فصل اول مکتب توحید




بسم الله الرحمن الرحیم 
کتاب جدید در مکتب توحید که توسط برادر مجاهد مولانا محمد سمیع "مؤحد" ترتیب شده و درین مکتب برنامهای عملی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی به مناقشه و بحث گرفته شده مشتمل برمقدمه و فصول مختلف که از: مکتب توحید، زیربناء مکتب توحید، غرض مکتب توحید، ریشه اختلاف درمکتب توحید، دوستان و دشمنان مکتب توحید، روشن فکران مکتب توحید، مکتب مارکسیسم، مکتب اگزیستانسیالیسم,، تشکل جوامع مکتب های سه گانه، خطوط اساسی اقتصادی مکتب های سه گانه، روش مکتبهای سه گانه، تشکل دولت مکتب های سه گانه، تحقیق نظم زندگی مکتب های سه گانه، اصول فلسفی و عقیدوی مکتب های سه گانه، نظامهای اجتماعی جهان، مکتب های فاشیستی "فاشیسم" پیمان های نظامی مکتب های سه گانه، سازمانهای جاسوسی مکتب های سه گانه، مبارزه مکتب های سه گانه، سیاست ومکتب توحید، انسان ومکتب توحید، علم ومکتب توحید، بحث میکند، خواندن آن برای هرمسلمان از فایده خالی نخواهد بود.
موضوعات مذکور درهفده فصل جداگانه ترتیب و تنظیم گردیده که باخواندن این اثر مسلمان میتواند مکتب های ضد اسلامی مانند مارکسیسم، اگزیستانسیالیسم، سوسیالیسم وناسیونالیسم با انواع آن راتشخیص نموده و موقف اسلام را در برابر آن درک نماید، گرچه نویسنده محترم از کتب مختلف درین مورد استفاده اعظمی نموده که در نقل اقوال آنها بعضی مسایل جزئی اختلافی دربین مسلمانان هم به نظرمیرسد که خواننده محترم باید ظرفیت آن را در خود پیدا نماید که نظریات مختلفه در مورد زندگی انسانی وهمچنان نظریات مختلف درجوامع اسلامی را هضم نماید و نظر رد وتائید را در مقابل آن داشته باشد.
مؤحد صاحب در سالیان متعدد کوشیده که اصول اجتماعی، سیاسی واقتصادی مکتب های گوناگون را مطالعه و در این اثر مفید جمع نماید و در ضمن آن نظر دانشمندان ارائه بدارد که این کار در حقیقت خدمت علمی شمرده میشود، من برای مؤحد صاحب دعا میکنم که مصدر خدمت بیشتر برای هموطنان عزیزگردد.
بنده کتاب جدید در مکتب توحید را مطالعه نموده و نظریات خود را به مؤحد صاحب در مسایل مطروحه به عرض رسانیدم خدا کند درچاپ آن اقدام نموده و به مطالعه این اثر هموطنان ما را مستفید نمایند.

محقق سیدحبیب "شاکر"




 اهداء

اين مکتب و بر نامه عملى اجتماعى ، اقتصادى و سياسى کامل ، و ايده ئولوژى زنده و ارزنده جهانى ، ومقايسۀ آن بامکاتب و نظامات اجتماعى ، اقتصادى و سياسى و ايده ئولوژيهاى جهانى را بصورت مدون و قابل اجراء و عمل و متناسب به اوضاع و احوال روز به پيروان مکتب توحيد ، سنگرداران اسلام ، مجاهدين قهرمان ، ملت مسلمان  ومجاهدپرور افغانستان ،و به ارواح شهداى گلگون کفن راه آزادى ،و کافه مسلمانان جهان تقديم ميداريم .

مولانا محمد سميع " مؤحد" 




مقدمه 
در جهان  امروز موجۀ ماديت و الحاد در اکثر شئون حيات بشريت تسلط دارد وبتدريج همه معيارها و ارزش ها را که به نحوى از آنها با معنويت سرو کار دارد در کام خويش فرو ميبرد ،و در بحبوحه اين طلاطم و تنازع انسان اين اشرف مخلوقات دستخوش حوادث و فاحعه هاى گوناگون است که عوامل آن اکثراً بدست خود بشر ساخته شده است ، آشفتگى ، سراسيمگى ، تزلزل روحى ،ترس  و اضطراب و بالاخره انتحارها که همه ناشى از عدم عقيده و ايمان به منبع حق و معنويت و معاد است   چنان بيداد کرده است که انسان امروز چو موران خانه ويران بى هدف و سراسيمه بهر طرف ميدوند و دست و پا ميزنند و چون در قلمرو عقيده ، ايمان و معنويت متکايى ندارند بناءً نور اميد در ضمير ومشاعر شان هر گزنمى تابد و تعريف زندگى انسان نا اميد را که از زندگى ما دور باد جز بمرگ تدريجى نميتوان خلاصه کرد .
آرى ! اين مصائب  وفاجعه ها زاده مفکوره ها و ايده هاى مادى و الحادى است که به جوامع تسلط دارد و به معنويت و اعتقادات خنده استهزا ميکند و دين و مذهب را افيون ملت ها و مخدر اذهان قلمداد مينمايد . سوسياليسم الحاد و ماديت را اصل همه ارزشها ميداند و کاپيتاليسم از روزنه سرمايه و پول به همه معيارها نگاه ميکند و اين دو اصل کاذب که معبود طرفداران اين دو ايده است . باعث اين همه فجايع و مصائب در عالم بشريت گرديده است . زيرا اعتقاد به اين دو اصل اغواگر که ميتوان ام الامراضش خواند سرمايه همه مفاسد ولجام گسيختگى ها ست .
پس راه نجات بشريت ازين ورطه هولناک چيست و چه بايد کرد تا انسان ازين ادبار و بدبختى نجات يابد و تعادل لازم را در زندگى خويش رعايت نمايد و ازين همه آشفتگى و سراسيمگى نجات يابد؟ يگانه راه نجات و مشعل فروزان طريق حق همانا دين حنيف اسلام است که با قوانين  و اساسات و معيارهاى همه جانبه خويش چنان ضوابط و اصولى را وضع نموده که باتمام مقتضيات فطرى بشرى سازگار بوده  و در تمام عصر و زمان ودر هر جامعه قابل تطبيق است . زيرا قانون اسلام ، قانون الهى و آسمانى است و اين قانون على الرغم قوانين وضعى که متاثر از زمان ، مکان ، نژاد وغيره عوامل است منطبق به همه معيارها و خواسته ها و نيازمندى هاى بشرى در هر عصر وزمان است .
اينجانب باساس اين تحليل و مفکوره از دير باز مصمم بودم تا کتاب در زمينه تاليف و تهيه نمايم تا با بيان و تشريح اصول و اساسات مفکوره هاى کاپيتاليسم وسوسياليسم ومقايسه آن با اصول و ضوابط و قوانين نجات بخش دين مقدس اسلام خدمتى به برادران مسلمان و بخصوص به عزيزان مهاجر و مجاهد انجام دهم  و با وجود قلت بضاعت علمى و محدوديت امکانات مراجع و منابع به محيط هجرت ، خداوند ( جل جلا له ) توفيق عنايت فرمود تا بعد از يک سلسله تلاشها و کوششها کتاب مورد نظر را به رشته تحرير در آوردم و استاد گرامى و فضيلتمآب اينجانب اعنى مولوى محمد غلام حيدر دامت افاضاته کتاب مذکور را به اسم " کتاب جديد در مکتب توحيد " مسمى کردند .
و اين کتاب طوريکه از نامش پيداست حاوى يک سلسله مطالب تازه وبکر است که تا حال از جانب هيچکس بصورت مفصل روى آن بحث نگرديده خودنگارنده در ضمن مطالعه و تتبع کتب مخلتف بآن دست يافته است .
از اينکه باجهاد و مقاومت ايثار گران جان برکف مکتب توحيد ، شرق متجاوز که باصطلاح دژ مطمئين  "سوسياليسم " اش ميخواندند به شکست مفتضحانه مواجه شد ، و مجاهدين قهرمان و باشهامت ما يکبار ديگر پيروزى ايمان وعقيده را به امکانات مادى مسجل  وثابت ساختند که اين خود بزرگترين درس و سرمشقى است براى آنانيکه خودرا در لجن زار ماديت و الحاد غرق ساخته اند .
کتاب حاضر نيز همين مسير را ميپمايد و به آنانيکه خود را در دامن شرق و غرب انداخته اند تفهيم مينمايد که سوسياليسم و کاپيتاليسم دو ايده و يا دو مفکوره ايست که زاده مغزهاى عليل بوده و انباشته ازخودخواهى ها ولجاجت هاست و تنها راه نجات همان راه است که دين الهى مشخص و معين کرده است و کاميابى دو جهان درگرو همين راه حق است .
در خاتمه پيشگفتار از برادرمحترم نجيب الله " حسرت " فاريابى که در تصحيح اين کتاب از هر نوع همکارى دريغ نه ورزيده اند صميمانه ابزار سپاس و شکران مينمايم .

و ما توفيقى الا باالله عليه توکلت واليه انيب 


 خلاصه مطالب اساسى 
در اين زمان ، طبق يک نقشۀ کلى جهانى ، اسلام نبايد مطرح شود ، چون فرمول جهانى اين است که عوام را در مذهب نگهداريد و روشنفکران را از مذهب بيزاز کنيد ؛  اين ، نقشه اى است که اولين بار " لابوم " براى الجزاير داد وبعد نقشۀ کلى براى همۀ کشور ها و بخصوص کشورهاى اسلامى شد : عوام را در تعصب مذهبيش محکم کنيد ، اما روشنفکران و تحصليکرده ها را از مذهب دور کنيد  وبه اين وسيله است که مذهب منحصر به عوام مى شود ، منحصر به نسل قديم مى شود و در چهار چوب تنگ تعصب محصور مى شود و از مغز و از بينش علمى جامعه دور مى ماند و بعد به صورت سنتهاى نا خود آگاه متعصبانۀ موروثى غيرقابل دفاع در مى آيد  بعد روشنفکر که مى انديشد ، که فردا حاکم بر جامعه است ، که مغز اين جامعه را مى سازد و رهبرى زمان بعهده اش است ، بيزار از مذهب مى شود و بعد روشنفکر از آن توده نيزجدا مى افتد  براى  اينکه اين ، بيدين پرورانده مى شود و او ، به آن شکل ، ديندار و اين ، خود يک فاصلۀ عميق و يک حفره هولناک بين خواص روشنفکر و عوام توده ايجاد ميکند، که اين " چشمه روشنائى " غرب است ؛ تکه شدن اين جامعه هاى شرقى . اگرخواسته باشيد با اين نقشه مبارزه کنيد يعنى اسلام را در اين زمان بين روشنفکران مطرح کنيد و روشنفکران را به اسلام گرايش بدهيد ، ديگر با وسائل تبليغاتى کلاسيک ممکن نيست ، بايد به همان وسايلى مجهز بشويد که دشمن براى دور کردن اين نسل از اسلام و از مذهب مجهزاست ؛ براى جنگيدن با دشمن  تنها کار و فورى ترين کار و ناگزيرترين کار مسلح شدن به اسلحه دشمن است ، براى اينکار نا چاريم بعنوان محتوا ، به عنوان زبان ، بعنوان بينش ، از حقيقت ثابت اسلام ،از شعارهاى لايتغير اسلام ، از آنچه بنام اسلام  و بوسيلۀ وحى و بوسيلۀ قرآن و  سنت ، و بوسيله خانوادۀ پيغمبر ومجموعاً بنام مکتب اسلام در اختيار تاريخ و در اختيارما قرار دارد ، دفاع کنيم ؛ در هر زمانى ودر هر شرائطى ، با زبانى و با شکلى و شرايطى  و از اين جهت است که مى بينيم پيغمبران هر کدام که مى آيند نوع معجزه شان فرق دارد ، در صورتيکه نبوت و رسالت همه ، نبوت و رسالت الهى است و مذهب شان هم توحيد است ؛ اما چرا معجزه اى که نشان مى دهند فرق دارد ؟ بخاطر اينستکه متناسب با زمان است ، حساسيت زمان است ؛ زمان موسى مذهب ، سحر پرستى است  و دشمنان موسى اصولاً سحره هستند ، نوع معجزۀ موسى شکلى است که سحره بهتر و زودتر احساس مى کنند که اين ، سحر نيست  شکل و نوعش اينطورى است . در زمان عيسى که بيمارى فراوان است و تکيه روى طب و معالجۀ بيماريهاى بومى فلسطين و  اسرائيل است ، مى بينيم تکيه روى شفاست . حساسيت محيط در زمان پيغمبر اسلام که مى خواهد پيامش را  ارائه کند فصاحت و بلاغت ، شعر و زيبائى و سخن و کلمه است ؛   اين است که مى بينيم معجزه بصورت زيبائى ، فصاحت  وبلاغت و اعجاز در بيان و در آهنگ و در انتخاب کلمه و در تعبير است ، اعجاز ، زيبائى سخن است . اينها نشان مى دهد که براى اثبات يک فکر ، براى اشاعۀ يک مکتب در زمانهاى مختلف بر حسب حساسيتهاى محيط  ونيازهاى محيط ، بايد شکل کار  وشکل تبليغ و نيز زبان بيان حقايق ثابت را متناسب با شرايط انتخاب کرد. بنا براين امروز نهضتى مى تواند اسلام را  در اين جامعه، در اين نسل و در اين زمانى که الان در آن هستيم مطرح کند و پيروز شود  ( و مسلماً هم پيروز ميشود ، براى اينکه اين نياز را احساس مى کنيم ؛ خود اين مجلس يکى از نمونه هاى نياز به چنين حقيقتى است ) که اسلام را در حساسيت اجتماعيش ، در وجهۀ عمليش ، در ابعاد فعلى اين جهانيش ، و در راه حلهائى که براى حل مشکلات اجتماعى ، انسانى ، اقتصادى و طبقاتى ارائه داده  است ، و در آن نقش اساسى اسلام که در قرآن بصورت انديشه و در سنت پيغمبر بصورت عمل و متد است که آن رسالت عملى رهبرى جامعه است ومبارزه با ناهنجاريهاى اجتماعى ور نجهاى عملى و ملموس و محسوس بشر و طبقات محروم ، مطرح کند . مسئلۀ حساس اين زمان ، يکى رنج مردم از تبعيض طبقاتى بود و يکى رنج مردم ازا ختناق سياسى و از  استبداد وبراى همين هم هست که اسلام در قرن هفتم و هشتم روى دو اصل بنام عدالت  وامامت تکيه مى کند . اين تکيه اى که اسلام مى کند ، براى چيست ؟ اسلامى که پيغمبر اسلام دارد همان اسلام ابراهيم است ، همان اسلام موسى است  و همان اسلام عيسى است ، اما چرا اسلام آخرين پيامبر ، بر روى اين دو شعار بيشتر از مذاهب توحيدى و الهى در عصر پيغمبران ديگر تکيه مى کند ، روى امامت و روى عدالت بيشتر توجه و تکيه مى کند زبان امامت ، و زبان عدالت ، حساسيت روى امامت و عدالت و شعار امامت و عدالت و تکيۀ مبارزه اجتماعى اسلام بر دو جبهۀ ظلم و تبعيض طبقاتى و استبداد و اختناق اجتماعى است و لبۀ تيز مبارزه اش را به اين دو صف منطبق مى کند ؟ بخاطر اينکه نياز زمان اين چنين اقتضا ميکند  و اسلام براى اشاعۀ توحيد در شرائط خاص زمانش بر رنج عينى و واقعى و نياز عينى و واقعى مردمش تکيه مى کند ؛ بجاى مسائل عينى که مردم از آن رنج ميبرند و بجاى مطرح کردن وراه حل نشان دادن و براى استقرار عدالت و امامت ، مبارزه کردن،  به مسائل کلامى ، جدلى  و منطقى و حکمت اولى و امثال اينها نمى پردا زد ؛ رنج مردم از اينهاست . و امروز ، حساسيت چنانکه مى بينيم _ در دنيا بر اساس مسئلۀ استثمار طبقاتى و استعمار است . در اشل جهانى ، دنيا سوم ، دنياا اول ، دنيا دوم ، مسئلۀ ماشين ، مسئله کاپيتاليسم ، مسئلۀ استثمار ، مسئلۀ سورپلو ( Surplus ) ، مسئلۀ ارزش اضافى ، مسئلۀ توليد اضافى ، مسئلۀ مصرف ، مسئلۀ توليد ، نا هماهنگى توليد و مصرف ، و مسئلۀ قربانى شدن همۀ انسانها و همۀ فرهنگها و حتى ايمانها و ارزش هاى انسانى در پاى ماشينهاى غول پيکر توليد کنندۀ غرب است ؛ اينها مسائل اساسى ما ست و وقايع مستحدثه اينها هستند ، حوادث جديدى که بايد مجتهد ، مجتهد اسلام يعنى محقق کوشا و آزاد انديش اسلام شناس به آن بپردازد  و بنام اسلام راه حل نشان بدهدو راهنمائى کند که هدايت ، اينهاست . ولى خوشبختانه يا بدبختانه براى اينکه مسؤليت بدبختى  بزرگى است و در عين حال خوشبختى برزرگى است ، چون انسان بودن يعنى مسئول بودن در اسلام هر گز انجام اين مسؤليتها خطير بعهدۀ يک طبقۀ خاص ، بعهدۀ يک گروه رسمى ، بعهدۀ يک لباس رسمى نهاده نشده ، و از ديگر مردم سلب مسؤليت نشده : " کلکم راع و کلکم مسئول عن رعيته " اين کلکم يعنى هر فرد که در اين جامعه به اين ايمان معتقداست ، مسئوليت دارد ؛ و اگر بگويد من اين کاره نيستم ، يا قربانى جهل است ، يا فريبکار است ؛ هر کسى چنين کارى را بايد بکند و مسئوليت دارد ، چه مسئوليتى ؟ مسئوليت چوپانى و رهبرى ملتش را دارد . اين ، درست حرف سارتراست که مى گويد : " هر کسى با انتخابى که مى کند ، گوئى دارد ، قاعده اى براى پيروى همۀ بشريت ميسازد "..  بنا براين امروز بر اساس اين مسئوليتى که همه مان داريم  ( چون اصول عقايد است ، بينش است، طرز تفکر است  ؛ اصول عقايد فقط آن فرمول هاى پنجگانه اى که به ماداده اند نيست ؛ اصول عقايد مجموعۀ بينش ، تلقى ، جهان بينى و اعتقاد اسلامى ماست ؛ اينها اجتهادى است ، در اينراه هر فرد مجتهد است و بايد مجتهد باشد  وگرنه دين ندارد ، و غلط است ) ، هم موظفيم و هم بر ايمان ممکن و ميسور است که اين وظيفه را  انجام بدهيم ، و  به همين ،دليل مسئوليم ؛ اگر نمى توانستيم ،  مسؤل نبوديم . براى اينکار بعنوان تجربه ، بعنوان يک واقعيت اجتماعى و همچنين بعنوان آنچه که احساس مى کنيم که عينى است ، بايد اسلام را در گرايش اجتماعى و در طرح مسائل عينى و ملموس ، رنجها و نيازها و کمبود هاى واقعى که  الان حس مى کنيم و مسائلى که در برابرش هستيم ، در اين جهت ، مطرح کنيم و اين جهت ، جهت اساسى و نخستين اسلام است و مظهر اين جهتگيرى ، آنچنان که ما مى شناسيم ، على است  ، ومشخص ترين و قاطع ترين  و صميمى ترين و صادقترين ويک بعدى ترين شاکرد اين مکتب و مجاهد اين مکتب ، ابوذر است .


سرور کائنات محمد  ( صلى الله عليه وسلم ) در باره تجديد دين اين چنين فرموده است :
قال حافظ ابن عساکر رضى الله تعالى عنه فى الحديث الوارده عن النبى صلى الله عليه وسلم  .
ان الله تعالى يحدث لهذه الامة من يجدد لها دينها على راس کل ماءة سنة 
                                                      ( من جزء خامس احياء علوم الدين )

ترجمه : به تحقيق خداوند( جل جلاله )  پيدا مى کند در اين امت کسى را که تجديد مى کند براى اين  امت دين ايشان را در سه هر صد سال .

در حديث ديگر روايت است که :
ان الله يبعث لهذه الامة على راس کل مائة سنة من يجدد لها دينها .           
( حديث شريف )
ترجمه : به تحقيق خداوند (جل جلاله ) ، مبعوث مى کند در اين امت درسه هر صد سال کسى را که تجديد مى کند براى همين امت دين ايشان را .

لزوم نو کردن مذهب :
براى اينکه خود اسلام بعنوان يک مکتب و مجموعه اى از اعتقادات ، د چار تحول زمان نمى شود . اسلام ، بعنوان يک دين ، در ظرف سنتى جامعه ها ودر کالبد تمدنها و فرهنگ هاست که جسميت عينى  خارجى پيدا مى کند  وباين صورت است که در مسير تحولات تاريخ ، فرسايش مى يايد ، و احتياج به نو شدن ، تغيير فرم ، لباس ، روابط و زبان دارد . و اين ، سؤ تفاهم نشود گر چه براى اکثريت سؤ تفاهم نيست   مقصود از نو شدن ، حقيقت ثابتى که خود اسلام  است ، نيست ؛  وقتى افرادى مى گويند ، بايد در افکار مذهبيمان تجديد نظر شود ، و بينش مذهبى نو گردد ،  ودين را بايد بزبان اين عصر و متناسب و شايسته اين نسل ، تبليغ کرد ، مسلماً بمعنى تغيير دين نيست چون کسى که معتقد است  نمى تواند بگويد که بعضى جاهايش دستکارى لازم دارد ، و اگر هم معتقد نيست ، که اصلاً بحث را مطرح نميکند بلکه باين معنى است که وقتى حقيقت ثابت ، در ظرفهاى سنتى و نژادى و اجتماعى و فرهنگى و اعتقادى  و فردى و فلسفى  و روحى قرار مى گيرد ، بعد از مدتى بايدظرفهايى  راکه زائيده شرايط اجتماعى و تاريخى است و تغيير مى يابند ، عوض کرد ، که اگرظرف اين حقيقت مقدس را عوض و نونکنيم ، مظروفش از بين مى رود .

خطر
خطر ، اين است . خطرى که هميشه حرفش را مى زنيم اين است که وقتى يک واقعيت جاويد را در يک ظرف متغير کهنه شدنى قرار بدهيم ، چون اين معنى ، هميشه با اين قالب همراه بوده ،  با گذشت چند نسل بصورت سنتى و ارثى در مى آيد ، و نسل هاى بعد ، نمى تواند تشخيص بدهند که محتوى  _  ايدئولوژى ، مکتب ، ايمان کدام است و ظرف زبان ، بيان ، منطق ، علوم وسنت و استدلال  _ کدام . و بنا چار اين هر دو را بغلط ، لازم و ملزوم هم مى  دا نند ، و چون اين ظرفها ، نمى تواند در همۀ زمانها باقى بماند و جبراً نابود ميشود ، پس مى رود ، به عقب رانده مى شود ، و اصلاً و خود بخود قابليت ماندن  و استعمال ندا رد ، اگر يک نسل آگاه  معتقد و آشنا با اين محتوى که اسلا م و مذهب است اين را احياء و استخراج نکند ودر ظرفهاى بيانى و ارائى و علمى متناسب بازمان خودش ، ديگر بار تجديد و مطرح نکند ، ظرف و مظروف ،  هر دو، نابودمى شوند . مثلاً اگر به همان منبر سه پله اى مسجد نبوى و پيغمبر( صلى الله عليه وسلم ) بسنده کنيم ، بعد از آن که همۀ صداها ، همۀ آوازها و شعرها ، و همۀ موسيقى ها و سخنرانى ها ،روى موج هاى بلند و کوتاه در سراسر دنيا پخش شد و منطقۀ وسيعى از کرۀ  زمين ، با راديو و تلويزون و مطبوعات و بلند گوها و فيلم ها ، پوشش فکرى گرفت ، اگر عالى ترين و نجات بخش ترين و باحقيقت ترين سخنان را هم بگوئيم ، در محدودۀ تنگ مجلس خصوصى خواهد ماند و خواهد مرد ، و بگوش دنيا نخواهد رسيد .









جامعه :

جامعه از افرادى که با روابط و علاقه هاى مشترکى زندگى ميکنند  وبطور فطرى براى رفع نيازهاى خود به نظم و جهت گيرى خاصى احتياج دارند ، تشکيل مى شود ؛  البته استقرار و رفاه يک جامعه مرهون تطابق اين نظام با واقعيت هاى انسانى است .

حضرت عمر( رضى الله تعالى عنه ) فرموده است : " اسلام را خرده خرده برباد داد آنکس که در اسلام باشد و معنى جاهليت را ندانسته است " .
سيدقطب ( رحمة الله عليه ) فرموده است : "   آنکس که جاهليت را بشناسد ارزش اسلام را مى يابد ومى داند که چگونه و تا چه حد به رحمت "  خداوندى "  که در اسلام مجسم شده و نعمتى که در سايه آن رو نموده است حرص بورزد " .

نوت :
اين است که الان با اسلام به شيوۀ سابق مبارزه نمى کنند و اين را من به عنوان يک پديده بزرگ اجتماعى عرض مى کنم : در نسل پيش از ما حتى تا بيست ، سى سال پيش مبارزه با مذهب و مبارزه با اسلام ، بصورت يک مبارزۀ فلسفى بود ؛ کسى مى آمد و مينوشت و مى گفت ، "  باين دلائل خدا نيست ، فيزيک اينطور مى گويد ، شيمى اينطور ميگويد ، نجوم اينطور ميگويد ، ماده شناسى ( ماترياليسم ) اينطور مى گويد ، انرژتيسم اينطور مى گويد ، و اينها همه دلائلى است بر اينکه خدا نيست،  و اين دلائل هم هست که وحى با علم مخالف است ، و اين دلائل هم هست که نبوت نيست "  ، بر اساس علوم و فلسفه  واستدلال ذهنى و منطقى خودشان توجيه منطقى ، عقلى و علمى ميکردند . و اين ، براى مسلمانها بسيار خوب بود ؛ براى اينکه هم ميدا نستند که در برابر چه کسى قرار گرفته اند و هم ميدانستند که انتقاد هائى که به مذهب و جهان بينيشان ميشود ، چيست و ميدانستند که در برابرش چه جبهه اى بگيرند حال آن جبهه را غلط يا درست ميگرفتند ، بحث ديگرى است . اما امروز با مذهب به هيچ وجه باين شکل بشکل مبارزه با باطل ،و بکمک منطق حقيقت پرستى و حقيقت يابى مبارزه و مخالفت نميشوند ، بلکه باين شکل مبارزه ميشود که ، "   ما واقعيتها را تحليل مى کنيم و با آن مخالف نيستيم  و مخالفت نمى کنيم ، آنرا انکار نمى کنيم ، در برابرش جبهه گيرى نميکنيم ، بلکه واقعيت ها را واقعيت هاى اجتماعى را ، واقعيت هاى روانى را ، واقعيت هاى انسانى را و واقعيت هاى تاريخى را تحليل علمى مى کنيم که چطور پيدا ميشود ، چطور رشد ميکند ، وچطور از بين ميرود "   . و وقتيکه شما در برابر اين کتاب  يا منطق قرار ميگيريد ، احساس نمى کنيد که اين منطق ، ضد مذهبى است ، بلکه با آن بعنوان تحليل جامعه شناسى ، انسان شناسى و روانشناسى يا پيسکاناليسم ( psychanalisme   ) يا فلسفۀ تاريخ يا تحليل طبقاتى و امثال اينها رو برو ميشويد  . اينست که امروز ، مبارزه با مذهب ، از فلسفۀ و علم گرفته شده و به جامعه شناسى و روانشناسى واگذار گرديده و جامعه شناسى و روانشناسى هم نميگويند  "  مذهب دروغ است و خدا نيست " ، بلکه حتى بيشتر از مذهبيهاى معمولى به اصالت مذهب و ارزش و اهميت آن ونقش مذهب در تاريخ تکيه مى کنند و آنرا بصورت يک تز جامعه شناسى يا روانشناسى يا انسان شناسى تحليل علمى مى کنند ، که چگونه پيدا شده ، چگونه رشد کرده ، چه نقشى  وچه ضرورتى داشته  وچه آثار بزرگ و مثبتى در زندگى اجتماعى انسانها گذاشته ؟  اما مى بينيم در نهايت ، در تحليل ، ريشه شکافى و ريشه يابى يى که شده، بجاى  خدا ، نظام اجتماعى را گذاشته ، يا بجاى عامل غيبى ، يک عامل مادى را گذاشته و بجاى يک رسالت ، يک واقعيت تاريخى را گذاشته است . و مى بينيم که مثلاً دورکيم ميگويد "  همه علوم  وهمه فنون ، همه تکنيکها ،همه هنرها و نيز منطق و تکنيک و صنعت ، زائيده مذهب اند و هيچ چيز در تاريخ بشر نيست که بوجود آمده باشد و زائيده و معلول مذهب نباشد " ، و واقعاً نشان ميدهد که، چگوه علم فيزيک و علم حساب ، رياضيات ، علم نجوم ، طبيعت شناسى ، عنصرشناسى ،هنر و حتى ترکيب اشياء و عناصر  ( شيمى ) از مذهب زائيده ميشوند . همه را يکا يک تحقيق ميکند که چگونه از مذهب اند . و بعد مذهب را که با آن همه تحقيق و ستايش عجيب تحليل ميکن ، تجسم عينى و خارجى روح جمعى مى بيند ! اينطورى تحليل مى کند ، بدون اينکه جبهه گيرى مخالفى عليه آن کرده باشد ، اينست که امروز رسالت ماترياليسم ، و رسالت ناتوراليسم  و رسالت کفر در مبارزه با احساس مذهبى بصورت کلى  ، يا اسلام بصورت يک مصداق  ، از فيزيک و شيمى و فلسفه به جامعه شناسى و  روانشناسى و فلسفۀ تاريخ  واگذارشده است . واينستکه دانشجوئى که در اين مسير قرار ميگيرد، بدون اينکه هيچوقت بگويد يا بشنود که "  خدا هست " ،  " خدا نيست "  ، "  مذهب نيست "  , "  مذهب خرافه است " ، "  مذهب ساخت دست فلان اشخاص است "  تا بسادگى مذهبى آگاه بتواند جواب بدهد ، مى بيند مذهب ، بدون اينکه با آن در بيفتد ، از ذهنش کنار رفته و بدون اينکه با آن مبارزه شود ، منتفى مى شود . و اين ، پديده است که کسانى که بهر حال به مسائل اجتماعى و همچنين بايمانشان بصورت مسئله اى که قابل تفکر است ، ميانديشند ، و بايد نسبت به آن آگاهى منطقى  وزمانى داشته باشند ، مورد توجهشان بايد باشد . و بعد با اين ياد آورى شما ميتوانيد تحقيق کيند  و پيدا کنيد؛. و آگر ما اين تغيير اساسى و ريشه دار جبهه گيرى در دنيا عليه خود را ، متوجه نشويم ، خيلى دير خواهد شد .


فرم اجتماع  


روبناها = انستيتوسيون ها


شالوده  ( Base  باز  ) =  شکل توليد

انستيتوسيون " Institution "  : (١)  انستيتوسيون ها دونوعند : 
انستيتوسيون هاى اصلى و فرعى .
الف : استيتوسيون هاى اصلى آن است که خود جامعه مى سازد و انسان وقتيکه متولد مى شود، اينها را قبلاً در برابرش مى بيند و آن حکومت ، مذهب ، زبان ، خانواده ، سنت هاى اجتماعى و اخلاق، و تعلم و تربيه است ، اينها سنت هاى اجتماعيند که قبل از فرد وجود دارد ، خود جامعه اينها را مى سازد ، واينها تغيير نمى کنند مگر با تغيير زير بنا .



1 _  بعضى ها انستيتوسيون را تاسيس ، تاسيسات و تاسيسات اجتماعى معنى کرده اند ، و بعضى ها هم " نهاد ها " ترجمه کرده اند ، که هيچکدام درست نيست . تاسيس با موسسه اشتباه مى شود ، چرا  که بيشتر بدرد انستيتوسيون هاى فرعى ميخورد ؛ آنکه اصلى است ، ديگر تاسيس بدردش نميخورد ، مثلاً مذهب را نميشود گفت يک موسسه است  ، گرچه انستيتوسيون است . يا زبان بعنوان يک موسسه يا تاسيس اجتماعى درست نيست . گفتم نهاد هم درست نيست ، بخاطر اينکه نهاد بمعناى وضع است ، يعنى چيزى که نبوده بعد من اينجا مى نهم . اين ، ترجمه پوزيسيون ( Position   ) است ،  نه انستيتوسيون ، يعنى قرار دادن ، وضع کردن و نهادن باين معناست . در صورتيکه انستيتوسيون يعنى چيزيکى هست ، نه اينکه نهاده ايم ؛ بوده است ، مثلاً کوه در روى زمين يک انستيتوسيون است ،نمى توان گفت يک نهاد است ؛ اما برج ايفل يک نهاد است و نهاده شده است .  اين ساختمان يک نهاد است ، اما آن تپه نهاد نيست ؛ انستيتوسيون است . در جامعه هم همۀ انستيتوسيون ها نهاد نيستند ، بلکه هستۀ جامعه و ستون جامعه و استخوان بندى جامعه هستند .



ب : انستيتوسيون هاى فرعى : آن است که بدست و اراده انسانها بوجود مى آيند مانند : عقايد ، ايده ئولوژى ، مذهب يا مذاهب ، فرهنگ ، ادبيات ، علوم ، فلسفه ها ، هنر ها ...  و انستيتوسيون هاى فرعى ديگر که به اراده و تصميم افراد  انسانها بوجود مى آيند  وعمر هر کدام بيش وکم متغير است و اجل و مدتى مشخص دارد مانند : قوانين تصويب شده در مجلس شوراى ملى  ومقررات،  قوانين ،  آئين نامه ، وزارت خانه ، کابينه ، بانگ ، سازمانها ، موسسات ، صندق پست ، باز نشتگى ، بيمه ، شير و خورشيد ، سمبولها ،رسوم ، مد لباس و آرايش ... و غيره
ج  : شالوده  ( باز  Base   ) : پايه و اساس و سنگ ريزين اجتماع مى باشد مانند : نيروهاى توليد و تقسيم کار ، مالکيت ، ابزار کار ،و ابزار توليد ...
نوت : روابط حقوقى و روابط توليدى مثل مالکيت و ابزار کار باز است .


روابط اجتماعى استروکتور  ( structure  ) :
تمام طبقات و گروهها ، علائم  ، نهادها ، انستيتوسيون هاى فرعى ، انستيتوسيون هاى اصلى ، سازمانها و موسسات ، اعضاء فرعى يا اصلى يک جامعه را مى سازند ، و روابطى بين اينها هست . اسم اين روابط که بصورت مجموعه اى از رابطه هاى  علت و معلولى متقابل دائمى ميان هر جزء با مجموعۀ اجزاء تشکيل دهنده کل جامعه است ، " روابط اجتماعى " مى باشد .
روابط اجتماعى عبارست از مجموعۀ هماهنگ و ارگانيک و زنده و سازنده يک پيکر که زير بنا جامعه را مى سازد .
نوت : روابط حقوقى ، قضائى و روابط خاص مالکيت در متن روابط اجتماعى  استروکتور قرارد دارد . اما استروکتور در تصوير علمى از جامعه غير از زير بنا است و من نا چار بجاى زير بنا شالوده گفتم .
زيربنا ، استخوان بندى  ( استروکتور ) و انستيتوسيون ( روبنا ها ) و بنا بر اين آنچه استروکتور است زير بنا نيست ، هستۀ اساسى و قلب جامعه است . يعنى قلب و ستون فقرات اندام اجتماع ، و مخ  جامعه  ، کانونى همۀ انرژيها ، سازندگى ها و خلاقيتهاى جامعه است . و اين روابط اجتماعيست که خود از بينهايت علت ساخته شده و آن ، نه ماده ونه اقتصاد است و نه توليداقتصادى است ، بلکه عملش پراکسيس است .

پراکسيس ( Praxis )   :
پراکسيس عملى خاص است که از نوع زندگى طبيعى و از روابط هماهنگ ومتناقض موجود در متن روابط اجتماعى که همان عقده (١) باشد بوجود مى آيد . بنا بر اين پراکسيس عملى است که عاملش روابط اجتماعى است ، که مجموعۀ روابط اجتماعى يک جامعه است  ،  خودش عمل مى کند و خودش استعداد توليد دارد ، و استعداد ساختن انرژى دارد و استعداد شکل دادن بکالاى مادى يا معنوى دارد ، خودش خراب کننده ، و سازنده ، تغيير دهنده ، انقلاب کننده و اصلاح کننده است . بنا براين ، فکتور اصلى يا عامل تام يا علت العلل عبارتست از پراکسيس که توليد خاص يا عمل خاص روابط اجتماعى است .
پس مذهب ، فرهنگ ، ادبيات ، ماشين ، کالاى زينتى و مصرفى ، شعر و رومان ، انقلاب ها ، رفرم ورکود در جامعه و نهضت ها و ...  همه  وهمه کار  پراکسيس است و پراکسيس ، عمل روابط اجتماعى يعنى استروکتور اجتماعى است ( و استروکتور اجتماعى بين باز " Base " يا شالوده اجتماعى و روبناهاست  )
نوت : در متن پراکسيس اجتماعى ، آگاهى ، علم ، تکنيک ، اراده انسانى و پديده هاى خارج از ارزيابى هاى منطقى و قوانين مادى علمى  آگاهانه  ( عامل نامعقولى يا عامل غير معقول ، ناخود آگاه ، غير علمى و غير منطقى و قدرت هاى خلاقيه ) مى باشد .
فايده :  دو پايه هر پراکسيسى  ( عمل اجتماعى )  عملى که جامعه ميکند ، مشخص است : يک محسوس و يکى هم فعاليت هاى خلاقيه . پس هر پراکسيسى  بر اساس محسوس  وفعاليت خلاقيه مبتنى است .


پراتيکو سانسيبل =   ( pratico – sensible  
عمل جامعه ( پراکسيس جامعه ) که سازنده اش استروکتور است ، مادى نيست ، چنانکه مجرد هم نيست ، فيزيکى نيست ، چنانکه ميتافيزيکى هم نيست ، طبيعى نيست ، چنانکه ماوراء طبيعى هم نيست،پس چيست ؟  پديده واحد عملى محسوس است،پراتيکو سانسيبل pratico – sensible ) ( است . پديده اى که عملى محسوس باشد يک پديده اجتماعى و خلق اجتماعى است که از استروکتور جامعه بيرون آمده .


توحيد Mono theism   :
در لغت حکم به يکى بودن چيزى  وعلم آوردن به  يگانگى آن است . ودر اصطلاح عبارت  از مجرد شمردن ذات الهى است از تمام چيزهائيکه در وهم و خيال مى گنجد .
يا به عبارت ديگر : عبارت از نقطه محراقى ارزش هاى مادى ومعنوى بوده که مستجمع جميع صفات کماليه مى باشد .



 ١-  "عقده"  بيمارى و سرکوفتگى محبت و بيمارى جنسى نيست ،  و آدم عقده دار ، بيمار نيست ،بلکه اين آدم بى عقده است که از آدميت فقط وزن وقدى دارد ، ديگر هيچ ، ومى آيد وميرود و هيچکس از وجودش خبردرا نمى شود .  آدمهاى که عقده و نياز دارند ، توانسته اند حرکتى ايجاد کنند ، و چيزى از دست بگذارند و چيزى بدست بياورند ، وبشکنند و بسازند ، عقده هاى انسانى از عقيده و رسالت و مسئوليت ناشى ميشود ، و عقيده دارانند که " عقده" دارند . 


فرم جامعه شناسى توحيدى يا
"توحيد" بعنوان زيربناى جامعه شناسى

=
انستيتوسيون ها = روبناءها





معيار شناخت مادى و الهى :
ماديون که معيار شناخت در جهان بينى خويش را " حس " دانسته وچيزى راکه محسوس نباشد از قلمرو علم بيرون مى دانند و هستى را همتاى " همانند، هم مثل " ماده دانسته و چيزى را که ماده ندارد موجود نمى دانند  فهراً جهان غيب مانند وجود خداوند متعالى ووحى و نبوت و قيامت را يکسره افسانه مى دانند ، در حاليکه معيار شناخت در جهان بينى الهى اعم از " حس وعقل " مى باشد و چيزى که معقول باشد داخل در قلمروعلم مى باشد گر چه محسوس نباشد . لذا هستى اعم از غيب و شهادت است و چيزيکه ماده ندارد ، مى تواند موجود باشد . همانطور که موجود مادى به " مجرد " استناد دارد ، شناخت حسى نيز به شناخت عقلى متکى است .
نوت
توحيد ، بعنوان يک سيستم فکرى که نظام اجتماعى خاصى را تفسير مى کند و با زيربناى اجتماعى خاصى قابل توجيه و تاءويل و تطبيق است .
در اين حال ، توحيد ، کاملاً از آسمان بزمين مى آيد او از حوزه هاى تعليم ، بحث و تفسير و جدل فلسفى و کلامى و يا علمى ، وارد درگيرى هاى اجتماعى مى شود و مسائلى را مطرح مى کند که در روابط ميان گروهها مطرح است  و روابط طبقات ، جبهه گيرى فرد ، رابطۀ فرد  وجامعه ، ابعاد گوناگون اجتماعى ، زيربناى اجتماع ، روبناهاى اجتماع ، انستيتوسيون هاى اجتماع ، خانواده ، سياست ، فرهنگ ، اقتصاد ، مالکيت ، اخلاق  اجتماعى  ورفتار  وروابطى جمعى  وفردى و خانوادگى  وطبقاتى و مسؤليت هاى فرد يا گروهى را مشخص مى کند که در برابر جامعه ، داراى پايگاه فکرى توحيد است .
در يک معنى کلى ، توحيد در اين چهره اش شالودۀ  ايده ئولوژيک و سيمان فکرى بناى اجتماع توحيدى است ، اجتماعى بر زيربناى مادى و اقتصادى بى تضاد ( توحيد اجتماعى ) و بر زيربناى فکرى و اعتقادى بى تضاد ( توحيد جهانى ) .
در اينجا ، بحث توحيد و شرک ، يک فلسفۀ جامعه شناسى است ، يک بينش اقتصادى است ، يک زير بناى اخلاقى است از نظر اخلاق اجتماعى و عملى ( رفتار و روابط ) و يک نظام سنتى وحقوقى است ، ايده ئولوژى يى است مربوط به زير بناى اجتماعى .
دريک معنى کلى ، در اينجا ، سخن از درگيرى ميان توحيد  اجتماعى است باشرک اجتماعى ، توحيد طبقاتى و شرک طبقاتى ،و در يک معنى کلى تر ، همانطور که جهان بينى توحيد ، يعنى توحيد در جهان ، تفسير وحدت گونه اى از وجود مى کند ، در جامعه نيز تفسير وحدت گونه اى از اجتماعى بشرى مى کند ، و همانطورکه در صنحۀ وجود ، در نظام جهانى ، توحيد يک عامل مبارزه با قدرت هاى متفرق و متضاد و خدايان آسمانى و ارباب انواع و نيروهاى غيبى و ماورائى موثر در سرنوشت انسان ها، جامعه ها  ونيروهاى طبيعت است ، در جامعۀ بشرى نيز توحيد اجتماعى بعنوان يک عامل نفى کنندۀ خداوندان زمينى مسلط بر سرنوشت ها و غاصبان قدرت ها و تعبين کنندگان نظام هاى اجتماعى و شکل زندگى افراد ، طبقات و روابط اجتماعى و در يک معنى کلى شرک انسانى ، مطرح است .

جهان بينى
انعکاس جهان ، در احساس  وبينش ما ، جهان بينى ما رامى سازد . جهان بينى بشر از دوران طفوليت که سر آغاز آشنايى او با جهان و محيط اطراف اوست آغاز مى شود وهر روزى چيزى بآرايش بر آن افزوده ، يا بپيرايش از آن کاسته مى گردد و درهيچ حال ، تا آخر عمر ونفس واپسين انسان ، از او جدا نمى ماند و الهامبخش رفتارهاى فردى و اجتماعى و افکار و انديشه ها و ايده ها  وارزوهاى او مى شود .
اگر انسان و خدا را  در مجموعه ى جهان مندرج بدانيم ، يک جهان بينى کامل  وهمه گير ، عبارت است از شناختن  ازخود ، طبيعت ، خدا .    و جهان بينى ، يعنى شناخت آنچه که هست .
خود شناسى  :     خودشناسى گوشه يى پهناور از جهان بينى است ، يعنى شناخت همان چيزى که از همه چيز به مانزديکتر است و ما از همه چيز به او دورتريم . خودشناسى يى که پايه ى شناخت بقيه يى ارکان طبيعت و شناخت خداست ...  و "  من عرف نفسه فقد عرف ربه " . (١)   
انسان در جهان بينى صحيح و کامل ( جهان بينى اسلام ) محور و مرکز است  وشناسايى آن نيز مقدم بر شناسايى هاى ديگر ، بشرى که به اعتراف د انشمندان زيست شناسى (٢)   هنوز از طبيعت   و رموز آفرينش خود چيزى نمى داند ؛ بشرى که هنوز شناخت صحيحى از خود ندارد   و به همين دليل است که نتوانسته مسير طبيعى خود را بشناسد و براى خود يک ايده ئولوژى مناسب و درست بيابد _ ، حق ندارد در زندگى ديگر موجودات ، حتى يک آميب ( اگر به شناخت انسان يارى نکند ) داخل شود ، و هنوز خود را کشف نکرده به کيهان و جهان هاى مادى ديگر و سنگواره هاى کره ى ماه دست درازى  مى کند .
و تازه کشف و شناخت فيزيوژيکى وشيميايى بدن انسان ، هدف نهايى اين بررسى و تحقيق نيست ، زيرا که اين کشف و شناخت در برابر شناخت معنوى بشر وروان و انديشه زايى او صفر است . نقص تمدن و فرهنگ امروز دنيا بخصوص غرب معلول جهان بينى ناقص آنهاست و تمام نابسامانيها و بدبختى هاى ما و آنها ناشى از بى اطلاعيمان از طبيعت ورموز آفرينش خود (خودشناسى) است و ايده ئولوژى هاى اين جوامع هم ، همچنون فرهنگشان ، ناقص وبى پايه خواهد  بود .

طبيعت : پنهه ى بى کران طبيعت ، دومين مکتب معرفت بشرى است ؛ و با يک  جهان بينى صحيح ، يا شناخت صحيح طبيعت اطراف ما ، کامل مى شود ، طبيعتى که چيزى جز قوانين حاکم براين جهان نيست ، طبيعتى که همين آسمان  وزمين و خورشيد و ماه  و ستارگان و شب  و روز و همين کوهها و رودها و رعد وبرق  ، باد  و باران است و همين چارپايان و پرندگان و زنبور و مورچه و حرکت در آب و کشت و زرعى که مى رويد و همين باغهاى پر از ميوه و نخلستانها و نخلهاى بارور با پستانهاى تازه روييده  همچون خوشه ى پروين و آن رطب که دل عارف از دست مى برد ، است  وهر آنچه که با ذات بشر عجبين شده و يک انسان متعارف ولى نه انسان متظاهر خودرا نسبت به آن متلذذ و دلبسته مى يابد و قرآن مجيد براى بشر غافل ، به بيشتر اين " آيات قدرت " خود ، يعنى آحاد اعضاى طبيعت ( طبيعت مادر ) باشيوايى خاص خود و بسيار دل انگيز ،اشاره کرده است .
وخدا :  پايه سوم جهان بينى بشر ؛ پايه نه ، که تنها حقيقت جهان موجود ، که همه چيز و همه کس، و جز او چيزى نيستند و اراده ى مجسم او ما را به سرابى به نام جهان يا انسان فريفته ، تا آنجا که ديگر با اين خطاى باصره ، از اينهمه " او " ، ديگر او را نمى بينيم و به دنبال او فانوس به دستيم و اورا جستجوگر و بيچاره تر آنان که او را انکار دارند .
جغرافياى نو :  يک جهان بينى صحيح ، جغرافياى حيات بشرى است  و علمى که مناسبات و روابط مارا بجهان اطرافمان و با اينهمه موجودات کوچک و بزرگ و بى جان و جاندار ، روشن مى سازد ، شناخت صحيح ما و اطراف ما ، مسير گذشته و آينده ى ما را به ما نشان مى دهد واز آنجا ، هدف مانيز، که در ماوراى اينهمه ابر وباد و مه وخورشيد وفلک هست ولى تنها نانى به کف آوردن نيست ، آشکارا مى شود ؛ هدفى فروزنده و تابان که چون خورشيد بر همه کس و همه جا مى تابد و يکسان ... شناختى که همراه با کشف عظمت مقام معنوى انسان و نقش جانشين او (١)  ، جانشين خدابودن و آفريدگار جهان ، است همپاى مجاهدتهاى نستوه اين رسالت يافته بشرى که به دنبال هدف ،حتى يک لحظه از پانشستن را هم خيانت به بشريت مى بيند ولواى آزادى انسان را از هر گونه بندگى ، که با سالارى و بزرگمايگى او که جانشين خداست نا سازگار است ، به دوش مى کشد ، چه بسا در اين راه شهيد مى شود ... که آنهم عالمى دارد .
جاى بسى درد است که بشراز رودها و کوههاى آنسوى جهان با خبر است و از ارتفاع قلل و ژرفاى دره هاى اجرام فلکى مطلع ولى جايگاه فرازمند خود را نمى شناسد !
" توبه گرد فلک چى دانى چيست که ندانى که در سراى توکيست !  "
]


  ١ هر کس خود را بشناسد خدا را شناخته ( حديث ) .
  ٢ سخنان الکسيس کارل را در همين کتاب مطالعه کنيد .
  ١ و اذ قال ربک للملائکة انى جاعل فى الارض " خليفه "  ( بقره : آيه ٣٠   )
( يعنى آنگاه که خداى تو ، به فرشتگان گفت که بر آنم که در روى زمين جانشينى بگذارم .. )



اما شناسايى جهان نه آنقدر آسان است که فقط با ديده ى سر آنرا بتوان ديد و شناخت ... و اگر چنين بود ، مردم جهان در جهان بينى هاى خود با يکديگر اختلافى نمى داشتند ؛ عده يى بد بين و عده يى خوشبين نمى بودند ؛ گروهى نيکجو و گروهى بد خواه نمى گشتند  ؛ برخى صلحساز و برخى آتش افروز نمى  شدند ، مردمى سبب سازى و مردمى سبب سوزى نمى کردند و ...  حتى تمام اختلافات دانشمندان در قرون متماديه بر اثر اختلاف  جهان بينى آنان بود ، اگر بطليموس و گاليله يا اقليدس  و ريمان يا افلاطون و ارسطو وصدرا و ... بينشى يکسان داشتند ، اينهمه اختلاف و تناقض در نظريات آنان وجود نمى داشت و به دنبال آن گمراهيها ، اينهمه تباهى بر پا نمى شد ، گمراهيهايى که انگيزه ى اصل "  نبوت " در جهانند .
بهمين دليل  ، پيامبران آسمانى که به راهنمايى بشر مامور بودند و به رهبرى  ونجات آنان برخاستند ، کوشش داشتند که بينش مردم را از تفرق نجات دهند و آنهارا به سوى يک بينش صادق و راستين ببرند و به سوى فقط يک جهان بينى ،  زيراکه جهان بينى درست بيش از يکى نمى شود و " ماذا بعدالحق الالضلال " (١)   .  ومعلوم است که پس از شناختى قطعى از جهان ؛ و در حقيقت : پس از باز يافتن جهانى گمشده ، که قرآن از اين شناخت به " يقين "  و " ايمان " تعبير کرده ، براحتى مى توان خط مشى زندگى در چنين جهانى را يافت و به دنبال عمل رفت عمل صالح _ ؛ و رسالت اديان آسمانى همين بود .

 
و بانگرشى ديگر ... :  تحصيل جهان بينى دو راه دارد : يکى راهى از پايين به بالا  و از محسوس به معقول که روش فلسفه و علوم است وهر کدام در قلمرو خاص خود .  دوم  روش اديان آسمانى که معرفى و ارائه ى يکباره ى جهانست ، از خدا گرفته تا محسوسات جهان آفرينش ؛ از بالا و از پايين واز  دور و از نزديک و از کلى و جزئى .
 راه اول ميليونها قرن عمر و مطالعه لازم دارد و باز ناقص است و راه دوم در هر زمانى و براى هر کسى مفيد و معرفتر است " ان فى ذالک لذکرى لمن کان له قلب او القى السمع وهوشهيد " (١)   راه اول مطالعه يى از برون است و راه دوم مشاهده يى از درون جهان و سروکارداشتن با آنچه و اقعاً هست : انسان ، جهان،خدا.
راه اول بر اثر ايده آلى و مجرد و جدا بودن از واقعيات زندگى و دور ماندن از نياز منديهاى روحى بشر ، از ارائه ى يک راه حل و يک زندگى مناسب يعنى يک ايده ئولوژى ناتوان است و مدينه فاضله ى پيشنهادى آن ، تازه شروع گرفتارى و ماجر است نه ختم آن ، و با لاتر آنکه خود گويندگان و ارائه کنندگان اين نوع جهان بينى و در نتيجه ايده ئولوژى به بينش خود اعتقاد و اصرارى نداشته اند و "گفتند فسانه يى ودر خواب شدند " . و راه دوم ، جزمى و بى بازگشت است ، زيرا که حقيقتى است لمس و احساس شده و پيامبران آسمانى که آورندگان اين جهان بينى بودند ، از هر چيزى بيشتر به جهان بينى خود اعتقاد داشتند و حتى زندگى خود را در پاى آن فدا مى کردند . راه اول با اشکالات پيش بينى نشده مواجه مى شود ، که هر چند گاه ارائه کنندگان آن را به چند تجديد نظر و اصلاح وادار مى کند و يا اصولاً درمقام عمل ، وجود مراحلى آزمايشى را براى يافتن نقاط ضعف آن لازم مى بينند ( همچون " وجود حد فاصل " ى که مارکسيسم لنينيسم به عنوان  " استبداد پرولتاريا" و به منظور مطالعه ى امور پيش بينى نشده در نظريه ى سياسى و اجتماعى خود وارد کرد) و مرزهاى متنوع و متناوبى براى کتمان نقا يص جهان بينى و ايده ئولوژى خود ، پيش مى کشند و در حقيقت خود را آزمايش مى کنند .
راه دوم آخرين سخن را در اولين گام ، مى زند و چون دور دست ترين افقهاى اين جهان و تمام سلسله ى نا متناهى زمان در ديدگاه او در يک صف حاضرند ، هيچگاه با چيزى پيش بينى نشده رو برو نمى شود و مجبور به دستکارى و تعويض يا " تبديل به احسن " ايده ئولوژى خود نمى شود : " حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة " . (٢)


  ١ قرآن مجيد، سوره يونس :  آيه  ٣٢  ( و فراسوى حقيقت چيزى جز گمراهى چيست . )
  ١   ( قرآن مجيد ، سوره ق   :آيه  ٣٧   ( در آن ياد آورى هايى است براى آن کسان که دل دارند يا گوش فرا مى دهند  ومى بينند .  )



جهان بينى اسلامى

جهان بينى اسلامى ،آشنايى مردم با حقيقت جهان است و لمس پديده هاى آن و خلاصه معرفى جهان است آنگونه که هست ، ديده وناديده ، محسوس ونامحسوس و اين درياى پنهاور و ژرف را در کوزه يى باندازه ى فهم و درک بشر ريختن .
جهان چيست ؟ !. جهان عبارت از مجموعه ى مختصاتى است در کنار هم و آن منحتصات کدامند ؟ همان اصول و قوانين حاکم بر طبيعت ؛ و شناخت قوانين جهان همان شناخت واقعى آنست .
 اين قوانين بر دو دسته اند : قوانين "  مادر " و قوانين متفرع بر آن . مهمترين اصول جهان بينى اسلامى ( و اديان آسمانى راستين ) معرفى مهمترين حقيقت موجود در جهان است يعنى اصل " وحدت جهان " و حقيقت برتر از آن ، منتهى شدن اين واحد مادى معنوى بسته ، است به وجودى به نام " خدا".
اين " اصل مادر" را اسلام ، " توحيد" ناميده و آنرا به عنوان مفتاح شناخت جهان ارائه کرده است . برخى مکاتب فلسفى هم که عنوان " مونيسم " Monism  ( توحيد اروپايى )  با خود داشته اند، گر چه تا اندازه به اين حقيقت نزديک شده اند ولى عينک علم و تجربه ى ناقص بشرى هميشه سر راهشان بوده و درچهارچوب خشک قوانين مادى محدود شان ساخته است .
¬

اصل ديگر ، اصل " قيامت " و بازگشت ( معاد) است ، همان اصل حرکت  در جهان و تکامل که مرگ و حيات ورستاخيز را به فهم بشر نزديک مى سازد و شايد اصول ديگرى چون " آنتروپى " و اصل " تبديل و تجسم اعمال " را .
اصل سوم ، اصل " نبوت " است که بيان کننده ى مکانيسم اجتماعات است و تابعى از تغييرات صلاح و فساد جوامع و " روح بشرى " ... و در حقيقت انعکاسى است از " روح جهان " در برابر متغيرى بنام " بشريت " يا "  انسان " .
... و بسيارى از اصول ديگر ، که کتاب حاضرکه ترجمه ى آن به نظر شما ميرسد ، عهده دار بيان آنها شده است .                                                                     
¬
جهان بينى اسلامى ، معرفتى است ، بفراخور استعداد بشر ؛ آموختنى است و يا فتنى ، نه تحميلى و پذيرفتنى ...  عجب آنکه با اين وصف کسى را از اين شکارگاه معرفت بى شکارى باز گشته نديديم ، زيراکه در خميره ى هر کس مايه يى دراک  ويابان هست که بمحض اتصال با جهان ، پاسخى شنيده  وکرشمه يى دريافت مى دارد . جهان بينى هاى ديگر ( مسلکهاى سياسى مکاتب فلسفى ) يا تحميلى هستند يا بى مسؤوليت . مسلکهاى سياسى امروز در کوششند که براى تحميل ايده ئولوژى هاى خود ، جهان بينى خود را تحميل کنند و براى بهره بردارى و برخود اريهاى خود ، از انسانها مردمى تسليم کور کورانه و عناصر بى اراده و بنده و انسانى بى احساس و ماشينگونه بسازند ...
و مکاتب فلسفى که فاقد مسؤوليت رهبريند ، بر سر آنند که نظرى بر نظرها و رساله يى بر رساله ها و کتابها بيفزايند ونامى " نيک ! "يابد از خود باقى بگذارند و گاهى سنتى غلط برسنتها.
جهان بينى اسلام ، نه فقط اختيارى است و آزاد و پويه يى است با پاى عقل و دل و فکر ، بلکه اسلام هر گز قبول زودرس و تسليم کور کورانه را از کسى نمى پذيرد، زيراکه فرزند زودرس ، نا پايدار است و ميوه نارس نصيب چارپايان (١)  و بر مسلمان واجب است با تلاش و همت و با فکر که سيرى  درونى است و سياحت در آفاق و انفس و مطالعه ى احوال گذشتگان ، افراد و اجتماعات ، ( يعنى تاريخ )  که سيرى برونى است و به يارى تعقل که تحليل و ربط ميان يافته هاست ، خرده خرده باجهان آشنا شود.
در اسلام تقليد و آسانپذيرى در جهان بينى ( يعنى اصول دين اسلام ) ممنوع است ، زيرا که "تقليد"  ( از باب تفعيل ) در اصول دين قلاده ى بندگى فکرى را به گردن افکندن است ؛ و اين براى انسان والامقام از نظر اسلام ، روانيست ، توهين است ، نا سزا ست . ( تقليددر فروع دين جايز است )  (٢)
ايده ئولوژى فرزند بى واسطه ى " جهان بينى " است . حالا به سراغ پسر مى رويم ...
ايده ئولوژى :
در لغت عقيده ، شناخت عقيده ، مفکوره ، انديشه يا انديشه يى علمزا را گويند ، و در اصطلاح جهت يابى درست موجودات طبيعى " در راءس انسان " در رابطه با جهان ماورائى طبيعت .
ودر اصطلاح مروج روز عبارت است از مفکوره مشتمل به اصول اجتماعى ، اقتصادى و سياسى.
¬¬¬
سلسله عناصر فکرى يک انسان يا يک جامعه راکه چون مرواريد به رشته و نظم طبيعى خود در آمده و بر سينه ى او نشسته باشد و چون گوهرى شبتاب ، فروغ آن راهکشاى تاريکى او شود و چون جام جهان نما ، آينده او را نمايان سازد ...  ايده ئولوژى گويند ؛ ايده ئولوژى آن انسان ... يا آن جامعه .
اما ايده ئولوژى نگاره يى برديوار نيست و نقشى بر ايوان ونه ترانه يى دلنيشين براى اوقات فراغت ونه بازيچه يى براى جوانان وسرگرميى براى بيکاران و فارغدلان ...  ايده ئولوژى سوز است و درد و حياتمايه ى تشنه لبان باديه ى بى هدفى وسرگردانى ... ايده يؤلوژى ، جان باز يافته ى انسان             روحمرده ى شته زده است . و مرواريد صدف باز مانده ى تهيدستى که حسرت تکاپوى امواج در دل داشته باشد ... يا نسيم جانبخش سوختگان کوير بى حاصلى يا خانه آرام در ماندگان بازى گرد باد گور ساز يا که ساحلى براى قايق شکسته پهلوى آب برده و شناوران باز و شکسته ى خسته ...
¬¬¬¬
ايده ئولوژى ، منطق فکرى است و آن ديدگاه که از فراز آن به جهان نگرند ، نگاهى براى رفتار و عمل ... عملى از روى انديشه و خرد ، اما نه آن عمل که غريزه راهبر آن باشد .
اين سخن به آن معناست که هرکس که ايده ئولوژى ندارد ، رفتار و عملش سراسر از غريزه بر ميخيزد و هر چه همه کار و رفتارش از روى غريزه باشد ، حيوان است . يعنى که " ايده ئولوژى " ويژه ى انسان است و تنها فرق او با ديگر موجودات ، زيرا که حيوان و نبات و جماد فکر ومنطق ندارند  و اين فضيلت را خداوند به انسان عنايت فرموده است .
اما ايده ئولوژى ، نه سخنى است يا فقط انديشه يى ، که جنبشى است ، براى انسان ماندن و عملى است براى انسان زندگى کردن  ...  و اين نشان ايده ئولوژى راستين است ، نه هر ايده ئولوژى ونه هر مدعى از آنها که بيشمارند و هر يک مدعى رهبرى بشريت .
و آن جنبشى که خوشبختى به دنبال دارد و آن ايده ئولوژى که انگيزه ى چنين جنبش است کجاست؟  اين ايده ئولوژى همان است که بر پايه جهان بينى صحيح پايه گذارى شده باشد  وناظر به تمام مصالح و مهالک نزديک و دوربشر ! و پناهگاى براى انسان در مانده ... و اين  چنين پناهگاهى آرامبخش ايده ئولوژى اسلامى است ، همان که جهان افروزان بشريت و فرستادگان ابديت از فراسوى بى نهايت جهان ، ارمغانى با خود آورده اند و براى گزاردن آن ، جان خود را در اين راه گذاردند ... نه تنها سخنى و حرکت زبان يا فريبى وسراب .
اما نه فقط جهان بينى صحيح پايگاه ايده ئولوژى اسلامى است،بلکه هر عنصر فکرى و هر پايه ى ايده ئولوژى که در ذهن و انديشه ى بشر مستقر و جايگزين شود ، معلول شناختى از جهان است که از دريچه ى ديده و ديگر حواس او به دست آمده باشد . در حقيقت ايده ئولوژى ، زاييده و محصول بينش و در يافت بشر از محسوسات و معقولات جهان است . ايده ئولوژى فرزند بى واسطه  " جهان بينى " است ...


  ١ (( الم ترکيف ضرب الله مثلاً کلمة طيبة کشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء تؤتى اکلها حين باذن ربها و يضرب الله الامثال للناس  لعلهم يتذکرون و مثل کلمة خبيثة کشجرة خبيثة اجتثست من فوق الارض مالها من قرار ))  ( سوره ابراهيم ، آيه ٣٢ ٣٠)
  ٢ دريغ است که برخى جوانان تحصيل کردد ما په انگيزۀ فرار از تقليد سنتهاى غلط کهنه خود و بدون آشنائى به عمق اسلام راستين ، با مطالعۀ يکى يا چند کتاب از مکاتب واخورده ى ايسم دار رشته  تقليد ديگران را بگردن مى گيرند و در بند بافته هاى ديگران گرفتار مى شوند  و "  من اعرض عن ذکرى  فان له معيشتا ضنکا " .



ايده ئولوژى اسلامى




اديان آسمانى پس از ارائه ى يک جهان بينى درست و واقعى ، يک عقيده يا ايده ئولوژى متناسب با چنين جهان بينى و مناسب با زندگى در چنين جهانى را به دست و فکر مردم مى سپارند و او را آزاد مى گذارند که اگر طالب سعادت است از اين راه برود .
ايده ئولوژى اسلامى براى معرفى خود متوسل به زور نمى شود ، زيرا وقتى ايده ئولوژيى متناسب با طبيعت و مزاج فرد و اجتماع و در راه تاء مين تمام احتياجات مادى  ومعنوى او باشد و اين بدين معناست که با فطرت او هماهنگى دارد _ ، هر گز احتياج به انفباط شديدى ، آنچنان که در ديگر ايده ئولوژيها هست ، نيست . مثلاً  لنين مى گويد : " در درون حزب ، نه تنها آزادى عمل فرد بلکه آزادى فکر نيز بايد شديداً تابع انضباط حزبى و وحدت فرماندهى باشد ، زيرا ايده ئولوژى ، خود جز ئى از کشمکش طبقاتى و عامل ايد آلى  انضباط و سازمان است " (١)  . علت اين سختگيرى و اختناق فکرى را که نام انضباط  بر آن نهاده اند بايد در انحراقى و نا طبيعى بودن اين ايده ئولوژيها يافت ، زيرا اگر ايده ئولوژى مطابق فطرت بشر و قوانين طبيعت باشد ، مردم آنرا چون شير و شکر مى نوشند ومى نيوشند و چون جان شيرين در بر مى گيرند ؛ امور طبيعى و فطرى احتياجى به تحميل و فشار ندارند .
اسلام آئينى فطرى است ؛ آئين فطرت است و مردم را نبايد به پذيرش خود وادار کند . در سراسر قرآن اشاره ها چون : " لا اکراه فى الدين  : قد تبين الرشدمن الغى " (٢)  و " هذا بلاغ للناس " (٣)  و " ما جعل عليکم فى الدين من حرج "  ( ٤)   مى توان يافت .
... و نشانه ى ديگر يک ايده ئولوژى کامل و صحيح آنکه هر گز در عمل با شکست مواجه نمى شود ، زيرا وقتى ايده ئولوژى بر پايه ى يک جهان بينى صحيح باشد ، با توجه به تمام زوايا  ورموز طبيعت بشر و جهان اطراف او انتخاب و وضع مى شود و مانند مهره و پيچى است که از روى هم و براى هم ساخته شود " و لقد خلقناالانسان و نعلم ما توسوس به نفسه "   (٥)  ؛  و از اينرو اگر ايده ئولوژى در عمل و در برابر
رويدادهاى جهان و روحيات مختلف بشرى شکست بخورد ، دليل بر آنست که زير بناى آن ، يعنى آن جهان بينى که پايه هاى آن بر آن استوار شده ، واقعى و درست نبوده است .
شکست و ناکامى اينهمه ايده ئولوژى هاى بشرى طى سى قرن ، بخصوص آنها که " ايسم " به دنبال خود داشتند ، بهترين دليل برغلط بودن جهان بينى آنها ست ، همچنانکه موفقيت ايده ئولوژى اسلامى در صدر اسلام و جا افتادن آن بهترين شادتگر واقعيت جهان بينى اسلامى مى باشد .
¬¬
.... و ايده ئولوژى اسلامى ، انقلابى است ... ونه ، بلکه کجرويهاى بشر در ادوار تاريخ موجب پديدار شدن سنتهاى غلط و راه يافتن آداب و عقايد خشک و دور از فطرت در ميان انسانها مى شوند تا به جايى که ارائه و اظهار يک آئين فطرى ، چيزى انقلابى به نظر مى رسد . کجراه شدن بشر و به بيراهه سنت ها افتادن فاصله يى چنان سهمگين و آشتى نا پذيز ميان آن و فطرت به وجود مى آورد که قوانين طبيعت و فطرت را انقلابى مى بيند . آرى ايده ئولوژى اسلامى انقلابى است ، زيرا به سنت هاى جاهليت ، که همان عادتها و رويه هاى پدرى و اجدادى است و ر سوم صنفى و طبقه  يى مخالف است ( چون سنت ها با آن مخالفند ) نه آنکه در جوهر خود ، خوى سرکشى داشته باشد .
" اسلام در بيشتر قوانين معاشى جامعه ها ، با قوانين گذشته ى آنها ، که بر اثر احتياجات واقعى آنها به وجود آمده موافقت دارد و اين گونه احکام را درفقه ( احکام امضايى ) مى گويند " .
... و بالاخره ... ايده ئولوژى اسلامى يک واحد و غير قابل تجزيه است ، همچنانکه جهان با تمام اجزاى خود يک واحد پيوسته است . اين ايده ئولوژى بر روى هم يک دستگاه – system –    مستقل وفعال است و نبايد هيچ اصل و قاعده يى را در آن ، دور از ديگر اصول و قواعدش در نظر گرفت و گرنه نتيجه سودمند نخواهد بود .



١ بعثت و ايده لوژى ، ص ٤٢
٢- اکراه در قبول عقيده نيست چه راه و بيراه روشن است .
٣ اين قرآن براى آگاه سازى مردمان است  ( نه اجبار ) .
٤ - ( خدا ) در اين دين دشوارى بر کسى از شما ننهاده است .
  ٥ و انسان را ما خود آفريده ايم و به آنچه در او وسوسه مى کند آگاهيم

دين
گفتيم که " جهان بينى " پايه و ريشه " ايده ئولوژى " است و اصول دين پايه و ريشه دين و دانستيم که جهان بينى اسلام همان اصول و پايه دين اسلام بود پس دين چيزى جز ايده ئولوژى اسلامى نخواهد بود .
دين به معنى "  راه " است و " دين الحق " در قرآن ( همان  دين خدا ) راهى است که تنها راه راستين و بى خطر باشد و نزديک ترين راه تا به هدف در طبيعت  خط مستقيم است و از اين رو دين حق همان " صراط مستقيم " . دين حق ، راه هدايت است و راه  طبيعت و فطرت :  " فاقم و جهک للدين حنيفاً فطرة الله التى فطرالناس عليها "  (١)   و بنا براين ، تنها راه غالب و بى بن بست . " دين " تنها ايده ئولوژى پيروز بر ساير ايده ئولوژيهاست اما " دين الحق " نه هر دينى :  " هو الذى ارسله رسوله با " الهدا " و دين الحق ليظهره على الدين کله  و لوکره المشرکون . "  (٢)   
اما چون دين همان راه است پس تدين به دين به معناى کامزدن و طى طريق در آن است و پويه و عمل . " ايمان " که در فرهنگ قرآن به معنى قبول ايده ئولوژى اسلامى و دريافت جهان بينى آنست ، هميشه همراه با " عمل " آمده است   گويى ، ايمان همان عمل است و عمل ، همان اسلام ؛ پس اگر عملى از دين باورى سر نزند ، دين او باور نکردنى است زيرا که سوزندگى را آتش و روشنايى را از نور جدا نتوان کرد . چگونه ممکن است که ايمانى بى عمل بماند ورهروى بى رفتار و جنبش ؟ بهترين تعريف لغوى براى  ايده ئولوژى آنست که آنرا انديشه يى عملزا بدانيم . (٣)    


 
استراتژى عقيده
مؤمن به دين ، پس از دريافت يک جهان بينى صحيح و کامل که منتهى به اتخاذ و انتخاب دين خدا يعنى ايده ئولوژى آسمانى مى شود ، موظف به انجام عمل است ، عمل براى اجراى رسالت خود و براى انجام  وظيفه جانشين خدا :"  و قل اعملوا : فسيرالله عملکم ورسوله والمؤمنون " و "  قل انما اعظکم بواحدة : ان تقومو الله مثنى و فرادى "  (١)  و چون عمل مسلمان هميشه بنيادى و اساسى و به تعبير قرآن "التى هى اقوم " (٢)  است ، پس بايد ابتدا  اساس ترين عمل را که در عين حال ضرورى ترين و فورى ترين آنها ست ، در پيش بگيرد يعنى تحصيل جماعت و تشکيل يک جامعه ى و لو کوچک آرمانى و حزبى ، که در قرآن به " اعتصام" تعبير شده : " واعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرقو " (٣)  . ( ملت در قرآن به همين معنا ست ، ملت ابراهيم همان ايده ئولوژى ابراهيم است ؛  زيرا که شرط نتيجه بخش بودن عمل ، همگانى و اجتماعى بودن آنست تا تفرق و روشهاى مختلف در عمل ، آثر و منتجه آنرا صفر و خنثى نکند و اصل " توحيد " در عمل حکم مى کند  که اعمال اسلامى و هدفى با تشکيلات و منظم انجام شود .
حزب الله    يک ايده ئولوژى پاگرفته چيزى جز يک " حزب " نيست وميوه ى ايده ئولوژى  اسلامى جز "حزب الله " . 
حزب الله نام گروهى است که بر اساس اين ايده ئولوژى اسلامى همبستگى شديدى ميان افراد آن ( مؤمنين ) با خدا  و رسول بر قرار شده باشد که قرآن از اين همبستگى به " تولى " تعبير کرده است .
" ومن يتول الله ور سوله و الذين آمنو ، فان حزب الله هم الغالبون " 
" ورضى الله عنهم و رضوا عنه اولئک حزب الله  " (٤)   
و هر حزب ، يعنى گروهى انسان با همبستگى و وحدت آرمان و اشتراک هدف ، که همبستگيهاشان بر اساس اهداف الهى نباشد ، حزب هست ولى حزب الله نيست و قرآن مجيد دو گونه تشکيل و همبستگى را که توام  با فراموش کردن و پشت گوش انداختن خدا و ايده ئولوژى الاهى باشد، "حزب الشيطان " مى نامد :
"استحوذ عليهم الشيطان فانساکم ذکرالله اولئک حزب الشيطان "    (١)    
امت (٢)  
  تشکيل يا تشکل حزب ، ملازمه با اجرا دارد ، طرح اجرايى و معرفى حزب و تشکيلات آن به جامعه ى انسانى و " تبليغ " يعنى پيشروى ايده ئولوژيکى آن به مرزى به نام " امت " منتهى مى شود ، يک حزب ، يعنى يک ايده ئولوژى مجسم ، هيچگاه استاتيک و راکد نيست بلکه تحرک و جنبش و تلاش دارد و با زبان و عمل خود را معرفى مى کند و در ميان قلوب و زمينها و زمينه هاى مستعد ريشه مى دواند و " جهاد " تعبير قرآنى اين تلاش و جنبش است که در قرآن هميشه به دنبال  ايمان آمده است :
"  انما المؤمنون الذين آمنوا با الله و رسوله ثم لم يرتابو ا و جاهدوا  باموالهم "  "    تؤمنون بالله ورسوله و تجاهدون فى سبيل الله " .        " والذين امنوا من بعد و هاجروا وجاهدو معکم فاولئک منکم  "    "والذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله و الذين آووا  ونصرو اولئک هم المؤمنون حقاً  "  (٣)
اين ، تحرک ، آغاز تشکيل يا تشکل يک امت است ،  امت يعنى شعارى متحرک همچون ريشه و ساقه ى يک گياه ، عناصرى جوياى تاء مين مايحتاج مادى و لو از راه غزوات ( چون غزوه بدر ) و عناصرى براى پى ريزى و استقرار آن در زمين  اجتماع و عناصرى براى گسترش آن و بيشتر سايه افگندن بر سر مردم .  "کلمة طيبة کشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء تؤتى اکلها کل حين باذن ربها " (٤)   
دولت :   اصطلاح عمومى مرادف امت ، کلمه ى "ملت"  Nation  است ، ملت در اصطلاح حقوقى ، اجتماعى از مردم است که بر اساس نژاد و زبان و فرهنگ و آئين و آرمان و ايده ئولوژى يا برخى از آنها در جايى گرد آمده و مستقرشده باشد . (٥)   عنصر " ملت " معمولاً وقاعدتاً با عنصر ديگر : "سرزمين " همراه است ، هرملتى "  درجايى " زندگى مى کند . با اجتماع اين دو عنصر ، سلطه و اتوريته ى قانونى يا به اصطلاح "  حکومت "  (١)   به وجود مى آيد و آنگاه به لحاظ روابط خارجى حکومت را " دولت " مى نامند(٢)
پس دولت ، طبق تعاريف حقوقى ، عبارتست از قوه ى فايقه و مستقل و دايمى که بنمايندگى از طرف ملت و براى حفظ منافع آنان بر جمعيت و قلمروى حکمفرمايى کند .
امت ، زير بناى دولت اسلامى است و نخستين عنصر از عناصر سه گانه لازم يک دولت اما اين امت وقتى باگسترش ايده ئولوژى خود ، يعنى توسعه ى حزبى ، در سرزمينى اکثريت را احراز کرد ، عنصر دوم يعنى قلمرو يا خاک هم فراهم شده است   و از اينجا عنصر سوم يعنى دولت متولد مى شود .
تولد دولت امرى خود به خود و طبيعى است زيرا يک امت که پايبند يک ايده ئولوژى است يعنى به دينى ملتزم شده است ، براى تامين  ضروريات حياتى و معاشى مردم قلمرو خود بايد به " اداره " ى آن مردم بپردازد و چون خود تمام قوانين و مقررات تامين کننده ى ضروريات حياتى و معاشى جامعه اى خود را آماده دارد ، صحيح نيست که قوانين ديگرى را تحمل کند ، زيرا معناى آن ترک ايده ئولوژى خود ، تسليم شدن به ايده ئولوژى هاى ديگر است ؛ و  " حکومت اسلامى " نتيجه ى اقدام براى برقرارى و تاءمين ضروريات معاشى مردم در چهار چوب ايده ئولوژى اسلامى است .  (٣)  حکومت اسلامى را در مرحله ى روابط خارجى با ساير  امم نه ملل مى توان " دولت اسلامى " ناميد .
 با تائسيس دولت اسلامى ، جهان از نظر ايده ئولوژيکى نه جغرافيايى   به دو منطقه ( Bloc )  بزرگ تقسيم مى شود : منطقه ى دولت اسلامى يا " دارالاسلام" و منطقه غير اسلامى يا "دارالکفر" .
امت اسلامى بمحض تائسيس دولت مجبور و موظف به ترويج و اشاعه بين المللى ايده ئولوژى خود از راه جهاد است و تسخير دارالکفر ؛ تسخيرى ايده ئولوژيکى ؛ ، نه نظامى و بس ... و جهاد درلغت تلاشى است نستوه ، و دولت اسلامى و تمام افراد آن با زبان و مال و جان بايد در آن نياسايند تا انسانهاى ديگر را از اين نوشدار و بنوشانند و چراغ هدايتى فرا راهشان دارند . "جهاد" در اسلام داراى مراحلى است : قلبى ( با اعتقاد و ايمان ) ، زبانى  ( با تبليغ و اداى رسالت و با روشى حکيمانه و صحيح ) مالى (سرمايه گذارى و تامين عده و عده يا تاء ليف قلوب ) و جانى ، در هنگامى که حاکمان دارالکفر يا اردوى بد دينان به معارضه برخيزند .   

"و قاتلو الذين لايؤمنون بالله و لا با اليوم الاخر و لايحرمون ما حرم الله و رسوله و لايدينون دين الحق ... "   (١)
و ساير مسايل و احکامى که حقوق بين الملل عمومى اسلامى و حقوق جنگ را بوجود مى آورند . 

فروع دين
يکى از ويژگيهاى ايده ئولوژى اسلامى لزوم ارادت و يا به اصطلاح نيت و " قصد قربت " در تمام اعمال است بخصوص در اعمال و خدمات حزبى . " حقوق اساسى " در اسلام شکل ويژه يى دارد و قسمتى از آن را که به عنوان " فروع دين "  ذيلاً بر رسى مى کنيم ، اساساً بر شالوده يى از "  قصد تقرب به خدا " بنا شده که بدون آن هر خدمتى در اين زمينه انجام شود ، باطل محسوب مى گردد .
¬
فروع دين وظايف واجب افراد مسلمان و پيروان حزب الله است که برخى روزمره و برخى اتفاقى و موسمى و برخى فقط يکبار در طول عمر زندگانى هستند . انجام اين اعمال و خدمات از ضروريات بقا و دوام حکومت و دولت اسلام است وترک آن مستلزم مجازات و ضمانت هاى اجرائى شديد .

نماز : نخستين و مهمترين اين وظايف نماز است که پنج نوبت در روز ياد آور عقيده و ايده ئولوژى و تعهدات حزبى مسلمان است و بسبيح عقيده و ايده هاى بشرى براى عمل و تمرکز نيروهاى درونى و معنوى براى اتصال به مبدا و روح جهان .
روزه      : تزکيه و تصفيه ى بدن و روح از راه ترک غذا از فضولات خصالى و جسمى و تمرين تقويت روح رزمى و استقامت و پايدارى و تربيت " تک آور " و " رينجر "  براى روزهاى پيکار و ديگر آنکه مسلمان براى شروع به يک پيکار دايمى در راه هدف ، نخست بايد برخود پيروز شده باشد و بر جسم و روح خود حکمروايى  و تفوق ارادى يافته باشد و پيامبر ( صلى الله عليه وسلم ) مبارزه با خواسته هاى دل را " جهاد اکبر " ناميد .
خمس و زکات :  از مالياتهاى اسلامى و عهده دار تقدير و تامين مخارج و بودجۀ دولت اسلامى و بيت المال مسلمين است .
جهاد      : حقوق جنگ جنگى مقدس و بشرى . و همچنين انجام رسالت انسانى ورهائى مردم . از کفر و کجروى . و جهاد شامل امر بمعروف و نهى از منکر است که بافت پيوندى افراد به اجتماع و عهده دار نظام اجتماعى اسلام و ضامن اجراى قوانين و اخلاق اسلامى .
حج   : کنگرۀ جهانى شعب احزاب اسلامى و اتخاذ تصميمات عمومى و تفاهم در مسايل حقوقى واقتصادى و تربيتى و اجتماعى وتعاون در امور مالى و شناساييها و بهره منديهايى ازاين قبيل .
¬
ايده ئولوژى اسلامى ، پس از تکامل و تحول سازمانى ، وقتى به صورت دولت اسلامى درآيد و مسئله ى حکومت و شکل درونى و برونى آن که ناشى از اراده ى امت و بشکل شورا است و ساير مسايل حقوق اساسى اسلامى و تکاليف افراد در برابر دولت و استقرار حاکميت و اعمال تصدى دولت حل و معين گردد و قواى تقنينيه و قضائيه ، با استقلال از قدرت حاکمه ( ورزاى امت ) به خدمت و حل وفصل امور بر خيزد ، نوبت به قوانين ديگر داخلى و خارجى مى رسد ، يعنى قوانين مربوط به روابط مردم با مردم ( حقوق مدنى ) و فروع و انشعابات آن و حقوق جزا و بين الملل خصوصى و احکام ديگر ... زيرا بر رسى احکام اين دسته که به آن " فقه اصغر" مى گويند ( در برابر جهان بينى اسلامى که نام " فقه اکبر " به آن داده اند ) پس از استوارى ايده ئولوژى و حزب و پايگيرى امت و تشکيل حکومت و دولت و ساير مسائل حقوق اساسى امکان دارد .



  ١ قرآن مجيد ، سوره روم ، آيه ٣٠  ( پس روى خود را راستين به سوى آن دين کن که دين فطرت است همان طبيعت که خدا مردم را بر آن سرشت )
  ٢ سوره توبه ، آيه ٣٣ ( هموست که با پيامبرش هدايت و آئين حق را گسيل کرد تا بر ديگر دين ها پيروز گردد اگر چه مشرکان را ناپسند افته )
  ٣  و به قول فرانسواپرو ، استاد کلژ دو فرانس : " ايده ئولوژى مجموع ايده هايى است که به منظور همگامى يا اقدام و عمل بصورت گروهى جمع آورى شده است .پس ظابطه ى  تشخيص ايده ئولوژى اينست که ايده ئولوژى توام  با عمل است و وسيله ى اقدام "     ( ج اول ، اصول علوم سياسى علومى )
  ١ سوره توبه ، آيه ١٠٥      و سوره سبا  ، آيه ٤٦  .   ( بگو به عمل بپردازيد که خدا و پيامبر و مؤمنان نتيجۀ عمل تان را در آينده يى نزديک خواهند ديد ) 
  ٢ آن هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم ( سوره اسراء  - آيه ٩ )
(  و بگو شما را يک سخن  پند بايدم داد که بپا خيزيد با ديگرى يا تنها )  ( راهى که استوار ترين است ) .
  ٣   سوره آل عمران ، آيه  ١٠٣    (  به رشته خدا جنگ بزنيد و پراگنده نشويد )
  ٤   سوره مائده ، آيه  ٥٦    و سوره مجادله  ، آيه ٢٢
(  و آنکسان که رشتۀ دوستى با خدا و پيامبر و مؤمنان دارند و همانا حزب الله  همان پيروز مندانند )  ( خدا از آنان راضى و آنها از خدا خشنودند  اينان از حزب الله اند )  .
  ١   سوره مجادله ، آيه ١٩ .    ( شيطان بر آنها ستولى گرديد و خدا را از ياد شان برد آنان از حزب شيطانند ) .
    ٢- آهنگ و حرکت گروهى که در پى پيشوائى ، بر راهى در حرکت اند .
  ٣   سوره حجرات ، آيه ١٥  _ سوره صف ،  آيه ١١   سوره انفال ، آيه ٧٤ و ٧٥ .
( مؤمنان آن کسانند که به خدا و پيامبرش گرويده اند و به شک نيفتاده اند و با اموال خويش جهاد  نمودند ايمان به خدا و پيامبرش دارند و در راه خدا جهاد مى کنند و کسانى که پس از آن ايمان آوردند و هجرت کردند و يا همراه شما جهاد نمودند آنان از شمايند و آن کسانى که هجرت کردند و در راه خدا جهاد کردند و پناه دادند و يارى نمودند آنان مؤمنان واقعى هستند . 
  ٤ سوره ابراهيم ، آيه ٢٤ .     ( پاک همچون  درخت پاک است که ريشه اى ثابت دارد و شاخه اش در هواست  و هر چند گاه بخواست خدا ميوه مى بخشد .
  ٥ رجوع شود به عنوان " ملت " ضميمه همين کتاب .
  ١ Gouvernement    يا Govenment 
    ٢ L , Etat   يا State   . فرق ميان حکومت و دولت اعتبارى است  حکومت را بيشتر بلحاظ قلمرو احکام کشورى و دولت را به مناسب معاهدات  و روابط بين المللى مى گويند .
  ٣  "الدين والملک توامان "  ( حديث نبوى )
  ١ "  بجنگيد با کسانى که به خدا و روز رستاخيز ايمان نمى  آورند و آنچه را خدا و پيامبرش حرام ساخته اند حرام نمى دانند و به راه و آئين حقيقت سر نمى نهند . "