگ ، دقيق ، عاقلانه و ذيشعور وجود دارد ، و موحد احساس مى کند . اين است که همۀ پديده هاى متفرق را به يک روح و يک حرکت ، تاويل مى کند – و لو درست هم نفهمد – اين است که " ماکس پلانگ " مى گويد : " کپلر ، چون معتقد بود که قانون آگاهانه و با شعورى بر جهان حکومت مى کند ، خالق علم فيزيک شد " چون اين ايمان را قبل از تحقيقش داشت ، واما يک دانشمند ديگر را مثال مى زند که با هوشتر از " کپلر" بود و تحقيقات تازه ترداشت ، اما چون باين اصل – که اراده برهمۀ هستى حکومت مى کند وهر جزئى از هستى ، دراين فرماندهى واحد بزرگ ، رسالت خويش را به انجام مى رساند – عقيده نداشت ، و نسبت به جهان و نسبت به عالم فيزيک ، ايمانى نداشت ، اين بود که همه نبوع و هوشش صرف اين شد که تحقيقات جزئى بکند – مثلاً تحقيق در بارۀ اشعۀ ايکس روى دُمِ موش ! از همين هائى که تحقيق مى کنند .
در قرآن آنچنانکه اقتضاى جهان بينى توحيد هست ، همۀ تناقض ها ، همۀ تضاد ها و همۀ مرزبندى هاى وجود ، از بين مى رود ؛ اين خيلى عجيب است ، اما متاسفانه ، چون ما بعنوان متکلم و فيلسوف و مفسر ، و امثال اينها – درفلسفه و عرفان و دين – تحت تاثير بينش مذهبى چندگانگى قديم يا تحت تاثير بينش فلسفى يونان و يا بينش متناقض هند بوديم ، و فلسفه و عرفان و دين – هر سه مکتب – جهان را بر اساس قطب هاى متناقض تقسيم مى کردند – حتى اديان توحيدى – و بعد مرز بندى مى کردند ، و در عالم به بد و خوب ، به دنيا و آخرت و به پرده ها و مرزهائى که جهان ها را از هم دور و با هم متناقض مى کند و به پديده هائى که با هم تضاد دارند – چه بصورت عرفانى ، چه بصورت فلسفى و چه بصورت مذهبى – قائل بودند ، در مغز اين متفکرين و متکلمين و علماء ، اينها حاکم بوده است ، نگاه " دوبين " داشته و قرآن را مطالعه مى کردند و با آن نگاه احول ، وحدتى را که در جهان بينى توحيدى قرآن حاکم است ، نمى ديدند و دوگانه مى ديدند ؛ که اگر کسى فضليت " نداشتن آن معلومات " ! را داشته باشد و با چشم فطرت و با احساس يک امى ، قرآن را نگاه کند ، آن تقسيم بندى ها را نمى بيند .
توحيد ، به تناقض هائى که در طول تاريخ همواره در ذهن بشر حاکم بوده ، وحدت مى بخشد ، سه قطب انسان ، طبيعت و خدا – يا ماوراء الطبيعه – از هم جدا بودند – سه دنيا جدا از هم – و هر کدام سمبل هاى جدا و خدايان جدا داشتند و اصلاً ذاتشان باهم متناقض بود .
در بسيارى از اديان مى بينيم که آفرينندۀ انسان يک خداست و آفرينندۀ طبيعت خداى ديگر است: پرومته، خالق انسان است، اما زئوس خداى طبيعت است: و اين نشان مى دهد که اصلاً انسان و طبيعت با هم دوجهان متضادند، و همچنين نشان مى دهد که جهان خدايان باجهان انسان هايکى نيست و از هم دور است، و نشان مى دهد که پرده اى است – يا سقفى – بنام آسمان ، که زيرش طبيعت مادى است و بالايش، طبيعت الهى ، جهان فرشتگان، ماوراء الطبيعه ، جايگاه خدايان _ همانطور که در ذهن ما هم هست . جهان را بصورت حمامى تصوير مى کنند ، که يک سقف گنبدى دارد باسم آسمان ؛ هر چه زير اين گنبد است ، پست و حقير وزشت ولجن است، و هر چه پشت آسمان ، زيبا است، مجردات است، و فرشتگان واحد –خدايان و ا مثال اينها – وارواحند . اين ، جغرافيايى هم عرفانى ، هم فلسفى و هم مذهبى بوده. توحيد آمده است و اين مرزها و سقف ها و تقسيم بندى ها را – همه را – فروريخته و هستى را يک امپراطورى واحد و هماهنگ ، در زير فرمان يک قدرت و يک امپراطورويک حاکم و يک تدبير، تجسم بخشيده است . اما امپراطورى که در هر ذره و در هر نقطه و در هر لحظه اراين صحن و سرزمين عظيم امپراطوريش به يک اندازه حضور دارد. اين جا، مرکز و دور و نزديک واز اين قبيل ندارد. توحيد مى آيد و در اين جهان – که يک اندام واحد است – جدائى طبيعت را با انسان و با ماوراء الطبيعه – اصطلاح فيزيک و متافزيک ، اصطلاح طبيعت و ماوراء الطبيعه ، اصطلاح زمين و آسمان به معناى جهان مادى و جهان غيبى ، در بيش اسلامى و جود ندارد: بعدها در بيش مسلمانى وجود پيدا کرد– نفى مى کند و اين سه جهان جدا از هم را وحدت مى بخشد. خدارا از پشت ابرها، از پشت آسمان ، از پشت پردۀ غيب ، از ذهن موحد، درمى آورد و همچون نورى در درون قيديل آسمان وزمين ، يعنى جهان ، برمى افروزد.
توحيد، تناقض و تضادى را که از دور دست ترين لحظه هاى تاريخ فلسفه تا الان وجود دارد، از دورۀ لائؤتسو و کنفوسيوس واز دوره ى افلاطون و ارسطو گرفته تا دورۀ برگسون، دکارت ، پاسکال و کانت ازبين مى برد. پيش از توحيد ، اين دو نيرو همواره باهم در جنگند و هر کدام پارتيزانهاى خودشان را داردند: در ميان متفکرين : عرفا و فلاسفه ، نيروى دل و نيروى دماغ، نيروى عقل و نيروى عشق ، نيروى اشراق و استدلال . در فرهنگ اسلامى هم مى بينيم که اين دو هر کدام جريان خودشان را دارند و باهم در جنگند مولوى، استدلاليون و فلاسفه را به فحش و اهانت مى گيرد و فلاسفه نيز، اشراقيون و عرفانيون را به جهل متهم مى کنند. اينها مى گويند خدا را فقط از راه دل بايد شناخت، که عقل تنها جزئيات رامى فهمد ، و آنها مى گويند که دل فقط تلمبه اى است که به بدن خون ميرساند، اين عقل است که مى تواند مجهول را معلوم کند. پاسکال ميگويد دل دلايلى دارد که عقل را بدان دسترسى نيست. حافظ مى گويد، دفتر صوفى سواد و حرف نيست – به علم و عقل مربوط نيست – جز دل اسپيد همچون برف نيست.
مى بينيم جنگ بين فلاسفه مشاء – که عقليون هستند– و عرفا – که احساسيون اند و معتقد به انتو يسيون ، به اشراق و احساسند – در شرق و غرب ، هند و يونان ، در اکنون و گذشته ، وجود داشته و دارد و حاکم بر ذهن بشر است.
تنها يک نيرو بنام "فهميدن درست "
در قرآن اصلاً تعبيرات بگونه اى است که احساس مى شود که اين زبان جدائى ميان اين دو نيرو را طرح نمى کند و کشف حقيقت را – حتى خدارا – به فهم و به ادراک ، بعنوان يک نيروى واحد واگذار مى کند و گوئى معتقد است که در انسان دو نيرو به اسم دل و دماغ ، عقل و احساس يا اشراق وجود ندارد، بلکه يک نيرو به اسم فهميدن درست وجود دارد، و آن "لُب" است و همان عقل و همان فواد است و هر سه تعبير در قرآن ، به صورت مساوى آمده است. بنا براين توحيد، وحدت ميان عشق و عقل ، وحدت ميان بئاتريس و ويرژيل ، وحدت ميان ابوعلى سينا وابوسعيد و وحدت ميان پاسکال و دکارت را تحقق مى بخشد و انسان را به دو قطب عشقى و عقلى ، و اشراقى و استدلالى تقسيم نمى کند: چون توحيد هيچگونه دوگانگى و ثنويت را – حتى در روح و در فرد– نمى تواند تحمل کند؛ توحيد دوگانگى هميشگى ميان روح و جسم را از بين مى برد. در قرآن شما هرگز نمى توانيد جائى را پيدا کنيد که جسم از روح جدا شده باشد يا از روح و جسم جداگانه سخن گفته شده باشد، چه برسد به مبناى اخلاقى و مذهبى و عرفانى و فلسفى.
در شرق وغرب اصولاً روح را مخالف جسم و جسم را مخالف روح مى دانند و تکامل روح را در نابود کردن جسم و تکامل تن را در نابود کردن روح و تعقل، تعليم مى دهند؛ در حاليکه در اينجا، باز انسان واحد زنده است، روح و جسمش ، بعنوان دوبعد، و دو ذات، تقسيم بندى نشده و در کنار هم ، قرار نگرفته است. اگر در قرآن دوجا کلمۀ روح آمده، آن روح به معناى اسپرى – به معناى عام – وبه معناى روان و نفس نيست ، نام يک فرشته است ؛ بحث فيزيولوژى و پسيکولوژى و اينها نيست، به معناى بسيار عميقى است که در ذهن عرب بوده است و مى پرسيده است ، وجوابش همان است که " از امر رب است " . همان آتش آگاهى خاصى است که نبوت از درون آن مى جوشد. و توحيد، در هستى ، درجهان بينى، وحدت ميان دو دنياى متضاد هميشه را– دنيا و آخرت را – تحقق مى بخشد. دنيا و آخرت چنان تقسيم و تقسيم بندى شده که اصولا ً بعضى از دانشمندان ، جغرافياى آخرت را هم نوشته اند، جغرافياى دقيقش را! آدرس خانه اش رانمى تواند بدهد، اما جغرافياى آخرت را نوشته ! . . . که بمحض اينکه سرت را گذاشتى به لَحَد ، مى دانى کوچه پس کوچه هايش چگونه است و بالا و پائينش به چه ترتيب ، زمين چه جور و آسمان چه جور . کتاب هاى منازل الاخره رانگاه کنيد، که چه سخت دنيا گرايانه است.
در قرآن اين جهان و جهان ديگر ، جهان مادى و جهان معنوى، جهان طبيعت و جهان مجردات، وجود ندارد؛ دنيا و آخرت – به اين معنى که ديوارى باشد، اينطرفش که ما هستيم دنيا ، آنطرف ديگر که آنها هستند آخرت – وجود ندارد . دنيا يک صفت است، صفت تفصيلى است، اسم جغرافيا و مکان نيست، اسم جائى نيست ؛ بلکه دنيا يک صفت است به معناى پست ترين و تزديکترين و گوچکترين و حقيرترين ، و آخرت هم اسم مکان جغرافيائى خاص نيست، آخرت آن چيزى است که ماوراء دنياست ؛ هر کسى نزديک بين ، پست بين و خودبين باشد و همۀ مسائل را به صورت مسائل روزمره ، دم غنيمتى، حريصانه و خود خواهانه تلقى کند، بينش دنيائى دارد وزندگيش دنيا ست، ولو نماز باشد! وکسى که آخرت و هدفى بزرگتر از منافع شخصى و بالا تر از "من" و منافع وخود خواهى هاى مادى و معنوى "من " را، مى بيند واينها را فداى تحقق هدفهاى عالى تر و بالاتر مى کند، اين، اخرت است. و در يک توجيه ديگر، اگر همۀ پديده هاى عالم و همه چيزرا_ از اقتصاد گرفته تا مسائل اجتماعى ، وحتى مسائل دينى و معنوى و انسانى – از ديگران و ديگرها بطرف خودم مى کشم، اين دنيا ست، و اگر همۀ چيزها را از خودم بطرف ديگران تفسير و احساس مى کنم، آخرت است، ولو نان باشد. اينست که در روايات، فراوان مى خوانيم اگر فردى براى خدمت به مردم نانوائى باز کرد، و براى خدمت به جامعه اش رفت و بنائى خواند، نفس بنائى و نفس معامله و دکانداريش، عبادت است، و اگر نفس عبادت را، دکان نانوائى کرد دنيائيست .