تشکیل جوامع مکتب های سه گانه فصل چهارم

مقدمۀ مختصری برای تفسیر قرآن الکریم
A Brief Introduction for Describing of Holy Quran

کتاب جدید در مکتب توحید
New Edition in Monotheism

فصل چهارم
مؤلف: مولانا محمد سمیع "مؤحد"
Author: Mohammad Sami “Mohed”

10 عقرب 1389


تشکیل جوامع مکتب های سه گانه
Society Formation in Tripe System

انسان موجودی است اجتماعی که هرگز نمی تواند به تنهائی حیات خود را ادامه دهد، و محیطی هم که انسان از آن بوجود می آید کوچکترین جامعه حیات نام دارد، لذا انسان هرگز از حالت اجتماعی خود بیرون نخواهد رفت، در غیر این صورت حیات یا بعبارتی جامعه حیات مختل خواهد شد.
علمائی گرامی می فرمایند که انسان بذات تفرد (فرد) و تفرد که تنهائی را گویند بوجود می آید، و برای تکمیل حیات و پیش برد زندگی به جمع ضرورت دارد، حال آنکه فرد ضد جمع و جمع ضد فرد می باشد. برای تعادل برقرار ساختن این دو قطب متضاد انسانی در تشکل جامعه آن هر سه مکتب روش جداگانه را دارا می باشند:
جامعه: در لغت جمع شونده؛ و در اصطلاح عبارت از گرد آمدن جمع عظیم (گروه زیاد) از افراد عالم بشری  در محل یا جایی برای رفع مشکلات امور ضروریه حیاتی به کمک یکدیگر می باشد.

1 -    مکتب اگزیستانسیالیسم ( Existentialism )
بین این دو قطب متضاد انسانی تعادل را از طریق فرد برقرار می سازند، یعنی همه چیز را در اختیار فرد قرار می دهند، و یقین دارند که جامعه خود به خود درست بوجود می آید. و تمثیل جامعه را به یک تعمیر و فرد را به خشت تعمیر و جمع را به نقشه تعمیر تمثیل می کنند، و گویند اگر خشت درست باشد تعمیر خود به خود درست بوجود می آید، زیرا که همین خشت ها است که تعمیر را بوجود آورده است.
در نظام سیاسی واجتماعی جهان امروزی اینها را بنام اندیویدوآلیسم (مکتب اصالت فرد یا فردگرایا) می نامند.

اندیویدوآلیسم ( Individualism )
اندیویدوآلیسم از کلمه Individual لفظ فرانسوی به  معنی فرد گرفته شده و در بسیار زبانهائی اروپائی بنام فرد یا شخص استعمال می شود، و در مباحثات سیاسی و اجتماعی اندیویدوآلیسم بنام "اصالت فرد" معنی می دهد. طرفداران این نظریه اصالت فرد را به اصالت جامعه ترجیح می دهند و می گویند اول فرد بعد جمع.
به شکل عمومی اندیویدوآلیسم به مفهوم دوست داشتن نفع شخصی و خود طلبی استعمال می شود. اندیویدوآلیسم خوشبختی فرد را غرض برای زندگی اجتماعی میدانند، و بنیاد ایشان این است که نفع فرد لزوما ً به نفع جمع می انجامد. این نظریه هر نوع آزادی مالکیت فردی را تائید می نماید، و در کارهای اجتماعی مداخله دولت را رد می کنند و این مداخله را در آن صورت می پذیرد که تصرفات فردی، آزادی و حقوق فردی بطور کامل در نظرگرفته شود. بنا بر این نظریه فرد خودش مقصود (غایه) است، باید آزاد و مستقل باشد، و این نظریه حکم می کند که فرد باید در تمام کارهای اجتماعی و اقتصادی آزاد گذاشته شود.


2 -    مکتب مارکسیسم، مقدمه آن سوسیالیسم
بین این دو قطب متضاد انسانی تعادل را از طریق جمع برقرار می سازند، یعنی همه چیز را در اختیار جمع قرار می دهند و یقین دارند که زندگی فرد خود به خود درست می شود، و می گویند اگر نقشه درست باشد تعمیر خود به خود درست بوجود می آید، زیرا که همین نقشه تعمیر است که تعمیر را درست بوجود می آورد.
در نظام سیاسی و اجتماعی جهان امروزی اینها را بنام کولکتیویسم (مکتب اصالت جمع یا جمع گرایا) می نامند.

کولکتیویسم ( Collectivism )
کولکتیویسم از کلمه Collective لفظ فرانسوی که معنی جمع را می دهد گرفته شده، و اطلاق آن به عقاید، روش ها و اهداف آن گروه می شود که در تمام کارهای اجتماعی خصوصا ً در مسائل اقتصادی نظارت و طرفداری از اجتماع می کند.

3 -    مکتب توحید ( Monotheism )
بین این دو قطب متضاد انسانی تعادل را از طریق فرد و جمع برقرار می سازند، یعنی همه چیز را در اختیار فرد و جمع به شکل مساوی قرار می دهند، و فرد را در خدمت جمع و جمع را در خدمت فرد می دانند، و یقین دارند که زندگی اجتماعی انسانی بدون این تعادل امکان ندارد، و می گویند که اگر خشت و نقشه هر دو درست باشد تعمیر خود به خود به شکل درست بوجود می آید، زیرا که همین خشت و نقشه است که تعمیر را درست بوجود می آورد.
این جامعه واقعا ً آن جامعه است که انسان را به مقام انسانیت آن می رساند، و از بندگی بنده ها آزاد ساخته به بندگی خداوند (ج) راجع می سازد.
در نظام سیاسی و اجتماعی جهان امروزی اینها را بنام اندیویدوآل اند کولکتیویسم (مکتب اصالت فرد و جمع یا فرد جمع گرایا) می نامند.

اندیویدوآل اند کولکتویسم ( Individual and Collectivism )
اندیویدوآل اند کولکتیویسم از کلمه Individual and Collective لفظ فرانسوی که معنی فرد و جمع را می دهد گرفته شده و در مباحثات سیاسی و اجتماعی اندیویدوآل اند کولکتیویسم بنام " اصالت فرد و جمع " معنی می دهد. که در لغت "مکتب اصالت فرد و جمع یا فرد و جمع گرایا" را گویند، و در اصطلاح عبارت از اجتماع است که بین فرد و جمع آن توازن مستقر گردیده، که نه جمع ( حکومت ) مختار مطلق و مالک اقتدار کل ساخته شده که فرد را مملوک محض خود قرار دهد، و نه فرد از آزادی بی قید و شرط برخوردار بوده که بتواند سرکشی کرده و دشمنی منافع عامه را بکند.
طرفداران این نظریه اصالت فرد و جمع را یکسان می شمارند و فرد را در خدمت جمع و جمع را در خدمت فرد می دانند.

نوت: فرد و جمع ( اجتماع ) از نظر اسلام دشمن و ضد همدیگر نیستند، بلکه آنها جسم واحدی در دو شکل مختلف هستند: فرد به شکل فرد، فرد در حالت شرکت با گروه و جماعت . و این شکل از طبیعت و حقیقت اسلام و مددگیری شریعت و قانون آن از خدا سرچشمه می گیرد. در اسلام فرد برای جماعت و جماعت برای فرد قانون نمی گذارد. بلکه فرد و جماعت هر دو پای بند این قانون الهی هستند که همه را در نظر دارند.

فائده: جامعه، گرچه بدان معنی معتقدم که شخصیتی قایم بر فرد دارد و حق و اصالت و تقدم از آنِ او است و فرد تابع او، اما این هست که " وجود واقعی " و، به تعبیر دقیق هایدگر Existence authentique که بنام "انسان" می فهمیم، در "فردها" تحقق عینی دارد، نه در شخصیت جمعیِ حاصل از اجتماع این "فردها" (1) که از مجموعۀ فردهای انسانی تشکیل دهنده اش مستقل است و بر آنها مطلقا ً حاکم، و نفی کنندۀ وجود انسانی شان.
Ë        Ë        Ë
اندیویدوآلیسم، "فرد" را با "انسان" مترادف می پندارند، "من" را با "تن" یکی حساب می کند؛ فردیت، به همان میزان که به "فرد" اصالت می دهد از اعتبار انسانی می کاهد. اندیویدوآلیسم نمی تواند بفهمد که همه "فرد" اند اما همه "انسان" نیستند؛ گاه "فرد" ضد "انسان" است. اندیویدوآلیسم نمی تواند میان "وجود مجازی" و "وجود حقیقی" فرق قائل باشد. "انسان" بودن یک "صفت" است، یک "درجه" است، در حالیکه ، "فرد" بودن، یک "موجود" است، یک "راس" است. همه به اندازۀ هم "فرد"ند، اما هر کسی به اندازه ای "انسان" است. "من" در برخی از "آحاد وجودی نوع بشر" تحقق پیدا کرده است وآن عبارت از پدیدۀ خدائی "خودآگاهی و آزادی و انتخاب و آفرینندگی" است و این چهار بعد، از ابعاد ویژۀ خداوند است که در او مطلق و در "من" – وجود انسانی – نسبی است.

ثبوت جامعه توحیدی ( Improvement of Unitarian Society )
جامعه توحیدی بر مبنائی تکیه بر یک نیروی برتر یعنی خدا بوجود می آید، یا بعبارتی بنای آن براساس لااله الاالله است که نماز رشته تقویت کننده و ارتباطی خاص را محکمتری کند.
یُقِیٌمُوٌنَ الصَّلواةَ               ( البقره   آیه 3 )                                             


اقامت صلات 
نماز: در لغت دعا ً و در اصطلاح علمائی فقه عبارت است از اعمال مخصوصه در اوقات مخصوصه. و یا در اصطلاح علمائی ایدئولوژیک عبارت از یاد آور عقیده و ایدئولوژی و تعهدات حزبی فرد مسلمان است پنج نوبت در روز، و بسیج عقیده و ایده های بشری برای عمل و تمرکز نیروهای درونی و معنوی برای اتصال به مبدا و روح جهان.
مطلب از درست خواندن نماز این است، هر قوانینی که شارع برای عمل به آن وضع نموده بارعایت کردن تمام قوانین وضع شده یعنی فرض، واجب، سنت، و مستحب نماز را در وقت نماز درست خواندن، بصورت درست ادا کردن، نمازخواند درست را گویند. وقتی نماز درست خوانده شود چیزهای زیر را بوجود می آورد:
نماز: عبارت از مانورهای نظامی است که متشکل از دادگاه "گرد آمدن"، اردگاه "تابع یک امر شدن" و آموزش گاه "پخش کردن موضوعات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در بین جامعه" می باشد.
مانور نظامی، یعنی همیشه به مقابل دشمن آماده بودن را تعلیم می نماید که در این مانور نظامی دادگاه "گرد آمدن" شامل می باشد، یعنی رابطه فرد و جمع را کنترول می نماید، و جامعه توحیدی که فرد در خدمت جمع و جمع در خدمت فرد می باشد آن را بوجود می آورد، از همین لحاظ خداوند (ج) در یک شبانه روز پنج مرتبه نماز را بر مؤمنان فرض عین قرار داده است، زیرا که انسان بالذات تفرد (فرد) و تفرد تنهائی را گویند بوجود می آید، برای تکمیل حیات و بقای خود به جمع ضرورت دارد.
در یک محله کوچک یک یک فرد روزانه پنج مرتبه از منزل خود بطرف مسجد شریف برای ادای نماز می رود و با هم یک جمع را تشکیل میدهند، و این جمع بدون نظم به اجتماع تبدیل نمی گردد، به همین لحاظ در این مانور نظامی اردگاه ( تابع یک امر شدن ) داخل می باشد، یعنی تمام افراد که در مسجد جمع شدن تابع یک نظم خاص یعنی تابع حکم امام مسجد می شوند، که این امر نماز شکل دولت خاص را برای مومنان ( پیروان مکتب توحید ) بوجود می آورد، یعنی جامعه توحیدی توسط دولت امامت (2) رهبری می شود، بعد از تشکیل شدن نظم برای پخش کردن موضوعات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در بین جامعه ضرورت می باشد از این لحاظ در این مانور نظامی آموزش گاه شامل می باشد.
به هر اندازه که نماز جماعت بزرگتر می گردد مسؤلیت و ثواب آن نیز به همان اندازه بالاتر می رود. ادا کردن نماز در مسجد نبوی (ص) و مسجد اقصی (بیت القدس) 50000 پنجا هزار مرتبه و در مسجد بیت الحرام 100000 یکصد هزار مرتبه نسبت به تنها گذار ثواب بیشتر دارد، و حتی در شریعت برای ادا کردن نماز در مسجد الحرام، مسجد نبوی و مسجد اقصی سفر کردن را هم جایز قرار داده است، از همین لحاظ اهمیتی که نماز در زندگی مؤمنان دارد، بعد از ایمان به خدا رکن اول دین را تشکیل می دهد، زیرا نماز است که جامعه توحیدی (رابطه بین فرد وجمع) را بوجود می آورد و رهبری می کند.
هر چند نماز این موضوعات را در بر می گیرد ولی هدف برقراری ارتباط با پروردگار خود و استقامت در محور دین را بیان می کند.
وقتی که یک مؤمن در ادا کردن نماز فرض به تنهائی استاد باشد در این وقت اگر نماز با جماعت حاضر گردد بر شخص مذکور لازم است که نماز تنهائی خود را خاتمه دهد، و نماز خود را با جماعت ادا نماید، این حکم نماز برای مؤمنان (پیروان مکتب توحید) این چنین تعلیم می نماید، اگر در جامعه توحیدی نفع فرد و نفع جمع در یک وقت در خطر واقع شود، در این وقت مؤمنان (پیروان مکتب توحید) نفع جمع را نسبت به نفع فرد ترجیح می دهند.

نوت: سنت پیامبر "تنها فعل و قول پیامبر" نیست، بلکه مهمتر از هر دو "متد"  (Methode) و "استراتیژی (دورنما)، مبارزه فکری و اجتماعی پیامبر" در انجام رسالتش است که باید بدان تکیه کرد.

            من – ما
گفتم که توحید با این مسائل، رویا روی، درگیری دارد و پیشنهاد دارد و مبارزه دائمی دارد، آن مسائل عبارت است از، یکی، مسالۀ اصالت من، ویکی، مسالۀ "من" و "ما". دو نگرش و دو گرایش است که مکتب های مختلف و ایدئولوژِی های مختلف فلسفی، مذهبی و اخلاقی دارند. مسالۀ "من" و "ما" هم بحث جامعه شناسی، هم بحث روانشناسی، هم بحث فلسفی، وهم بحث اخلاقی و دینی است. همۀ اینها را نمی توان اینجا عنوان کنم اما بهرحال باین معنی می توانم خلاصه کنم که دو گونه گرایش وجود دارد، چه مذهبی، چه اخلاقی، چه در شیوۀ زندگی فردی، چه در شیوۀ بینش جهانی و فلسفی. یکی اصالت "من" است، که در این گرایش بصورت اخلاقی – آنچه اندیویدوآلیسم اخلاقی می توان نامید – فرد زندگی می کند برای خود و فرد جهت همۀ حرکات و همۀ رابطه های انسانی را از دیگری و دیگران بسوی خود تدوین می کند، این اصالت فرد است – اندیویدوآلیسم اخلاقی. اما اندیویدوآلیسم فلسفی باین معنی است که می گوید آنچه واقعیت است و آنچه حقیقت دارد فرد است، جامعه واقعیت نیست، جامعه یک وجود اعتباری است، جامعه یعنی مجموعه ای از فردها، خودش هیچ چیز نیست؛ مثلا ً یک میلیون آجر را شما روی هم انبار کنید، هیچ پدیده ای تازه بوجود نیامده؛ جز یک آجر حقیقت دیگری نیست، ضرب در یک میلیون، دو میلیون. بنا براین وقتی می گویم انسان، کجا قرار دارد انسان؟ در فرد، جامعه حقیقت عینی مستقل از فرد نیست، بلکه جامعه یعنی افراد و دیگر هیچ. این یک بحث جامعه شناسی و همچنین فلسفی و همچنین ایدئولوژِیک بسیار رایج است از قرن 19 تا کنون. در قرن 19 بعنوان اصالت فرد یا جامعه مطرح بود، جامعه حالا اصل است یا فرد؟ امروز همین بحث، هست، حالا این بحث کهنه شده است، توی روشنفکرهای ما هنوز هست، اما در اروپا توی علم نیست، دیگر بجای آن، بحث اصالت روانشناسی و اصالت جامعه شناسی جانشین آن شده، یعنی روانشناسی واقعا ً اصل است یا جامعه شناسی، این دو علم الان باهم می جنگند. البته هرچه می گذرد جامعه شناسی فرصت ها و همچنین امکانات و همچنین سرزمینهای تازه ای را از روانشناسی می گیرد بطوریکه روانشناسی اکنون چیزی برایش نمانده، مسائل بسیار محدود مثل غریزه، حافظه و هیجان. در مسائل اخلاقی و عرفانی و مذهبی بشکل دیگری بحث "من و ما" مطرح است، آنچه در عرفان شرقی در شکل وحدت وجودی یا در شکل تصوف های ایده آلیستی غیر وحدت وجودی، و بشکل مذاهب هم مطرح است این است که، فرد – من – یک موجود پلید محکوم است و هدف این است که "من" خود را قربانی کند، قربانی وجود حقیقی مطلق، که "من" وجود مجازی نسبی است، این باید نفی شود در وجود برتر ِ جاویدِ مطلق و کمال مطلق، که معبود است، که خداست. بنا براین فناء فرد در ذات الهی بشکل ریاضت، بشکل کشتن نفس – یعنی خودکشتن – و بشکل مبارزه با هر چه به فرد لذت و اشباع و رضایت می دهد و بشکل احساس کردن، اندیشیدن و عمل کردن نه برای خود، که همه برای او و فنای در ذات خدا تجلی می کند.
"فنا، خود در خدا" و "بقاء در خدا"، مفاهیم اصلی این گرایش است که در مکتب و فرهنگ ما نیز، بسیار مطرح است. بنا براین در اینجا، فرد، بکلی در ذات مطلق نفی می شود. و در نظام های اجتماعی هم – که بحث فلسفی، مذهبی نیست – چون فاشیسم و حتی سوسیالیسم – در معنای فلسفی، اجتماعی و انسانیش – فرد، حقیقت و وجود ندارد و این جامعه است که دارای وجود حقیقی و اصیل است، که وجود حقیقی خود را در "تن ها" متجلی می کند:
بنا براین هر فرد یک تن است، که شخصیت انسانیش از خود او نیست و شخصیتی که احساس می کند – یا به دروغ بخود منسوب می کند – شخصیت انسانی اجتماع است که فرد از جامعه گرفته است.
ناسیونالیسم، فاشیسم، نازیسم – ناسیونال سوسیالیسم – و سوسیالیسم و سوسیولوژیسم – می گوید که : چون اصل جامعه است، پس هر چه که حق و ارزش و نفع و مصلحت نام دارد، باید انحصارا ً متعلق به وجود جمعی و اجتماعی یی که "جامعه" نام دارد، باشد. و فرد در برابر جامعه، صاحب هیچ حق و هیچ مصلحتی نیست، چون وجود ندارد، نمی تواند مالک باشد، و نمی تواند اراده ای داشته باشد و اثری، چون وجود ندارد. و مصالحی متوجهش نیست، پس فرد به سادگی قربانی جامعه می شود و وجودش نفی می گردد.
این است که فاشیسم، بسادگی افراد را قربانی چیزی می کند که مصلحت جامعه می داند – و معمولا ً مصلحت خود است – و اعتراف دارد که می توان افراد را قتل عام کرد، تا جامعه که وجود حقیقی و اصیل است، بماند. اما تجسم و تجلی جامعه – وجود اصیل – در کجاست؟ در دولت و حکومت. و تجلی قدرت و وجود حقیقی حکومت و دولت، در کیست؟ در فرد پیشوا. پیشوا پرستی، به این معنی است، به معنای جامعه پرستی، نه فرد پرستی. چرا که پیشوا، فرد نیست؛ وجود حقیقی است و به اندازۀ همۀ جامعه وجود دارد، و همۀ افراد بسادگی قربانیش می شوند زیرا او وجود حقیقی اصل جامعه را، در وجود خود تجلی می بخشد (3).در برابر این دو تز متضاد، "اصالت فرد" یا Individualism "اصالت جمع" یا Nationalism و Socialism ، "اصالت خدا" یا Theism ، "اصالت انسان" یا Humanism – که همیشه بصورت دو قطب متضاد و جهت متنافر، در مذهب و فلسفه و سیاست مطرح بوده است – اسلام طرح سومی دارد، که اگر "فرد" را اصالت بدهیم، فرد پرستی و خودگرائی ضد اجتماعی را بنام مذهب و فلسفه و عرفان و اخلاق، مطرح کرده ایم، و اگر "جامعه" را اصالت بدهیم، دیگر حقوق انسانی افراد، زیربنا و توجیه ندارد، و قتل عام ها توجیه فلسفی و اخلاقی و سیاسی، می شود. و دیگر نه فرد برای خود ارزشی قائل است و نه جامعه برای کسی، و در هر دو صورت، انسانی حقیقی بوسیلۀ محیط اجتماعی و یا وجود فردی – آنچنان که هست – الینه می شود.
اگر در مذهب، انسان را در برابر خدا – که ذات برتر است – اصیل قرار دهیم چنانکه بینش یونانی چنین است –، شرک جهانی بوجود آورده ایم ( یک ذات اصیل – خدا – را در برابر یک ذات اصیل کوچکتر – انسان – قرارداده ایم ) ، و اگر همچون بینش شرقی صوفیانه، نه به اصالت انسان، که فقط به اصالت انحصاری خدا و ذات برتر و متعال – در برابر انسان – قائل باشیم، ارزشهای انسانی را قربانی ماوراءالطبیعه کرده ایم، و در نوع ریاضت و خودکشی زاهدانه، نوعیت بشری را نفی کرده ایم. و آنگاه موهوم پرستی و انحراف انسانی را بشکل معراج روحانی انسان، بخورد خود و بشریت داده ایم، و همۀ انسان ها را قربانی افراد معدودی کرده ایم که واسطه اند بین ذات فانی – انسان – و ذاتِ باقی – خدا.
پس با اندیویدوآلیسم، در اخلاق به فرد پرستی می رسیم و در نظام اجتماعی به نفی اصالت جامعه و اصالت فرد  و خودگرائی، و در فلسفه به اصالت فرد انسانی، بی پایگاه جهانی.
و با "اصالت جامعه" یا "اصالت خدا" – به معنی وحدت وجودیش – به نفی بشریت و نفی حقیقت انسانی و وجود حقیقی و جوهر اصیل آدم می رسیم، و به اینکه همۀ تلاشها، بجای پرورش انسان، باید مصروف متلاشی شدن و نفی انسان در برابر خداوند شود ( به همان مفهومی که در تصوف و مذهب شرقی هست و به معنای کلی آنچه که در تحت این اصطلاح معروف است، می گویم ).
در اینجا، مسأله را باید بگونه ای دیگر مطرح کرد، تا معلوم شود که بینش ویژه و بدیع اسلام چیست.
مشکل اینجاست که واقعیت "من" روشن نشده است، و به همین دلیل است که چون به نفی فرد و "اندیویدوآلیسم" می پردازیم، دچار نفی بشریت و جوهر و حقیقت انسان می شویم، و هنگامی که به اثبات فرد، و واقعیت فرد، رو می کنیم، به نفی جهان بینی و اجتماع و واقعیت اجتماعی و سوسیالیسم – بمعنای دورکیمی اش – می رسیم.
در اسلام شناسی، و بخصوص در "کویر" – مقالۀ "من کدامم؟" – کوششی داشته ام برای روشن کردن معنای "من" (4).

" من " چیست
"من" یک واقعیت بدیهی است، یک وجود است. و کسی در یک بودن ماهیت انسان، ماهیت فرد، شک نکرده است – هر کس، یک فرد است، و یک شناسنامه هم دارد – بلکه در وجود داشتنش شک کرده اند. در فلسفۀ جدید، "دکارت" اولین کسی است که می گوید: "چون فکر می کنم، پس هستم"، و "اندره ژید" می گوید: "چون احساس می کنم، هستم"،. و "آلبرکامو" می گوید: "چون شورش و عصیان و اعتراض می کنم، هستم"، و "اقبال" می گوید: "موجم، اگر می روم، گر نروم، نیستم" – یعنی اگر این آب، خود را به ساحل و صخره های ساحلی بکوبد، موج است و اگر نه، نیست. موجی که حرکت ندارد، وجود ندارد. در اینجاست که حرکت، مساوی وجود می شود. و می بینیم که وجود حقیقی، چنین است، آنچه که در ذهن ماست، و با "قد" و "وزن" همراست، وجود کیلوئی است و باید قپاندار، در باره اش سخن بگوید، نه فیلسوف.
در "من کدامم؟"، دچار احساس تضاد و تفرقه و تشتت عجیبی شدم. دچار "شک در بودن" و بدتر از این، دچار "شک در کدامین بودن" – و این بدترین دردی است که خدا هیچکدامتان را گرفتدار آن نکند – و گم شدن ماهیت آدم، در وجود های گوناگون خودش.
این حالت، مربوط به آن دوره های بحرانی است، که می کوشیدم تا از دورۀ مذهب سنتی و موروثی، به دورۀ مذهب انتخابی و خودآگاه برسم. و این، دوره ایست بحرانی که همه به نوعی و شکلی گذرانده اند. که اگر دورۀ بحرانی جوان ها، خوب رهبری شود، بصورت بزرگترین انقلاب ذاتی – در درونشان – و عامل جهش و تکامل – در وجودشان – و اگر خوب رهبری نشود بصورت بزرگترین سقوط، در می آید. و متاسفانه خوب رهبری نمی شود، زیرا امروز، این نسل را نمی توان چون گذشته در قالب های سنتی موروثی نگهداشت؛ خود بخود، متولد می شود و خویش را دوباره می زایاند. این است که اگر مامای وجودی و فکری یی نباشد، بصورت تولد انحرافی و پلیدی در می آید که حتی از وجود قبلی موروثیش نیز بدتر است.
بقول "هایدگر"، هر فرد یک "من ِ مجازی" دارد و یک "من ِ حقیقی" (اوتانتیک). به عقیده من، این همان "انسان" است که حقیقتی واحد و جوهری ثابت دارد و در طول تاریخ زندگی می کند و در اندامهای گوناگون وجود دارد، و همواره در زیر "من" های دروغین مدفون است. هر فرد گوری است که انسان را در درون خود مدفون نگاهداشته است. هر کس یک خاک لجن – حمأمسنون – است که روح خداوند در درونش پنهان است. و هر کس، کشتی است که بذر "انسان بودن" در درونش نهفته است، که اگر نسبت بدان آگاهی داشته باشد، و آب و آفتاب و بارش بدهد، بپروراند و بشکوفاندش، درخت "انسان بودن" از قبرستان "من ِ مجازی" آزاد می شود و رشد می کند، "شجرة طیبه اصلها ثابت و فرعها فی اسماء" – درخت پاکی که ریشه در اعماق "خاک" دارد (ماده) و سر بر "آسمان" (خدا) ! – این چنین واقعیتی است. کسی که آن بذر آدم بودن را در قبرستان وجودیش برویاند و ببالاند، پیروز و رستگار می شود، و هر کس زیر خاک پنهانش نگهدارد نا امید شده است و بهره ای نگرفته است – "قد افلح من زکها و قد خاب من دسها" – بنا براین هر فلسفه و هر مذهب و هر نظام اجتماعی و فرهنگی و تربیتی یی، باید روشن کند که وقتی می گوید اصالت از فرد، از جامعه، از انسان، یا خداست، مرادش کدامین "من" است.
در اسلام، "من" فدا و نفی و قربانی و ذبح می شود، اما نه بعنوان نفی و حلول و فناء در خدا، نه بعنوان نفی مطلق در جامعه – که بشود هیچ – بلکه نفی "من ِ فردی" و فناء من ِ مجازی نمودین ِ دروغین، درپای وجود، یا من حقیقی ِ متعالی ِ انسانی !
آیا، باز به نوعی "اندیویدوآلیسم" نرسیدیم؟ آیا باز نمی رسیم به این که :"من ِ" فردی است که وجود پیدا می کند و یک من ِ فردی در برابرش نفی می شود؟ و باز به اصالت جامعه، اصالت انسان، اصالت "ما"، اصالت ذاتی باری و ذات مطلق نمی رسیم؟ آیا این خودگرائی – منتها خودگرائی متعالی – نیست؟.

"تقوی" نه "پرهیزگاری"
در آن تعریف ابتدائی که از "من حقیقی" کردم که در هر فرد مدفون است و مساوی است با انسان، و نامش انسان و آدم، وقتی "من روغین نمودین" فدای "من متعالی انسانی" می شود، مکتب خودگرائی و فردگرائی، تحقق پیدا نکرده است، بلکه درست برعکس، مکتب خداگرائی و انسان گرائی و "ما" گرائی است که به این شکل تحقق یافته است؛ زیرا وقتی "من فردی محکوم و مجازی" فدا می شود و "من حقیقی متعالی" در فرد رشد و رویش می کند، آن "من متعالی"، "من انسانی" ماست که در فرد و در من وجود داشته است، و آن من خدائی است که در "من فردی" حضور دارد. بنا براین، به این معنی، تکیه بر "من انسانی" و "من متعالی"، خود بخود تکیه بر "مای انسانی" ، "مای اجتماعی" و "ذات مطلق" و "من مطلق" – خدا – است؛ همان منی که روح خداوند است، و نامش "آدم" و "انسان"، و دیگر "فرد" از "افراد" جدا نیست، شخصیتی نیست، همۀ رنگ ها، بعدها، آرایه ها و پیرایه ها و همۀ نشانهایی که من را بعنوان فرد از من های دیگر مشخص و جدا می کند، خرد و نفی می شود. و وقتی تشخص فردی نفی شد، شخصیت مشترک انسانی اثبات می شود، وجود حقیقی ِ فاقد این خصوصیات، همان وجود نوعی انسانی، و همان تجلی مطلق در من فردی نسبی است و در اینجا است که هر "نفس" مساوی با همه می شود. این است که در اسلام کوشش می شود تا نفس کشته نشود، "قتل نفس" به هر دو معنی است – "کشتن نفس"، اصطلاحی صوفیانه و شرقی است، نه اسلامی – باید نفس را پرورد و در آب و هوای پاک خدائی و در زیر تابش وحی و شعور و کمال و در لبخند آفتاب، تابش ماه، جلوۀ روز و پناه شب و بلندی آسمان و پهنه زمین و ... رشد و رویش داد (5) ، و پاکش کرد و از همۀ بلاها، بیماری ها، ضعف ها – که عامل عدم رشد این درخت انسانی است – باید نگهش داشت. این، "تقوی" است، کاری مثبت و آگاهانه و علمی، نه "پرهیزگاری" که کاری منفی است.

فلسفه اخلاق در اسلام
            فلسفه اخلاق در اسلام، دریک معنی، پرورش و احیای "من" است، بوسیلۀ مرگ و نفی ِ "من". اما چگونه می توان من "دروغین" را نفی کرد و "من حقیقی" را احیاء ؟ آیا اگر گوشه ای بگیرم، با تیغ های خیالی و شلاق های احساسی و فرضی می توانم آن من نمودین دروغین منافق را بتراشم و نفی کنم، و آن "من" خدائی" را در خویش، کشف کنم؟
            نه، این نوعی خیال پرستی انحرافی، و خود پرستی فریبنده است، و همچنان که بودا می گفت، نوعی بازگشت به من دروغین است، نوعی غرور مذهبی و خودخواهی روحانی است، با نام ریاضت، عبادت، رهبانیت و انزوا طلبی و امثال اینها.
            پس، من دروغین را چگونه و در کجا می توان نفی کرد؟ و چگونه می توان "من بزرگ" را احیاء کرد؟ در جامعۀ بشری، یا در ذات الهی؟
            در اسلام، این دو باهم منافات ندارند و مغایر نیستند، بلکه لازم و ملزوم همند. "من" در "ما" نفی می شود تا بخدا برسد، وخود نفی "من"، در جهت "ما"، جهت دادن من خدائی فرد، رو بخداوند است. بنا براین، در اسلام "من" نه در ذات خدا و نه در مصالح اجمتاع نفی می شود و نه در برابر خدا و نه مصالح اجتماع، اثبات می شود، بلکه برای اثبات پرورش و رشد کمال "من انسانی" – منی مساوی با همۀ انسانها – است که "من دروغین"، نفی می شود. پس اگر "من" دروغینم را قربانی "ما" کردم، در برابر خدا و برای خدا نیز خود را نفی کرده ام، و در عین حال به من راستین خویش نیز اصالت داده ام و بر آن تکیه کرده ام.

"من دروغین"
            همۀ خصوصیاتی که یک وجود، یا مجموعه ای از وجود های انسانی، یا یک تیپ از وجود انسانی را، قطعه قطعه می کند، و هر قطعه را در برابر قطعه های دیگر قرار می دهد، و بشریت را که یک پیوستگی ذاتی است، در خصوصیت ها و مرزها و رنگهای قومی، جدا و متلاشی می کند و به قطعه ای از بشریت، "من بودن" می دهد، بر چند گونه است:
1 -    "من نژادی" : پس "ما سفیدها" در برابر "آن سیاه ها"، نوعی فردیت است، و فردیت نسبی است، نه جمعی.
2 -    "من قومی و ملی"
3 -    "من طبقاتی" : "من ارباب" در برابر "نوکر"، "من نوکر" در برابر "ارباب"، "من حاکم" در برابر "محکوم"، "من خواجه" در برابر "برده"، "من دارنده" در برابر "نادار"، "من کارگر" در برابر "کارفرما"؛ اینها دیوار هایی است که واحد بشری را تکه تکه می کند.
در اینجا "من طبقاتی" به "من فردی" هم تبدیل می شود، که وقتی دو نفر کنار هم نشستند، یکی با خصوصیات و لباس و وضع و جائی که اشغال می کند، با آن دیگری – که باز فرد است – با لباس و وضع و حرکات و رابطه اش، جداست. این دو هم دو فردند  و هم دو طبقه، و هر کدامشان مساوی با طبقۀ خویشند، و رابطه شان رابطۀ دو "من" نیست، رابطۀ دو طبقه است. بنا براین در "من طبقاتی"، گرچه هر طبقه دارای میلیون ها آدم است، اما هر فرد با میلیون ها افراد طبقه اش، مساوی است.
4 -    "من خانواندگی" : که در اشرافیت، خصوصیت، حیثیت، فخر و عدم فخر و امثال اینها، از هم جدا می شوند، و به هر خانواده – و فرد فرد خانواده – فردیت می دهد.
5 -    "من صنفی" : استاد در برابر شاگرد، مراد در برابر مرید، رئیس در برابر مرئوس، بازاری، دانشگاهی، ارتشی، کشوری و ... برو بشمار!
"من" های دیگری که شمارش تک تکشان را فرصت ندارم.
هر فرد دارای چندین "من دروغین" است، یعنی ضمن اینکه به نژادی وابسته است، در آن ِ واحد، وابسته به قوم و طبقه و خانواده و شغلی نیز هست. حتی مذاهب نیز به معتقدینشان "من بودن" می دهند که از "من" های دیگر مشخص و جداست. این است که "مذاهب"، دروغ است و "مذهب"، راست، و اسلام تنها یک دین را در جهان می پذیرد نه "ادیان" را؛ و تمام ادیانی را که حقیقت داشتند و در جهتی راستین بودند، اسلام می نامد، از آدم بگیر تا آخرالزمان، چه پیش از پیغمبر اسلام و چه بعد از پیامبر اسلام – یعنی معتقدین به مکتب او – بنا براین مسلمانها، هم پیش از پیامبر اسلام بوده اند و هم پس از پیامبر اسلام، چون اسلام، یک دین، و حقیقت یک وجود و یک جریان است و یک حرکت دارد. و وجود انسانی هم یک ذات و وجود است و آدم، یکی و یک نژآد است و "من" های گوناگون همه دروغینند، و بوسلۀ شخصیت های گوناگون نژادی و قومی و طبقاتی و خانوادگی و صنفی، و حتی اعتقادی، تجلی می کنند که اگر بتراشیم و نفیشان کنیم و همه رنگها را پاک کنیم،  یک ذات بی رنگ و سپید و روشن میماند و نوری از درون تجلی می کند که در همه یکی است؛ یک عقیده و یک احساس و یک ذات بشری است، و "من راستین" او است که هر فردی، در نفی خود به "او" می رسد و "او" می شود و این "او"، هم وجود خدائی است و هم جوهر متعال انسانی است و این است که اسلام فرد را برای نیل به خدا، به نفی در خُلق خدا – مردم – دعوت می کند (6).

نوت : مفهوم حیات معنوی این است که این جهان پیش درآمدی بر جهان دیگری است، و تربیت و پرورش نیز بارور کننده وجدان اخلاقی است، بینش معنوی و وجدان اخلاقی در یک جمله به عنوان "رضای خدا" خلاصه می گردد که معیار اسلامی کوشش انسان است. این است اساس اسلام که به فرد و جامعه به طور عادلانه اعتبار می دهد و میان آن دو هماهنگی کامل ایجاد می نماید.
            اما در هر سیستم غیر اسلامی، یا اصالت با فرد است که حیات اجتماعی در معرض بزرگترین خطر قرار می گیرد، و یا اصالت با جامعه است که فرد را در خواسته های طبیعی اش زندانی می نماید، و لذا همواره میان سیستم اجتماعی و تمایلات فردی تضاد بوجود می آید. هرکس هر نظامی را ایجاد کند، به دلیل اینکه دارای تمایلات فردی است، جامعه را به قهقرا می کشد، و هر نظام معنوی هم که فرد و جامعه را به نحوۀ کامل در نظر نیاورد، دردها را درمان قطعی نخواهد نمود، اما سیستم های که هم بینش معنوی به حیات می دهند و هم وجدان اخلاقی را بیدار می نمایند، نظام کامل اجتماعی هستند و تنها اسلام است که هدف انسانیت را در افق بالاتر از ماده می بیند.


جامعه شناسی
            در اینجا مقصود اعتقاد خاص انسان است بر اساس و به اقتضای مکتبش به جامعۀ بشری و نظامی که برای آن قائل است و نوع تلقی یی که از جامعۀ بشری دارد. جامعه شناسی ( در اینجا "جامعه بینی" ) در یک مکتب، اولا ً مشخص می کند که جامعه را چگونه واقعیتی می داند و چگونه آن را از نظر فکری و اعتقادی می شناسد، زیرا جامعه شناسی در یک مکتب، یک علم متعهد است، جامعه شناسی مسلکی و اعتقادی است، نه فقط تحلیلی و بی هدف و آزاد، و به اصطلاح امروز دانشگاهی : "جامعه شناسی برای جامعه شناسی" !
            در یک مکتب، جامعه شناسی باگرایش و آرمان و نگرش ِ ویژۀ مکتب هماهنگ است و از این رو به قضاوت، انتقاد و ارزش یابی می پردازد و جهت گیری و تعهد دارد، بر خلاف جامعه شناسی آزاد دانشگاهی که هدفش تنها تحلیل و شناخت روابط و پدیده ها است و بررسی هر چه هست و آنگونه که هست.
            این است فرق میان جامعه شناسی ِ سن سیمون، پرودُن، مارکس و لوکاچ، با جامعه شناسی ِ پارتو، دورکیم و گورویچ.
            جامعه شناسی قرن نوزدهم بیشتر "جامعه شناسی اعتقادی" بود و مقصودم از این تعبیر همان است که اروپائی ها جامعه شناسی متعهد می گویند، در حالی که امروز هماهنگ با گرایش عمومی دیگر علوم به دور شدن از ایدئولوژی و حتی به شانه خالی کردن از زیر بار تعهد و حتی خود داری از تعیین خوب و بد و از قضاوت در بارۀ ارزشها (judgement des Valeurs  ) جامعه شناسی نیز تنها به قضاوت در بارۀ واقعیت ها (Jugement de realiete ) می پردازد و آشکارا، از پرداختن به "خوب و بد" و ارائۀ راه حل و راهنمائی و قبول مسؤلیت و تعهد اجتماعی و اخلاقی و انسانی، و بطور کلی، پذیرش یک عقیده و اتخاذ یک جهت و هدف مشخص در عمل و عقیده سرباز می زند و بجای "ارزش یابی" و "هدایت"، به "واقع یابی و تجزیه و تحلیل" می پردازد و بس، و این نظریه را اعلام کرده است که "تعهد" و "عقیده" و "هدف"، به علم صدمه می زند و آنرا در چارجوب های اعتقادی و ارزش های معیّن ایدئولوژیک مقید می سازد و عقیدۀ خاص، زما ِم تحقیق را خود بخود بدست می گیرد و آنرا به مسیری که می خواهد و بدان ایمان دارد می کشاند و در نتیجه، علم مؤظف می شود که، بجای جستجوی بیطرفانه اش برای یافتن هر چه حقیقت است و حقیقتِ هر چه هست، در طلب نتایج معینی باشد که بکار ایمان می آید و حقایقی را بدست آورد که درستی عقاید را اثبات می نماید زیرا یک "محقق معتقد" ( به مذهب یا کفر، روح یا ماده، سوسیالیسم یا کپیتالیسم، آزادی یا دیکتاتوری و... هر چه ) طبیعة " نمی تواند آزاد باشد و یک جستجوگر ِ بی غرض و ناظر ِ بی قیدی گردد که نفس تتبّع و تحقیق او را راه بَرد و به هر نتیجه ای که او را راه نمود تمکین کند، زیرا مثلا ً یک سوسیالست نمی تواند یک محقق بیطرف و آزاد تاریخ باشد، چه، او در تاریخ فقط بدنبال مبارزۀ طبقاتی می گردد و هر جا اثری از آن یافت، تعمیمش می دهد و هر جا نیافت، تأویل و توجیهش می نماید و هر جا واقعیتهائی علیه آن دید، نادیده اش می گیرد و گاهی حتی نمی بیند و نمی تواند ببیند چون او "عینک" به چشم دارد و عینکی که با عقیدۀ ویژه اش رنگین است.
            چنانکه یک فیزیسین خدا پرست، در تحقیقات علمی خویش، همه جا خدا را می یابد و فیزیسین مادی همه جا را خالی از خدا ! پس تنها محققی می تواند جهان فیزیک را آنچنانکه هست بشناسد که از این دو قید قبلی آزاد باشد و "بیطرفانه" بنگرد و بیندیشد...
            می بینیم این استدلال تا چه اندازه استوار و "حق به جانب" است و از طرفی درست هم هست ( کلمة حق یراد بها الباطل ) ! زیرا قرون وسطی را دیده ایم که چگونه علم و تحقیق به علت تعهد مذهبی ئی که داشت ناچار فقط حقایقی را اثبات می کرد که قبلا ً از طرف روحانیون سفارشش داده شده بود و به نتایجی می رسید که مسیحیت از پیش تعین کرده بود و مؤمنان می دانستند. و در قرن نوزدهم نیز علوم، بخصوص علوم انسانی و بالاخص تاریخ و جامعه شناسی بشدت در تنگنای عقاید و شعائر مشخص و معین حزبی و قید و بند ایدئولوژی های طبقاتی و ضد طبقاتی و نژادی و ملی گرفتار بود آنچنان که یک نوع "اسکولاستیک جدید" پدید آمده بود و علم که از خدمتگذاری و کارمندی مذهب در قرون وسطی آزاد شده بود، در قرون جدید، به استخدام ِ مکتب درآمده بود.
            ضرورت آزادی علم از این حصارهای تنگ ایدئولوژیک و تعهدِ اثبات شعارهای حزبی و توجیه خواست های عقیده سازان و فلسفه بافان نژادی و ملی و طبقاتی و سیاسی و اقتصادی و... زمینه بسیار مساعدی را بوجود آورد که با یک "اشتباه کاری ماهرانه"، علم را از رسالت و مسؤلیت اساسی اش در خدمت به انسان و آگاهی و هدایت مردم دور کند و به نام "علم برای علم"، "حقیقت پرستی بی غرضانه"، "تحقیق آزاد"، "بیطرفی علمی"،
"عدم تعصب محقق" و خودداری از پیشداوری (
Prejugement  ( و نداشتن قضاوتهای قبلی و عقاید پیش ساخته در بررسی واقعیت و در جستجوی حقیقت – که شعارهای بسیار شورانگیز و خرد پسندی بوده – علم را و بخصوص علوم انسانی و بالاخص تاریخ و جامعه شناسی و ادبیات را – که پیش از همه رشته های دیگر می توانستند به روشنگری و هدایت توده های مردم جهان بپردازند – به انزوا و عزلت زاهدانه کشند و بنام اینکه علم امروز دیگر از صدور فتوی، ارائه راه حل، قضاوت در بارۀ "ارزش ها"، توجیه یا تعیین جهت ها و آرمان ها، اثبات یا انکار عقاید و دادن طرح ِ کار و نشان دادن ِ راه و نقد "واقعیت های موجود" و پیشنهاد یا پیش بینی "وضع مطلوب" خودداری می کند و تنها کارش "بررسی و تحلیل" قضایا است و پیدا کردن مجهولهای علمی و کشف روابط منطقی و علت و معلولی میان پدیده ها، نه رسالتِ هدایت و پیامبری. علم را از متن جامعه و دسترسی افکار مردم دور کردند و از کمک به "نقدِ وضع موجود" و "حل مشکلات زندگی" و "هدایت جامعه" در جهتی که می بایست، و آشکار کردن عوامل اساسی سیه روزی و انحطاط و جهل عام، و یاری انسان ها در شناختن علل بدبختی گذشته و حالشان و سرگذشت جامعه شان و ساختن سرنوشت و تحقق ایده آلشان عاجز ساختند و علم را بنام بیغرضی و بیطرفی ( هم چون پارسایان و زاهدان که در انزوای تقوایشان بی مصرف می مانند و در نتیجه عملا ً به مصرف ناپاکان و چپاولگران و مردم فریبان می رسند ) از تعهد و مسؤلیتِ آگاهی و روشنگری و راهنمائی و یاری انسان در نیل به هدفهایش مبّری کردند و آنگاه جامعه شناسی و تاریخی درست شد، که نه می گفت بر انسان چه گذشت و چه می گذرد، و نه می گفت چه باید بکند و چگونه باید نجات یابد ( مورخ بیطرف و جامعه شناس بی رسالت! ) غافل از اینکه وقتی این دو، تعهد علمی و انسانی خود را کنارگذاشتند و بی قید و بی هدف شدند، بازیچۀ بازیگران تاریخ و ابزار ِ کار زورمندان جامعه می شوند و علم اگر از خدمت مردم و مسؤلیت کمال و آگاهی و نجات انسان سرپیچید، خواه نخواه، به خدمت دشمنان مردم در می آید و در راه انحطاط، جهل و اسارت فکری و اجتماعی انسان پادو می شود. چنانکه می بینیم علوم طبیعی امروز از تعهّدِ جستجوی حقیقت جهان چشم پوشیده و از قید اثبات یا انکار خدا آزاد شده است، اما عملا ً قلادۀ سرمایه داری و قلدری وحشیانه را بر سرسینه بسته است. جامعه شناسی دیگر دغدغۀ ایمان قرون وسطی و ایدئولوژِی قرون جدید را ندارد اما علمی شده است که یا در کلاسهای دربستۀ تحقیق و تدریس، خودخواهی استادان را اشباع می کند و سرگرمی علمی شاگردان را و یا در سازمانهای مخفی و سیاه استعماری، راه و چاه ذلت وضلالت و غارت "توده های مردم غرب" و "ملت های محروم شرق" را نشان می دهد و در دستگاه سرمایه و زور، برای آلوده ساختن و مرگ روح و رکود انسان، طرح علمی تهیه می نماید! من قبول دارم که پیشدواری یا تعصب اعتقادی به تحقیق علمی صدمه می زند زیرا "دانشمندی که قبلا ً معتقد است که حقیقت چیست،  نمی تواند محقق باشد"، زیرا تحقیق یعنی بررسی و تجزیه و تحلیل و سنجش مسائل برای یافتن حقیقت. فزیولوژیستی که قبل از تحقیق معتقد است که روح هست یا روح نیست، نمی تواند واقعا ً پی برد که حقیقت کدام است؟ کپیتالیست یا کمونیست وقتی وارد تاریخ می شوند تا حقیقت و حرکت علمی تاریخ را پیدا کنند، در پایان، هر دو همان حقایقی را کشف می کنند که قبلا ً در دست داشتند.
            این حدیث منطقی و علمی همین اصل را بیان می کند و با چه لحن شدید تحقیرآمیزی که : "هرکه قرآن را، با رأی خویش تفسیر کند، مقعدش را از آتش پر می کنند"، "رأی" در اینجا همان، پیشداوری (Prejugement) است. عقیدۀ قبلی است که محقق را وا می دارد که خودآگاه یا ناخودآگاه، قرآن را بجای تفسیر، تغییر دهد و با عقیده خودش تطبیق دهد. چنانکه می بینیم سنی، شیعی، فیلسوف، صوفی، هرکدام از تحقیق در قرآن همچنان بیرون می آیند که وارد شده بودند! قرآن وسیلۀ اثبات عقاید آنها می شود نه که آنها عقایدشان را از قرآن بگیرند. اما آنچه مضحک و در عین حال فاجعه آمیز است، این است که در این حدیث، "رأی" را که عقیده است و نظر شخصی، "عقل" معنی کرده اند و نتیجه گرفته اند که کسی حق ندارد قرآن را با عقل خویش تفسیر کند. مثل اینکه غیر از عقل وسیله دیگری برای فهم هست!
            همان "نقل" را هم ما بوسیلۀ "عقل" می فهمیم. اینها عمدا ً چنین معنی کرده اند که مردم قرآن را نفهمند و یا مثل قرون وسطی که کشیش ها خواندن و فهمیدن انجیل و تورات را در انحصار خود داشتند و از ترجمه و نشر آن و مراجعۀ دیگران جلوگیری می کردند تا کتاب مقدس در تولیت مقامات رسمی و روحانی باشد، این ها هم با منع تفکر و تعقل در قرآن، آن را کتابی کردند که فقط جسمش در میان مردم باشد و روحش و ندایش مجهول مانَد و بصورت الفاظ و اوراد و آهنگی مقدس و متبرک و مرموز و معمائی و نامفهوم درآید و در نتیجه اکنون، درست بر ضد آنچه در این حدیث منطقی و علمی و تحقیقی گفته شده است، قرآن را با رأی تفسیر می کنند و نه با عقل، من میان این نظریه که "علم باید در خدمت عقیده باشد" و یا "از عقیده آزاد و مبّری گردد" – علم در خدمت عقیده یا علم برای علم – که اولی علم را ابزار توجیه و تأویل عقاید پیش ساخته می کند و دومی علم را بی اثر وبی "ارزش" می سازد و به اسم بی طرفی، به هدفی می کشاند و در نتیجه عالم را از خدمت مردم و جامعه عزل می کند و عملا ً یا خنثی می سازد و یا در خدمت زور و زر و فریب قرار می دهد، راه سومی را می اندیشم که هم او را به بندگی نمی کشاند و به اثبات آنچه قبلا ً ثابت شده و یا باید ثابت بشود، و هم او را عقیم نمی کند و از مسیر هدایت و نجات مردم و نیاز انسان و خدمت به جامعۀ بشری و انتقاد و ارائه راه حل و نشان دادن حق و باطل کنار نمی کشد و به گوشۀ دانشگاهها یا بخدمت توطئه ها و مصلحت سازیهای قدرتمندان نمی راند، و آن این است که عالم باید پیش  از تحقیق، از عقیده آزاد باشد و پس از تحقیق به آن پای بند. محقق، نباید از پیش، خود را مقید سازد که حقانیت عقاید قبلی خود را در تحقیق اثبات کند بلکه "تحقیق" – نه محقق – باید حقیقت را بوی نشان دهد و سپس این حقیقت اثبات شده، برای محقق، "عقیده" شود و پس از شناخت حقیقت بدان معتقد شود و خود را در برابر آگاهی علمی خویش ( عقیده ای که تحقیق برایش اثبات کرده ) و نیز در قبال مردم و زمان خویش مسؤل بداند. جامعه شناس، مورخ و انسان شناس نه باید این دانستنی ها را برای توجیه و تثبیت معتقدات قبلی و غیر علمی و تحکّمُی ِ خودِ و همعقیده ها خود وسیله سازد و نه باید در خودِ این دانستنی ها متوقف مانَد، یعنی به تجزیه و تحلیل منطقی و تشریح و تعلیل علمی تاریخ و جامعه و انسان موجود اکتفا کند، بلکه باید پس از یافتن حقیقت، پس از جستجوی بیغرضانه و بی تعصب، علل و عوامل مثبت و منفی رانشان دهد. پیامبر وار، مردم را هدایت کند و علل پریشانی و بدبختی و انحطاط جامعه یا طبقه یا نوع بشری را – که در تحقیق بیطرفانه، یافته است – بازگوید و راه پیشرفت و چارۀ نجات را باز نماید و در این راه بکوشد و بدان تعصب ورزد: نه "علم برای عقیده"، نه "علم برای علم"، بلکه "علم متعهد به حقیقت برای هدایت". عقیده پیش از تحقیق، آفت علم و فریب خلق است، اما عقیده پس از تحقیق: این است تعهد عالم و رسالت پیامبرانه اش.

مدینه فاضله (اوتوپیا)
            "اوتوپیا" جامعه ای ایده آل است که هرکس در ذهنش می پرورد، در دلش آرزو می کند و در تلاش آنست که جامعۀ بشری، به آن صورت در بیاید. همۀ فلسفه ها، مذهب ها و آدمها، "اوتوپیا" در ذهنشان دارند. بهشت در ذهن مذهبی، مدینۀ فاضله است.
            "اوتوپیای" افلاطون برای یونانیهای اشرافی و متفکر عصر او مدینه فاضله است.
            شهر خورشید، شهر خدای توماس مورو... مدینه های فاضله اند. "مدینۀ طاهره" ژان ایزوله همچنین؛ و به عقیده شیعه: "جامعۀ عدل جهانی" در آخرالزمان نیز!
            در بسیاری از کتابهای قدیمی از شهرهایی چون جابلقا و جابلسا سخن می گویند که شهر نمونه ایست که در خیال شان ساخته اند، شهری با آدمها، حکومت، مذهب، سازمان های سیاسی، طبقات اجتماعی اخلاقی، اقتصاد، نهادهای اجتماعی، فکر و فرهنگ و بچه ها و معلم ها، همه آنچنان که باید باشند.
بنا بر این اوتوپیا سازی – برخلاف آنچه که در ظاهر می گویند – نیاز فردی و قطعی هر انسان ایده آلیست (7) یعنی هر انسان دارای آرمان است و این نشان می دهد که اساسا ً آرزوی داشتن یک "جامعۀ برین" در فطرت هر انسانی و در وجدان هر جامعه ای است و این، تجلی روح کمال جوئی انسان است.
            اما، "جامعۀ برین" در یک مکتب، دیگر یک جامعه خیالی نیست، بلکه یک جامعۀ ایده آل است، جامعه ای است که بر اساس یک مکتب باید پی ریزی شود و معتقدان به این مکتب، زندگی در آن را یک زندگی انسانی ِ آزاد و ایده آل می دانند و تحقق آنرا نیز بر روی زمین نه تنها ممکن می شمارند، بلکه قطعی می دانند و برای تحقق آن تلاش می کنند.
            جامعه آرمانی یا برین، تصویر ذهنی و اعتقادی جامعه ای است که فرد یا گروه معتقد به مکتب بدان نیازمند است و تلاش می کند که جامعۀ کنونی بشری بصورت آن تغییر یابد.
            اساسا ً وجود جامعه های خیالی دلیل براین است که انسان همواره از "وضع موجود"، بسوی "وضع مطلوب" در حرکت است، چه خیالی، علمی، چه "اوتوپیا" ی افلاطون و چه "جامعۀ بی طبقه" مارکس.
            ولی جامعۀ مطلوب در یک مکتب، یک جامعه علمی و بالقوه عینی است و هم آهنگ با روح و جهت آن مکتب، مبتنی بر پایۀ جهان بینی و متناسب با هدف نهائی و فلسفه زندگی انسان دراین مکتب.

جامعۀ ایده آل = "امت"
            این جامعه "امت" نام دارد. در برابر مفاهیم مشابه که در زبانها و فرهنگهای مختلف، یک گروه بشری یا یک جامعه را می نامند، از قبیل: سوسیته (Societe  )، ناسیون (Nation  )، نژاد، شعب، قوم، قبیله، طائفه و... کلمه "امت" حاکی از یک روح مترقی و بینش اجتماعی دینامیک و متعهد و ایدئولوژیک است.
            امت از ریشۀ "ام" بمعنی "راه" و "آهنگ" است، بنا براین، "امت" جامعه می شود که گروهی از افراد بشری، که در یک ایمان و هدف مشترک اند، با هم همگام شده اند تا آهنگ رفتن کنند و برای نیل به هدف مشترکشان به راه افتند.
            در حالیکه اصطلاحات مشابه، تجمع، وحدت خاک یا خون و یا اشتراک در منافع مادی را ملاک "اجتماع بشری" گرفته اند، اسلام، با انتخاب کلمۀ امت، مسؤلیت فکری و اشتراک در حرکت و هدف و رفتن و شدن را فلسفۀ تشکیل اجتماع خود قرار داده است.
            در امت "زیربنا اقتصاد است" (من لا معاش له لا معادله – کسی که زندگی مادی ندارد زندگی معنوی ندارد)، نظام اجتماعی بر "قسط و عدل" است و مالکیت مردم، احیای نظام هابیلی، جامعه برابری، و در نتیجه برادری انسانی، جامعۀ بی طبقه؛ این "اصل" است اما – برخلاف سوسیالیسم غربی – که روح بینش بورژوازی غرب را حفظ کرده است – "هدف" نیست! فلسفۀ سیاسی و شکل رژیم، نه دموکراسی رأس ها است، نه لیبرالیسم بی هدف بی مسؤلیت که بازیچۀ قدرت های اجتماعی است، نه اریستوکراسی متعفن است، نه دیکتاتوری ضد مردم، و نه اُلیگارشی ِ تحمیلی بلکه مبتنی بر "اصالت رهبری" است (نه رهبر! که فاشیسم است)، رهبری متعهد انقلابی، مسؤل حرکت و صیرورت (Devenir  ) جامعه بر اساس این جهان بینی و ایدئولوژِی و برای تحقق تقدیر الهی انسان در فلسفۀ آفرینش. "امامت" یعنی این!
            این "امت" – که جامعه اعتقادی مسؤل و مهاجر است و هدفش ساختن "انسان ایده آل" – جامعه ای است با سه بُعد آنچنان که در سورۀ حدید آمده است :
1-      کتاب،     2- ترازو،     3- آهن

گفتم که توحید – بعنوان جهان بینی – دارای سه وجهه یا سه مرحله است

مرحلۀ اول
            در این مرحله، توحید بعنوان یک نوع نگرش بجهان است، یک نوع جهان نگری مبتنی بر توحید و همچنین جهان بینی توحیدی در برابر جهان بینی های دیگری قرار دارد، که مشهور هستند: مثل جهان بینی "ماتریالیستی" یا "ناتورالیستی"، یا "نیهیلیسم" یا "شکاکیت" یا "سپتی سیسم" و همچنین در برابر جهان بینی های مذهبی مبتنی بر شرک است؛ که بمعنای اعم، مقصودم از شرک عبارت است از یک نوع بینش و فهمی از جهان که در آن، جهان بصورت مجموعه ای ناهماهنگ، از قطب های مختلف یا ذات های متفاوت و یا قلمرو قدرت ها و خداوندان متعدد تلقی می شود که انواعش ثنویت، تثلیث و چند خدائی است.
            در جلسۀ پیش، باین مسائل تا اندازه ای که فرصت بود اشاره کردم.

مرحلۀ دوم
            "توحید" بعنوان زیربنای جامعه شناسی است.
            و آنچه را که اینجا می گویم، در این مدت بطور پراگنده، در سخنرانی های اینجا و آنجا و درس کلاس های دانشکده گفته ام و اکنون خلاصه و فشردۀ، آن همه را یکجا می گویم، که هم درسمان "سیستماتیک" باشد و هم آنهائی که تمام این بحث ها را نشنیده اند با مسیر درس نا آشنا نمانند.
            قبل از پاسخگوئی باین مساله – که "توحید"، بعنوان یک نظام اجتماعی یعنی چه؟" – باید یکی دو تا تز جامعه شناسی را عنوان کنم و بعد مسالۀ توحید و شرک را مطرح کنم. وقتی می گوئیم زیربنای جامعه شناسی، این یک اصطلاح فنی است که برای شما توضیح دهم:

زیربنای اجتماعی Structure Sociale
            معمولا ً جامعه شناسی قرن 19 – که الان هم، بخصوص در بیرون از دانشگاهها، پیروان بسیاری دارد – نظام اجتماعی را به شکل خاصی تصور می کند و جامعه را عبارت می داند از یک سیستم و تشکیلاتی که در آن تشکیلات یک زیربنا وجود دارد و ستون هائی استوار برروی زیربنا نهاده شده بنام "انستیتوسیون" یا "نهاد" و میان اینها یک سلسله روابط گوناگون بصورت رگها و پی ها قرار دارد که میان این ستون ها در ارتباط است، بنام روابط، مقررات قوانین، علائم و سمبول ها و مدها. پس، سه نوع اندام را در یک جامعه می بینیم: یکی زیربنای اجتماعی است، بنام "استروکتور"، یعنی ساختمان اساسی و پایۀ زیرین بنائی که تمام اندام جامعه بر رویش استوار است و یکی هم نهادها و سومی هم روابط فرعی و علائم اجتماعی که مجموعا ً روبنا یا Super – Structure نام دارد. پس تمام این ستون ها و همۀ این روابط، یعنی "روبنای اجتماعی"، شکلشان و همچنین نوعشان بستگی به شکل و نوع زیربنای جامعه دارد. تغییراتی که در جامعه ایجاد می شود، گاه تغییرات زیربنائی است، و آن تغییراتی که زیربنای جامعه را عوض می کند، انقلاب یا Revolution نامیده می شود، و گاه تغییرات روبنائی است، که آن تغییراتی است که دراین ستونها یا در روابط میان این ستونها و این رشته ها و شعبه ها داده می شود و اسمش رفرم یا اصلاح Reform, Evolution)) است. پس اصطلاح علمی انقلاب یا "رولوسیون" عبارت است از تغییر در زیربنای جامعه، و اصطلاح علمی "اصلاح یا رفرم" تغییر در نظام ها و یا ستون های روبنائی است.
            این زیربنا، در سوسیالیسم عبارت است از شکل تولید جامعه. پش شکل تولید جامعه زیربنای اساسی آن جامعه را می سازد که همۀ مسائل و همۀ روابط اجتماعی، متناسب با شکل تولید، یعنی جنس زیربنا، شکل خاصی را می گیرد؛ نام اینها بن، بنیاد یا "انستیتوسیون" (8) است.
            بنا براین انستیتوسیون به معنای آن قسمت از اعضای جامعه است که هست، یعنی وضع نشده، ساخته نشده، تصویب نشده، بصورت صفت یا نهاد تازه و یا یک نظام تازه ای بآن اضافه نشده است، بلکه فرد، تا در جامع چشم باز می کند، این چیزها را که پیش از او هست می بیند، بنا براین اینها استوانه ها است – کلمه استوانه هم از "است" ریشه می گیرد – و استوانه ها و اعضای ثابت جامعه هستند که در یک نظام تغییر نمی پذیرند، مثل : خانواده، حکومت، زبان و... اینها "انستیتوسیون" های اصلی هستند. هر فردی که متولد می شود می بیند که پیش از خودش زبان در جامعه بوده و او فقط باید فرا گیرد؛ سنت های اجتماعی انستیتوسیون هستند، پیش از وجود من و شما هستند؛ پس، خانواده، مذهب، حکومت، تعلیم و تربیت، سنت های اجتماعی و اخلاق، انستیتوسیون اند، اما این انستیتوسیون ها – مثل مذهب، مثل سنت های اخلاقی، خانواده و رژیم حکومت – درعین حال که جزء هستی و ستون های جامعه هستند ولی، شکلشان بستگی به نوعی زیربنای تولیدی جامعه دارد، آن وقت غیر از انستیتوسیون ها و زیربنا، قوانین وجود دارد، مقررات و احکام عملی وجود دارد، آئین نامه ها، سمبل ها و نظام ها و رسوم وجود دارد، مد لباس و آرایش وجود دارد که اینها در حال تغییر دائمی هستند و در یک نسل چند مرتبه تغییر می کنند، و گاه وزارت خانه ها، سازمانهای اداری، بازنشستگی، بیمه، بانک و... که بدست و اراده و به تصمیم افراد انسانها بوجود می آیند نیز تغییر پیدا می کنند، و عمر هر کدام بیش یا کم متغیر است اجل و مدتی مشخص دارد، اینها روابط روبنائی و فرعی است.
            اگر در یک جامعه کسی بیاید که فقط وضع ازدواج را اصلاح کند و یا فقط وضع ظاهری حکومت را تغییر دهد و یا فقط قوانین تازه ای در روابط اجتماعی بگذارند، در روبنا تغییر داده است و احتمالا ً "اصلاحاتی" کرده است، اما اگر یک عملی یا حرکتی و تکانی نظام تولیدی جامعه را دگرگون سازد، در جامعه "انقلاب" ایجاد کرده است.

زیربنای تولیدی ِ بردگی
            مثلا ً زیربنای تولیدی در دورۀ بردگی یعنی شکل خاصی که یک جامعه، در یک مرحلۀ خاص، برای تولید اقتصادیش انتخاب می کند و این شکل، روابط اجتماعی و قوانین و روابط طبقاتی را ایجاد می کند و هر شکل تولیدی، جامعه را به دو قطب تولیدی متقابل تقسیم می کند که اساس همه تغییرات و اشکال مادی و معنوی جامعه می شود، مثلا ً در یک زیربنا که زیربنای بردگی است، نظام تولیدی خاصی وجود دارد، و دراین نظام تولیدی افرادی از انسان – مثل حیوانات – در مالکیت طبقه دیگری قرار می گیرند و آن افراد بصورت ابزار تولید، در کار تولید اقتصادی دخالت دارند. در اینجا مسالۀ زیربنائی مطرح است و بر اساس این زیربنای خاص و نظام تولیدی آن، جامعه هم بدو طبقۀ آزاد و برده یا مالک و مملوک تقسیم می شود، و بعد که جامعه بدو قطب طبقاتی تقسیم شد، روابط حقوقی نیز فرق می کند؛ روابط حقوقی مشخص بین خواجه و عبد بوجود می آید. اخلاق دورۀ بردگی ارزشهای خاص خودش را دارد، که وقتی دورۀ بردگی از بین می رود آن ارزشها هم نابود می شود. مثلا ً در دورۀ بردگی، یک بردۀ خوب – که انسان پاک و قابل ستایشی است – برده ای است که به خواجه اش وفادار است و اگر هم بتواند فرار کند، فرار نمی کند، و در جامعۀ بردگی و در وجدان اخلاقی این جامعه، این چنین انسانی که باسارت وفادار است، مظهر ارزش های انسانی است.
            ولی وقتیکه نظام بردگی عوض می شود، کسیکه نسبت به خواجه اش وفاداری داشته باشد؛ مظهر یک نوع اخلاق "سگی" است، می بینید که ارزشهای اخلاقی فرق کرد، زیرا که زیربنای اجتماعی فرق کرد.
            در دورۀ بردگی، روابط خانوادگی هم فرق می کند چرا که در این دوره روابط خانوادگی کاملا ً منقسم می شود به رابطۀ مرد با کنیز و زن آزاد، با برده و خدمتگذار آزاد، و هر کدام حقوق خاص خودشان را دارند، و این حقوق نیز مشخص است و از لحاظ اخلاقی پذیرفته شده است و انحراف از این موازین اخلاقی برخلاف انسانیت است؛ لذا می بینیم که یک زیربنای خاص، روبنای اخلاقی خاص، انستیتوسیون های خاص و روابط اجتماعی و شکل طبقاتی خاص را ایجاد می کند.

زیربنا تولیدی در دورۀ فئودالیته
            دورۀ فئودالیته دوره ای است که زیربنای اجتماعی از دورۀ بردگی تحول پیدا کرده و از سرواژی هم گذشته است و در بعضی از مراحل بجائی رسیده که مالکیت بزرگ بر زمین های کشاورزی در اختیار یک فرد است و اکثریت بصورت رعیت او هستند... در اینجا می بینیم که مالک چون سر زمینی بزرگی از منابع تولیدی را در اختیار خود دارد، قدرت و حقوق و شخصیت سیاسی هم دارد، قدرت و نفوذ اخلاقی هم بر مردم دارد، دارای حقوق اجتماعی ویژه ای هم هست، و همچنین بعنوان رهبر سیاسی هم تلقی می شود و در وجدان جامعه یک نوع اخلاق فئودالی مبتنی بر تفکیک ذاتی "رعیت و ارباب بودن" شکل می گیرد و ارزشهای خاص اشرافیت اصولا ً در این دوره پیدا می شود. اشرافیت عبارتست از شرافتهای ذاتی و خونی و اخلاقی و انسانی یی که ویژۀ ارباب است و رعیت از آنها محروم، و خود رعیت هم نسبت بآنها تمکین کرده است!
            می بینیم وقتی این ارزش های اخلاقی و رسوم اجتماعی – که روبناست – تغییر پیدا می کند که زیربنا دگرگون شود.

زیربنای تولیدی در دورۀ بورژوازی
            بعد دورۀ فئودالیته تبدیل به دوره بورژوازی می شود، یعنی بجای تولید کشاورزی، تجارت و کسب و دکانداری و معامله با پول و فروش کارهای دستی و صنعتی و زندگی شهری پیش می آید، و از اینرو در جامعه بین دو طبقۀ ارباب و رعیت، یک طبقۀ دکاندار و کاسبکار – و بیشتر شهر نشین – بوجود می آید که میان ارباب و رعیت قرار می گیرند و طبقۀ متوسطند، و اینها بتدریج رشد پیدا می کنند و کم کم نظام ارباب و رعیتی را منفجر می کنند و نظام بورژوازی – که نظام تجارت و کارخانه داری و کسب و صنعت و پول است – جانشین نظام اربابی می شود و زیربنای فئودالی از میان می رود و وقتی که این تغییر در زیربنا انجام شد، اخلاق هم فرق می کند، روابط اجتماعی و رسوم فرق می کند، حتی نوع تلقی از مذهب هم فرق می کند.
Ë        Ë        Ë
            بنا براین می بینیم که اساس جامعه شناسی طبقاتی بر اعتقاد باین اصل استوار است که عامل و علت اساسی در جامعه، زیربنای آنست و تغییرات روبنائی همواره وقتی تحقق پیدا می کند که تغییراتی در زیربنا پدید آمده باشد. پس باین شکل قانونی در می آید که در روابط اجتماعی و در نظام جامعه شناسی، زیربنا علت است و روبناها معلول و رابطۀ "علت و معلول" رابطۀ بین زیربنا و روبناها را توجیه می کند، از طرف زیربنا بطرف روبناها.
            پس این نوع جامعه شناسی، باین قانون منجر می شود که هرگونه تغییری اساسی در جامعه موکول به تغییر اساسی در زیربنا می باشد. بنا براین تمام نظام اجتماعی، روبنای اجتماعی، قوانین اجتماعی و حتی طرز فکر، فرهنگ، ایدئولوژِی – که همۀ اینها روبناها هستند – همه معلول زیربنا، یعنی شکل تولید اقتصادی در جامعه، می باشند؛ این یک قانون اساسی است، از این جا یک نتیجه می گیریم و آن اینستکه فکر، فرهنگ یا ایدئولوژی و مذهب در جامعه، همه معلول و ساخته شده شکل تولید اقتصادی، یعنی زیربنای اجتماعی هستند.
پس فکر خودش نمی تواند در تغییر نظام اجتماعی، یعنی زیربنا، دخالت داشته باشد، چون معلول است.
            ولی وقتی زیربنا عوض می شود، ایدئولوژِی عوض می شود، اخلاق عوض می شود، مذهب عوض می شود، فکر، عقیده و فرهنگ عوض می شود، نظام طبقاتی عوض می شود و روابط طبقاتی هم عوض می شود. این حرف مارکسیسم است.
            اما "ماکس وبر" جامعه شناس بزرگ آلمانی درست برخلاف مارکس معتقد است که زیربنای اجتماعی در جامعه بشری عبارتست از طرز تفکر و جهان بینی و بینش آن جامعه.
            طرز تفکر، نوع دین، کیفیت اعتقادی، ایدئولوژی، ایمان یک نسل و یک عصر در جامعه، نه تنها در انستیتوسیون های دیگر اجتماعی – مثل خانواده، سیاست، مد، شغل، زندگی و مصرف – تاثیر مستقیم دارد بلکه در زیربنای تولیدی جامعه نیز دخالت مستقیم دارد و می بینیم که تز ماکس وبر درست برخلاف تز مارکس است. ماکس وبر برای اثبات تزش چندین نمونه می آورد.
            وی معتقد است که در جغرافیای جهان، همۀ کشورهای غربی – از اروپا گرفته تا امریکا – به سه دسته تقسیم می شوند:
            دسته ای که اکثریتشان کاتولیکند مثل اسپانیا و ایتالیا.
            دسته ای که اکثریتشان پروتستان هستند مثل آمریکا و آلمان.
            دسته ای که پروتستان و کاتولیک باهم، وجود دارند مثل فرانسه و انگلستان.
            "ماکس وبر" چنین نتیجه می گیرد که وقتی جغرافیای جامعۀ غرب را بر اساس مذهب به سه منطقه تقسیم بندی کردیم، می بینیم تمام کشورهائی که پروتستان هستند، از نظر اقتصادی، بمرحلۀ پیشرفتۀ "سرمایه داری صنعتی" رسیده اند – مثل آلمان و آمریکا – و کشورهائیکه یک دست کاتولیکند، از نظر سرمایه داری و صنعت، از همۀ کشورهای غربی عقب مانده ترند – مثل اسپانیا و ایتالیا – و کشورهای میانگین مخلوط، مابین دو قطب عقب مانده ی کاتولیک اسپانیا و ایتالیا، و پیشرفته ی پروتستان آمریکا و آلمان، در نوسانند، مثل فرانسه و انگلیس.
            در ایرلند کاملا ً روشن است، و جنگ فعلی ایرلند، در عین حال که یک جنگ مذهبی است، یک زیربنای طبقاتی هم دارد: کاتولیک ها مردم فقیر و توده های محرومند و پروتستان ها طبقۀ برخوردار و استثمارگر. پس جنگ بین پروتستان و کاتولیک در آنجا جنگ طبقۀ محروم و طبقۀ برخوردار است و در عین حال نظریۀ     "ماکس وبر" هم در آنجا صادق است که پروتستان های ایرلند در سرمایه داری و صنعت پیشرفته ترند و کاتولیک های ایرلند از نظر صنعت و سرمایه – یعنی اقتصاد و تمدن مادی – عقب مانده تر.
            "ماکس وبر" آنرا به این شکل توجیه می کند که اصولا ً چون مذهب کاتولیک بر اساس جهان بینی زاهدانه استوار است و اخلاق کاتولیکی مبتنی بر اساس پارسائی و اعراض از دنیا و سرکوبی لذت و زندگی و عشق و تقوی و دلدادن بخدواند و خود را وقف او کردن می باشد، این نوع "اخلاق آخرت گرائی" که اخلاق کاتولیک است و "جهان بینی تحقیر دنیا و تحقیر ثروت و تحقیر کار" – که مربوط به جهان بینی کاتولیکی است – خود بخود به نظام سرمایه داری و صنعت که مبتنی بر نظام ماده بینی و دنیا بینی و اصالت تولید و فلسفه لذت است، سازگار نیست و برای همین هم هست که در میان کاتولیک ها تمدن مادی و سرمایه داری پیشرفت ندارد و برای همین هم هست که در قرون وسطی که مذهب کاتولیک بر غرب تسلط مطلق داشت، از نظر تمدن مادی، از همه جا عقب تر بود، و از طرفی پروتستانتیسم – که معتقد به اصالب لذت و برخورداری از مواهب مادی است که خداوند در اختیار  بشر قرار داده و معتقد بکار، تلاش، برخورداری و قدرت است ( این جهان بینی مذهبی پروتستانتیسم است) – با پیشرفت تمدن مادی متناسب است و برای همین هم هست که پروتستانها  پیشرفت کرده اند: این نشان می دهد که اگر جهان بینی یک جامعه را عوض کنیم و اگر طرز تفکر یک جامعه را تغییر بدهیم، زیربنای اجتماعی را تغییر داده ایم و می بینیم که این درست برخلاف نظریه مارکس است و این هر دو نظریۀ متضاد، درست است و هر دو غلط!
            هر دو درست است بخاطر اینکه میان دو پدیده و دو قطب، یکی فکر و یکی محیط (که هم نظام تولیدی و هم شکل تولید جزء محیط است)، میان انسان و محیط اجتماعی یا مادی، میان ذهنیت و عینیت، رابطۀ متقابل علت و معلولی و معلولی و علتی، بر قرار است؛ و این یکی از خصوصیات انسان است. باین معنی، همانطور که مارکسیسم معتقد است، اگر زیربنای اجتماعی را تغییر بدهیم، طرزتفکر جامعه تغییر پیدا می کند و همانطور که "ماکس وبر" علیه مارکس می گوید، اگر طرزتفکر جامعه راعوض کنیم طرز تولیدش هم عوض می شود.
            یعنی هر کدام نیمی از واقعیت اجتماعی را فهمیده اند.
            بطور مثال شما وارد یک ده بشوید، چه جور می توانید این ده را عوض کنید؟ یکی این که با مردم ده سخنی نگوئید و اگر می بینید مردم ده با چند تا گوسفند و آبیاری زمین از طریق قنات زندگی می کنند، شماهم بروید در آن ده چند چاه عمیق بزنید، تراکتور بیاورید، وسائل میکانیزه کشاورزی بیاورید و بعد محصول های بزرگ بردارید و بعد تولیدات تازه کنید؛ از اینجا نظام زندگی در آن ده عوض می شود، روابط کارگر و کارفرما عوض می شود، دهقانان بصورت کارگران شما در می آیند، لباسشان، رفتارشان، اخلاقشان، زبانشان، رسوم و عادتشان، وضع زندگیشان و مصرفشان همه عوض می شود و طرزتفکرشان هم عوض می شود. بعد می بینیم که اینها کت و شلواری شدند، رادیو دارند، "زن روز" می خوانند(!) و از این قبیل چیزها. اینجا چه عوض شده؟ زیربنای تولیدی عوض شده و روبنای فکری هم بتدریج و خود بخود و جبرا ً تغییر پیدا کرده.
            دیگر اینکه بعنوان سرمایه دار وارد ده نشویم، بلکه بعنوان یک معلم ساده و یا بعنوان یک واعظ وارد شویم . بررسی کنیم که این ده براساس زندگی ایلاتی زندگی می کند یا براساس سنت های پوسیدۀ قدیمی تولیدی و یا روابط اخلاقی و مراسم بسیار کهنه، باهوشیاری و از طریق تکیه برسنت ها و جلب تفکر آنها و فهم زبان آنها می توانیم در طرز اندیشیدن آنها رخنه کنیم و یک موج اعتقادی تازه، ایمان تازه و آگاهی تازه در آنها بوجود آوریم. و وقتی در ده آگاهی تازه بوجود آوردیم، خودبخود، خود ده شکل زندگی و تولید و مصرفش را عوض می کند. شما بینش و روشن بینی به ده داده اید و این روشن بینی، نظام تولیدی ده را عوض می کند، درست آنچنانکه "ماکس وبر" می گوید و مارکس نمی تواند پیش بینی کند، کاری که پیغمبر اسلام در مدینه کرد و در عربستان کرد.
            بنا براین اصل، وقتیکه هر دو نظریۀ متضاد، نیمش درست است، و نیمش نادرست، باین معنی است که رابطۀ بین فرد و جامعه، رابطۀ زیربنا و روبنا، رابطه انسان و محیط، رابطۀ ذهنیت و عینیت، رابطۀ سوبژکتیویته و ابژکتیویته، "رابطۀ متقابل علت و معلول مداوم" ی است، که یک پدیده، روی پدیدۀ دیگر اثر می گذارد و آن اثر تازه روی خود موثر باز اثر می گذارد و این تاثیر و تاثر همیشگی است. اینستکه یک روشنفکر همواره آنچنانکه مارکسیسم کلاسیک می گفت، لازم نیست صبر کند که زیربنای تولیدی عوض شود تا بتواند در ارزشهای اخلاقی و یا در ایدئولوژِی و طرزتفکر تغییری بدهد و یا آچنانکه "ماکس وبر" می گوید، همیشه راه منحصر این نیست که باید طرزتفکر را عوض کنیم تا زیربنا عوض شود، بلکه آنچه که واقعا ً تحقق پیدا می کند اینستکه یک گروهی که می خواهند دگر گونی ایجاد کنند، درهمان حال که جامعه را بطرز تولید تازه و زیربنای تازه میرانند، از نظر فکری هم به طرز فکر و اعتقاد و اندیشه های تازه برانند، یعنی هم از آن جهت و هم از این جهت. مقصودم از این تز اینستکه، روبناها نیز در زیربنای تولیدی و زیربنای اجتماعی موثرند. یکی از روبناها مذهب است که خود یک وجهۀ ایدئولوژیک دارد؛ یکی از روبناها فرهنگ است، یکیش ایدئولوژی است؛ یکی طرزتفکر اخلاقی و ارزشهای اخلاقی است که اینها تاثیر و تاثر علی و علت و معلولی دارند، و وقتی روبنا عوض می شود باز در زیربنا تغییر می دهد، و این یکی دیگر از مواردی است که مارکس باز نتوانست پیش بینی کند و نتوانست متوجه شود که در کشورهای عقب مانده، زیربنا – یعنی تولید – در حکم روبنا است و زیربنا چیز دیگری است؛ زیربنا استعمار است! استعمار شکل تولید و زیربنای تولیدی جامعه راهم خودش تعیین می کند و استعمار وقتی وارد کشورهای آفریقائی می شود که از نظر نظام تولیدی در دورۀ هابیل و قابیلی (!) زندگی می کنند، ناگهان در ظرف چند سال، نظام تولیدی مدرن صنعتی و سرمایه داری صنعتی را به آن جامعه های عقب مانده تحمیل می کند. پس می بینیم که در اصل، زیربنای تولیدی این جامعه نبوده که این تغییرات را در آن جامعه بوجود آورده، بلکه این استعمار است که بر جامعه استعمارزده، حتی زیربنایِ را تحمیل کرده است و یکی از آن ها نظام تولیدی یک کشتی است (Monoculture) که استعمار تحمیل می کند: تمام کوبا باید نیشکر بشود؛ تمام الجزایر باید انگور بشود؛ تمام مصر باید کنف بشود؛ بنا براین، بحث زیربنا بعنوان نظام تولیدی دیگر به درد نمی خورد و این یک بحث جداگانه است.
            اگر باین زبان صحبت کنیم، توحید و شرک روبنا است، چرا که توحید یک نوع عقیده است، یک نوع بینش نسبت به جهان، طرزتفکر و گرایش اخلاقی و فلسفی است؛ اما شرک نیز چنین است و اینجا اساسی ترین بحث من مطرح است: شرک بمعنای اعتقاد باینکه "خداوندان" انسان ها و ملت ها و خانواده ها و جهان متعددند و اعتقاد باینکه "آفرینندگان" جهان و انسان ها و نژادها متعددند، ولی این دو عقیده یکی نیست، گاهی شرک بمعنای شرک خداست و گاه بمعنای شرک خالق است و بسیاری از مذاهب شرک، بخالق واحد معتقدند، اما بخدایان متعدد.
            در یونان تمام خدایان خود مخلوق کرون (9) – خدای زمان – اند، اما خدایان، خود، متعددند.
            در قرآن هم می بینیم که گاهی خدا بمعنای رب می آید، گاهی بمعنای خالق و آنجا که بمعنای رب است، بمعنای آفرینند نیست؛ که بحث این دو اصلا ً از هم جداست، و آنوقتی که بمعنای رب است، بعنوان مظهر، صاحب و مالک است و نه آفریننده؛ در زبان فارسی هم رب یا خداوند و خداوندگار بمعنای صاحب و مالک است و آفریننده یا آفریدگار است که بمعنای خالق بکار می رود.
            در این نوع شرک – شرک در خدا، ارباب انواع، خدایان – جهان بینی مبتنی بر شرک روبناست و اعتقاد باین است که هر طبقه ای در یک جامعه، یا هر جامعه ای، هر ملتی، هر نژادی، هر منطقه ای از جهان و یا هر یک از نیروهای هستی، دارای یک آفرینندۀ خاص یا یک خداوند خاص است؛ این یک نوع روبنای اجتماعی است، که با توجه به میکانیسمی که این عقیده در جامعه دارد – اعتقاد باینکه طبقات مختلف و خانواده های گوناگون و نژادهای گوناگون هر کدام در قلمرو ویژۀ یکی از خدایان است و در جهان یک سلسله مراتب خدائی وجود دارد که نسبت بهم در پائین و بالا قرار دارد و این خدایان هر کدام مظهر یکی از آفریده های خودشان، یعنی خانواده ها یا گروه های اجتماعی و یا طبقات اجتماعی هستند – در ذهن معتقد بشرک – این اعتقاد بوجود آمده که خدایان مختلفند، پس طبقات اجتماعی و گروهها و قشرهای اجتماعی و نژادهای بشری بر اساس اختلاف میان خدایان و آفرینندگان مختلفند؛ در صورتیکه طبق قانونی که در اصل جهان بینی گفتم – در این صورت – "جهان بینی" تاویل می شود به "جامعه بینی"؛ یعنی فردی که در نظام فئودالیته زندگی می کند، جهان را یکجور می بیند، آن کسی که در نظام بورژوازی است جهان را جور دیگری می بیند و آن کسیکه در این قرن زندگی می کند جهان را جور دیگر می بیند، بخاطر اینکه نظام اجتماعی روی نظام جهانی منعکس می شود و فردیکه در این نظام اجتماعی زندگی می کند، جهان را بشکلی که نظام اجتماعیش آنرا ساخته است می بیند؛ پس در جهان بینی فلسفی، جهان ساختۀ جامعه است؛ در جهان بینی فلسفی، نظام جهان بینی، براساس نظام جامعه شناسی شکل می گیرد.
            در قدیم علمای هیات می گفتند، جهان اینجوری است: زمین این وسط است، دورش طبقات آسمان است، که 7 طبقه است، درست مثل مغز پیاز.
            افلاک مثل پوسته های پیاز در این هسته قرار دارند، ستاره ها عبارتند از میخ های نقره ای که هر کدام در شکم یکی از این فلک ها کوبیده شده اند و اینکه شما می بینید که در شب ستاره ها حرکت می کنند، اشتباه است، بلکه فلک حرکت می کند، اما چون جنس فلک بسیط است دیده نمی شود؛ از اینرو، فقط ستاره ها را می بینیم که حرکت می کنند. از طرفی فلک ها هر چه از زمین دورتر می شوند، ارزش و عظمت بیشتر پیدا می کنند تا به آخرین فلک می رسند که اسمش فلک الافلاک است – فلک فلک ها – و بالعکس هر چه به زمین نزدیکتر می شوند، عناصر پست تر می شوند. هر یک از فلک ها، عقل خاص خودش را دارد: عقل فلک اول، عقل فلک دوم، عقل فلک سوم، چهارم، تا عقلی که در فلک الافلاک است، معلوم است که اسمش چیست: "عقل العقول".
            هر یک از این عقل ها که در فلکی خانه دارند، حرکت آن فلک را اداره می کنند و هر عقل فلک بالاتری، عقل فلک پائینی را در زیر تدبیر خود دارد تا برسیم به فلک الافلاک، که سر منزل عقل العقول یا عقل کل است که همۀ عقل های پائین تر از خودش را تدبیر می کند و می چرخاند؛ این، جهان بینی بطلمیوسی و جهان بینی هیات قدیم است.
            آیا این جهان است یا جامعه که باین شکل تصویر شده است؟ ! بله، جهان قدیمی است که سلسله مراتب طبقاتی دارد و از پائین، هر چه بطرف بالا برود، مانند نظام اجتماعی، سلسله مراتب از پستی به بلندی میرود.
            حرکت در جامعۀ قدیم و جامعۀ بسته، دوری است، تمام ده ها و شهر ها را نگاه کنید که برج و بارو دارد و شبیه است به جهان، یعنی جهان هم مثل قلعه ها ساخته شده است، و نشان دهندۀ نظام طبقاتی است که هر طبقه ای زیر دست طبقۀ بالا است و بالا دست طبقۀ پائین است و هر طبقه ای در زیر فرمان یک عقل است که خود آن عقل هم در زیر فرمان طبقۀ بالائی است تا میرسد بعقل العقول، که خاقان بن خاقان بن خاقان است و اوست که همه فلک ها را تدبیر می کند، یعنی همۀ طبقات زیر سبیل او هستند؛ این، نظام اجتماعی را نشان می دهد (می گوید) و اسمش راهیات گذاشته اند (وخود هیات هم یعنی شکل و شمائل!).
            می بینیم جامعه، بسته است؛ حرکت، دوری است؛ نظام، طبقاتی است و از پائین بطرف بالا؛ هر چه سلسله مراتب – هر چه میرود – از پائین بطرف بالا می رود، هر طبقه ای یک خرد خاص دارد و بعد خرد ها مسلط بر همه طبقات اجتماعی است.
            و بعد اینکه، زمین از چهار عنصر – آب، باد، خاک و آتش – ساخته شده است و هر عنصری جایگاه قهری خودش را دارد، مثلا ً آتش جایش بالاست و خاک پائین و شما نمی نوانید آنرا از جایش بردارید؛ اگر آتش را ببرید تا چاه، باز هم می آید بالا برای اینکه می خواهد درجایگاه طبیعی خودش قرار گیرد. خاک را ببرد بالای آسمان رهایش کنید، می آید بطرف پائین؛ برای اینکه می خواهد در جایگاه طبیعی اش قرار گیرد و این نظام طبقاتی است، همان حرفی است که ارسطو می زند که هر کس همیشه باید در طبقۀ خودش بماند، درهمان طبقه ای که در آن زائیده شده است، اگر شریف را به طبقۀ پست و پست ها و برده ها را به طبقۀ اشراف ببرند، نظام جامعه بهم می خورد، برای اینکه هر فردی یک جایگاه طبیعی طبقاتی دارد؛ این جامعه شناسی است.
            در نظام اجتماعی طبقاتی می بینیم چگونه جهان بینی درست کپیه از نظام اجتماعی انسان است و براساس این اصل، حالا می شود فهمید که جهان بینی شرک و جهان بینی توحید تا چه حد از نظر نظام اجتماعی حساس و عمیق هستند، در جهان بینی شرک – باین معنی که جهان دارای خدایان ِ سلسله مراتبی است که جهان و جامعه و طبقات را ساخته اند – خدایان که مخلوق نظام طبقاتی جامعه هستند – چنانکه این جهان مخلوق نظام طبقاتی و اجتماعی است – وقتی به ذهن و عقیده می آیند، رل خالق نظامهای اجتماعی و طبقاتی را بازی می کنند، یعنی این نظام سلسله مراتبی نژادی و گروهی و طبقاتی، سلسله مراتب جهان شرک و خدایان شرک را می سازد تا در عقیدۀ مردم (و بنظر مردم) خدایان شرک سازندۀ نظام طبقاتی و گروههای اجتماعی باشند، پس براساس این جهان بینی، درجامعه، نظام اجتماعی مبتنی بر تفرقه یعنی شرک اجتماعی است – شرک اجتماعی، شرکی است که در آنجا گروههای مختلف، نژادهای مختلف و طبقات مختلف وجود دارد – و چنین نظامی را "شرک اجتماعی" یا "نظام اجتماعی مبتنی بر شرک" و یا "نظام شرک اجتماعی" می نامند و آن چند خدائی را "شرک مذهبی" می گویند.
            پس می بینیم رابطۀ زیربنای اجتماعی با جهان بینی شرک، در عالم عینی، از "زیربنا" به "روبنا" است و در ذهن از "روبنا" به "زیربنا" است. و این مکانیسم متناقضی است که شرک در طول تاریخ بازی کرده است و در طول قرنهای بسیار، همۀ بشریت قربانی این فریب دوگانه شده است: خدایان را نظام های شرکی می ساخته اند، تا در عقاید مردم و در ذهنیت مردم بگویند خدایان شرک این نظام ها را ساخته اند. چرا؟ برای اینکه نظام شرک طبقاتی و خانوادگی و اجتماعی و ملی و نژادی، باید در جامعه زیربنای جهانی پیدا کند، باید توجیه مذهبی و دینی داشته باشد، باید در عمق آفرینش ریشه داشته باشد و ندارد. و شرک، جهان بینی یی است که شرک بشری را، شرک طبقاتی را، شرک اشرافیت را، شرک ملی و نژادی را، شرک گروههای اجتماعی را و شرک خانوادگی را توجیه مذهبی و غیبی می کند و نظام مبتنی بر طبقات اجتماعی را انعکاس از اراده متافیزیک تلقی می کند و باین شکل، نه تنها این نظام را توجیه می کند، بلکه تقدیس هم می کند و آنرا طبیعی، ازلی، ابدی و جهانی تفسیر می کند، برای اینکه یک خانواده، دریک نظام طبقاتی قدیم، معتقد شود که پست است و پست تر از خانوادۀ دیگری است که دارای ارزشهای اشرافی ذاتی است و این خانواده از آنها  محروم است؛ و اگر این اختلاف ارزشهای نژادی بین دو خانواده توجیهی نداشته باشد، این خانواده ممکنست عصیان کند و یا امکان دارد ارزشهای آنرا نفی کند و در برابر برتری فلان خانواده تمکین نکند؛ شرک، این نقش اجتماعی را انجام می دهد و آنرا توجیه می کند، بدین ترتیب که خدای آن خانواده و خدای این خانواده باهم مختلفند و فرق دارند و خدای آن نژاد با این نژاد و خدای آن ملت با این ملت. خدای آن خانواده خدای پرشکوهی است که در آسمان نیز در سلسله مراتب خدایان، درجۀ بالاتری دارد و خدای این خانوادۀ پست، در خود آسمان هم خدای کوچک حقیری است و وقتی خود خدای خانواده ای ناچیز باشد (چیزی نباشد)، خود خانواده چه می تواند باشد؟
            برای همین است که بعضی از خانواده های قریش، خدایانی از ناب ترین طلا و تزئین شده با بهترین گوهرها داشتند و این توجیه کنندۀ شرافت خانوادگی آنها بود، سمبل شرافت آنها نبود، بلکه علت و خالق شرافتشان بود، تا برسیم به فلان خانوادۀ پست، قبیلۀ بنی کلاب ( که حتی اسمشان هم مثل خودشان پست بود و از "کلب" ریشه داشت و در فارسی همه می گوئیم: "توله سگ ها آدم شده اند")، خانواده ای بیچاره بود، گرسنه بود، عاری از هرگونه فخری بود(عاری از همه فخرها بود) و خدائی داشت مثلا ً از "خمیر ترش" و هر وقت هم که گرسنه می شد همان خدا را می خورد!
            و در نظام شرک هم رابطۀ دیالکتیکی بین خدا و خلق وجود دارد؛ این است که خدایان مخلوق خلق، در ذهنیت مردم رل خالق را بازی می کنند و چون خالق ها سلسله مراتب مختلف دارند، خودبخود سلسله مراتب مختلف نظام مخلوق، موجه، مقدس، غیبی، الهی، ازلی و طبیعی است.
            پس شرک چند گونه است:
1-       یکی شرک نژادی و آن شرکی است که خدای ایرانی را از خدای یونانی جدا، می کند، و خدای این دو را از خدای هندو و هرسه را از خدای چین، و این خدایان گوناگون – مثل "ویشنو"، مثل "اهورا مزدا"، مثل "زئوس" – که از همه جدا و مختلفند، سه نژاد مختلف هند و چین و ایران و یونان را و جدائی اینها را و جنگ میان اینها را و اصولا ً اختلاف ذاتی و عنصری میان آنها را در تاریخ و برای همیشه توجیه می کنند، بطوریکه مثلا ً وقتی ایران با یونان می جنگید، زئوس و اهورا مزدا هم با هم در آسمان دعواشان می شد و می بینید چه جور  انعکاس مداوم دارد، و یا وقتی که "لائوکون" که خدای تروا است، با آتن می جنگد، خدایان آنها هم باهم در جنگ و جهادند و "زئوس" بشدت شهر "تروا" و مردم آنرا نفرین می کند و برعکس، این خدایان شرک نژادی را توجیه دینی (مذهبی) می کردند.
2-       شرک طبقاتی – خدایان طبقاتی، خدایانی هستند که اختلاف میان طبقات و "کاست" های اجتماعی را بصورت دیوارهای نفوذ  ناپذیر میان طبقات، موجه نشان می دهند که سمبل و خالق و رب و خداوند هر طبقه از طبقۀ دیگر جدا است، و همانطور که خدایان این طبقات یکی نیستند، مخلوقین این خدایان نیز نمی تواند یک باشند، چه اختلاف ذاتی و هستی دارند.
3-       در شرک خانوادگی، هر طبقه ای، یکدسته خدایان طبقاتی داشت و خدایان بسیاری از خانواده ها در منزل بود و در خانه از آنها نگهداری میکردند. این خدایان بسته بودن خانواده و طبقه را توجیه می کنند و طبقه و خانواده بسته، یعنی خانواده و طبقه ای که فرد نمی تواند از آنجا به خانواده و طبقه دیگر منتقل شود و خانواده و طبقه، چون برج و باروهای تسخیر ناپذیری محفوظ می ماند و برج و باروهای بسته که بسته بودن، ثابت بودن و لا یتغیر بودن یک خانواده و یا یک طبقه را توجیه می کند و شکل می دهد، عبارتست از خدایان اختصاصی طبقاتی و خانوادگی.

جامعه شناسی شرک
            براساس این رابطۀ بین زیربنا و روبنای اجتماعی، جامعه شناسی شرک عبارتست از زیربنای اجتماعی که جهان بینی این شرک را می سازد تا جهان بینی دینی شرک، نظام شرک اجتماعی را تقدس مذهبی بخشد، و باین شکل مذهب – در نوع شرکش – بعنوان بزرگترین حامی، بزرگتری شیرازه، بزرگترین برج و باروی حمایت و حفاظ و بزرگترین وسیلۀ توجیه و تفسیر و تقدیس نظام طبقاتی و تفرقۀ بشری و استثمار انسانی در طول تاریخ بشری بوده است؛ و روشنفکران قرن نوزدهم که معتقد بودند که مذهب بعنوان یک نقش تخدیر کننده، همواره بزیان خلق، ابزار دست طبقۀ حاکم و تکیه گاه طبقات برخوردار بوده است و برای توجیه استبداد و استثمار و غارت مردم بکار می رفته، راست می گفتند، اما آنچه را که راست نمی گفتند، اینستکه میان "جهان بینی دینی توحید" و "جهان بینی دینی شرک" اختلاف قائل نبودند و نیستند و متوجه این اختلاف نبودند و نیستند، چه این اختلاف، اختلاف ساده ای نیست، که جنگ تاریخ، جنگ بین این دو جهان بینی است و در طول تاریخ، دین – در شکل شرک های گوناگون آن – همواره توجیه کنندۀ شرک اجتماعی بوده است – چه اقتصادی چه نژادی و چه اخلاقیش – و در طول تاریخ، توحید بعنوان یک عامل نفی کننده و مجاهد و مهاجم و مبارز، با جهان بینی مبتنی بر شرک، در جنگ بوده است، زیرا همانطور که دریکی از سخرانیهایم گفتم، جنگ تاریخ، جنگ مذهب بوده علیه مذهب؛ اگر بفهمیم و اگر برایمان روشن باشد که این شرک، که دین غالب حاکم بر تاریخ است – چون دو جور شرک داریم، و یکی شرک پیدا، شرکی که معلوم است و بت ها و خدایان گوناگون دارد، و یکی شرک پنهان و نا پیدا که در جامعۀ توحید و ادیان توحیدی پنهان است، که این شرکی است که خود پیغمبران توحیدش را، شکست داده است – این شرک مزمن است، که توده این شرک را که رنگ توحید بخود گرفته است، نمی فهمد چیست و نمی فهمد که توحید چه نقش اجتماعی و تاریخی داشته است. توحید در طول تاریخ عاملی بوده است که شرک را می کوبیده است و از اینجا نقش اجتماعی و تاریخیش روشن می شود و اگر معتقد باشد که شرک، بزرگترین شیرازه بندی نظام شرک بشری و شرک اجتماعی و شرک دینی غالب حاکم بر تاریخ، که همواره ابزار دست روحانیون رسمی مذاهب شرک، و همدستان زورمند و زرمند بضرر مردم بوده است، و همیشه ابزار توجیه اشرافیت و اشرافیت طبقاتی بر طبقاتی دیگر، نژادهائی بر نژادهای دیگر، و ملت هائی بر ملت های دیگر بوده، و یا همیشه توجیه کنندۀ جنگ نژادها و جنگ ملت ها و جنگ طبقات بوده و توجیه کنندۀ پستی و محکومیت ذاتی طبقاتی در جامعه و برخور داری و آقائی و سیادت ذاتی و نژادی طبقاتی دیگر بوده است، آنوقت معلوم می شود که توحید نهضتی بوده که در طول تاریخ، تفرقۀ طبقاتی، تفرقۀ نژادی، تفرقۀ ارزشهای اخلاقی و اشرافی و  اصولا ً بمعنای کلی، شرک طبقاتی و گروهی را در میان بشریت می کوبیده است.
            چگونه؟ با حمله بآنچه که زیربنای نظام اجتماعی شرک است، که عبارت است از جهان بینی شرک – همانطور که گفتم، جهان بینی شرک از نظر واقعیت روبنا است و اما از نظر ذهنیت زیربنا است – بنا براین توحید، که در ذهن ها و در عقاید، شرک را می کوبیده، نظام طبقاتی و نژادی حاکم بر جامعه های بشری را از زیربنا نابود می کرده است، و همانطور که شرک جهان بینی، می تواند توجیه کنندۀ شرک اجتماعی باشد، توحید جهان بینی – که بهترین نوع از بینش وحدت گرایانه جهانی است – می تواند وحدت بشری، وحدت طبقاتی، وحدت ارزشهای انسانی، وحدت ذات بشری، وحدت اخلاق و وحدت صفاتِ گروههای گوناگون ِ خانواده های مختلف بشری را توجیه کند. همچنانکه شرک بهترین زیربنا برای اختلاف "سیته ها"، اختلاف "فئودالیته ها"، اختلاف قطب های تولیدی و اجتماعی و اختلاف نژادی های بشری است، توحید، بعنوان بزرگترین شکل از جهان بینی، برای وحدت بخشیدن به یک جامعۀ بزرگ ساخته شده از قطب های فئودالیته است – بمعنای اعم فئودالی، چنانکه در داستان امپراطوری رم و همچنین سیته های یونان گفتم – و همچنین از نظر زیربنای اخلاقی و اقتصادی، وقتی زیربنای اعتقادی یک نظام اقتصادی ازبین رفت، وقتی نوع تفکر و اعتقاد و تمکین مردم چنین شد که سلسله مراتب اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و اخلاقی در جامعه زیربنا ندارد و یک نظام عرضی موقتی وتحمیلی و برخلاف نظام کائنات، برخلاف سنت خداوند و رضای خداوند و آفریننده واحد است و برخلاف زیربنای جهانی است، آنگاه است که دیگر این نظام، زیربنایش را برای دوام از دست می دهد و همانطورکه "ماکس وبر" می گوید، جهان بینی توحیدی، بزرگترین عاملی می شود تا براساس تاثیر روبنا در زیربنا، توحید که روبناست، در زیربنای تفرقه انداز شرک آلود تولیدی، تاثیر وحدت بخش بنماید.
            مسالۀ دیگر، مسالۀ توحید بعنوان فلسفۀ تاریخ است، آنچه گفته شد، نظام جامعه شناسی شرک بود، و جامعه شناسی توحید، بعنوان نظامی است که وحدت اجتماعی را تحقق می بخشده، و شرک بعنوان دینی که همواره تفرقۀ اجتماعی و شرک طبقاتی را توجیه می کرده است و جنگ این دو، جنگ دو نظام بوده است و توحید بعنوان فلسفۀ تاریخ، بحث دیگری است که در گفتاری دیگری خواهم گفت.




(1) اینکه قید می کنم: "فردها" نه "فرد" بخاطر این است که می خواهم نشان دهم که موضوع سخنم، اصالت فرد – بمعنی مشهور آن – در برابر اصالت اجتماع نیست؛ و دقیقا ً تقیین کنم که زمینۀ بحث من، بین فرد و جمع قرار دارد، یعنی "جمع فردها" یا "همۀ افراد" و یا "فرد فرد انسان ها"، یا انسان بمعنی همۀ انسانها. فرق است بین "فرد" و "جامعه" و "همه" . من از "همه" صحبت می کنم، همۀ انسانها: مردم
(2)  خلافت اسلامی ( امامت ) و خلافت عربی ( امارت ).
(3)  اینچنین لاطائلاتی را حتی آقای "هگل" می فرمایند. اینجاست که وقتی مقایسه پیش بیاید، و همه مکتب ها روشن بشود، ارزشهای انسانی اسلام هم معلوم می شود که چیست .و این است که : "در حسینیه باید درس بودا هم داد" !
(4)  و از این رو است که برخی ناقدین ایراد کرده اند که : "چقدر از" خودش حرف می زند و هی "من، من" می کند!
(5)  والشمس و ضحها، والقمر اذا قلها، والنهار اذا جلها، واللیل اذا یغشها، والسماء و ما بنها، والارض و ما طلها، ونفس  و ما سوها، فالهمها حجورها و تقوها : "قد افلح من  زکها و قد خاب من دسها".
(6)  من با ارادت و حرمت زیادی که برای مولوی قائلم – که او را در میان هنرمندان، دانشمندان و احساسها و روحهای عظیم در ردیف پنج، شش آدم بزرگ در تاریخ بشری می دانم – در عین حال او را برای جامعه مضر می دانم . اینستکه همیشه مایل بودم – بعنوان فرد – شاگرد با استعداد و وفادار عارفان و اشراقیون بزرگ مثل عین القضاة و یا مولوی باشم، حتی دوست دارم در لحظاتی که برای جامعه احساس تعهدی نمی کنم، با روحهای بزرگی چون اوپانیشادها و بوداها – و امثال اینها – باشم. اینان بعنوان معلم اخلاق و تربیت و تصفیه و تزکیه، پرورش روحی می دهند. اما همواره از اینکه جامعه چنین گرایشی پیدا کند، وحشت داشته ام؛ زیرا بعضی از عناصر برای جامعه مضرند و برای فرد مفید – و برعکس. اسلام از اینکه تضاد هر دو بعد – مصالح فرد و جامعه – را از بین برده، برایم ارزش دارد؛ و چنان عرفان بزرگ – که روح می سازد – و عقل نیزومند را – که جامعه و تمدن می سازد – در هم ریخته و عجین کرده که قابل تفکیک نیست، مگر بوسیله فلاسفه و متکلمین که بعد آمده اند!
(7)  در اینجا ایده آل و ایده آلیسم، بمعنای خیال پرست و یا معتقد به اصالت ذهن و تقدم ایده بر واقعیت عینی و نفی عالم خارج نیست، به معنای هدف، اعتقاد به نهایت و آرمان داشتن است، کسی که همیشه می کوشد تا از حال و واقعیت موجود بگذرد و بسوی هدف نهائی رود، چنین کسی باید به تکامل و حرکت پیش رونده و نیل یا خلق نهائی، مقصود نهائی و حقیقت مطلق و تحقق آرمان های بلند در انتهای تاریخ و "نهایت هرچه هست" معتقد باشد و ایده آل داشته باشد و این ایده آلیست است. بنا بر این، در اینجا، ایده آلیست یعنی آرمان خواه، انسانی که در آنچه هست متوقف نیست و بسوی آنچه باید باشد پیش می رود و در تلاش "یافتن" یا "آفریدن" آن است.
(8)  "انستیتوسیون" را در فارسی "نهاد" ترجمه کرده اند، که بنظرم درست نیست، خود این دو حرف "ست" در زبان های هند و اروپائی (سانسکریت، فارسی، لاتین و...)، هر جا وجود دارد بمعنی بودن، قرار، ایستائی، و علامت وجود و ثبوت است، چنانکه "است" و "هست" در فارسی، همین را نشان می دهد: "ایستادن" و "ایستگاه" نیز از همین زیشه است و باز "EST" یعنی هست، و "استاسیون" یعنی ایستگاه و "استاتو" یعنی مجسمه – شیئ که هست – در زبانهای اروپائی از همین ریشه است و استخوان هم در زبان فارسی از همین ریشه است، یعنی آن قسمتی از بدن که حالت ثبوتی و ایستائی دارد، بنا براین انستیتوسیون استخوان بندی جامعه است، هسته ها و استوانه های جامعه است، درحالیکه "نهاد" برعکس چیزی است که نبوده و بعد قرار داده شده، "وضع" شده، نهاد ترجمۀ "وضع" در عربی و Position در زبان اروپائی باید باشد که برخلاف انستیتوسیون است.
(9)  بنظر من، دهریون هم از همانجا ریشه گرفته اند، و شاید خود لغت دهر هم ار همانجا آمده باشد، چون دهر بهمان معنای کرون است و لغت کرونولوژی هم از آن ریشه گرفته است