وحدت معاش و معاد
معاش و معاد – زندگى مادى و زندگي معنوى – در همۀ مکتبهاى اخلاقى ، عرفانى و فلسفى ، هميشه ، باهم ضدند ؛ کسى که بدنبال کار اقتصادى ميرود و غرق در مسائل مادى است ، يا احساس معنوى ندارد يا اين احساس در او ضعيف شده است، و کسى که دنيا و مسائل اقتصادى و مادى را نفى ورها ميکند ويکسره غرق در معنويات مى شود، معاد را دارد؛ هر آدم و هر ملت فقير محرومِ توسرى خور ، معادش تاٴمين است و هر آدم خوشبخت و هر جامعۀ سير، مترقى و متمدن، آخرتش خراب است! پس آخرت مال پفيوزها و بى عرضه ها و گداها است، در صورتى که بنا بر اصلى که از نفس توحيد برمى آيد، نه تنها بين اين دو تضادى نيست ، بلکه معاش و معاد دنيا و آخرت ، هم آهنگ و علت و معلول همند که "الدنيا مزرعه الاخره " ، توحيد ميان دنيا و آخرت رانشان مى دهد ، دنيا و آخرتى که باهم تضاد داشتند؛ يعنى نشان مى دهد، آنکس که دنيايش بر اساس بدبختى است، آخرتش هم بدبخت تر خواهد بود، تا خيال نکند که بهشت توجيه و جبران ضعف و ذلت او در دنياست و خيال نکند آن چيزى را که در اينجا کوشش کرده و نتواسته بدست بيآورد در آن دنيا خواهد گرفت. کسى که در اينجا کور است، در آن جاهم کور است، و کسى که در اينجا زندگى مادى ندارد، زندکى معنوى و سرنوشت خدائى هم نخواهد داشت . دنيا و آخرت علت و معلول همند، بهشت، عبارت است از باغى که بذرش را در زندگى اين جهانى مى کاريم .
اين جهان بينى توحيد است که در آن ، به اين شکل ، روح و ماده ، دنيا و آخرت ، معنى و طبيعت، خدا و طبيعت و انسان، در يک هم آهنگى ، يک جهت و يک روح و يک عقل و يک اراده و يک هدف، نظام ورابطه علت و معلولى دارند. اما يک جهان ، يک هستى و وحدت کلى حاکم برهمه چيزرا خود قرآن تقسيم بندى مى کند. حتى تقسيم مى شود به دو سرزمين ، به دو قطب : يک دنيا و يک آخرت – نه آنچنانکه ما مى پنداريم . براساس جهان بينى واحد توحيدى، هستى تقسيم مى شود به غيب و شهادت ؛ غيب به معناى هر چه نا محسوس است – يا الان براى ما غيب است و نا محسوس ، و يا اصلاً نمى تواند محسوس بشود و هميشه غيب است – و شهادت يعنى آن چيزهائى که مشهود و محسوس است . پس جهان تقسيم مى شود به غيب و شهادت ، يعنى محسوس و نا محسوس . آيا اين تقسيم بندى باز يک دور ثنويت و دوگانگى را ، در عالم حاکم ميکند؟ آيا اين تقسيم بندى جهان به دو قطب ، مغاير و نقض کننده توحيد است؟ چرا؟
جهان به دنيا و آخرت ، طبيعت و ماوراء الطبيعه ، ماده و معنى ، وروح و جسم تقسيم نمى شود. همۀ هستى يک وحدت و يک آهنگ دارند و يک پيکرند، اما در جهان بينى قرآن، همۀ پديده ها، به پديده هاى غيب و پديده هاى شهادت ، تقسيم مى شوند. آيا باز اين تقسيم بندى با آن وحدتى که در نظام توحيدى بر عالم حکومت مى کند، مغاير است يانه ؟ شهادت و غيب که مى گؤيم ، تقسيم بندى براساس ذات اينهاست يا براساس ارتباط بامن انسان است؟
اين تقسيم بندى جنبۀ اعتبارى داردنه جنبۀ ذاتى ؛ يعنى نمى گويد غيب از جنس شهادت نيست، يا اينها اصلاً از دو جنس و دو ذاتند و باهم متناقض اند؛ مى گويد در ارتباط باتو، جهان تقسيم مى شود به غيب – از نظر تو– و شهادت – در مشاهدۀ تو – چنانکه الان همين تهران به نقطه هاى دور و نزديک تقسيم مى شود ؛ اما اين تقسيم بندى تهران است، مسلماً ميدان تجريش به ما نزديک است و ميدان توپخانه دور، اما اين ، تقسيم کردن تهران به توپخانه ، بعنوان يک مقعوله و به ميدان تجريش بعنوان مقوله ديگر و جنس ديگر است، يانه ، هر دو يک وحدت اند، ولى در ارتباط نسبى و اعتبارى به نسبت منى که اينجا ايستاده ام ، تقسيم بندى مى شود؟
بنا براين همين چيزى که الان غيب است، اگر به وسيله اى – تکامل علم ، الهام، وحى ، فلسفه ، تکامل شعور يا هر چيزى – فردا براى من محسوس شد– بدون اينکه ذات و جنسش هم تفاوت کند– شهادت مى شود. پس تقسيم بندى جهان به دومقوله غيب و شهادت يک تقسيم بندى اعتبارى است بر اساس انسان ، که جهان را آگاهى دارد و مى بيند؛ پديده هائى هستند که تونمى بينى وپديده هائى هستند که تومى بينى: چنانکه الان هم علم فيزيک همين تقسيم بندى را مى کند؛ بعضى پديده هاى فيزيکى محسوس نيست و بعضى پديده هاى فيزيکى محسوس است ؛ آميب ها را نمى بينيم ، اما حيوانات درشت را مى بينيم. اين علامت اينست که پديده ها ورابطۀ علمى خود را با طبيعت تقسيم بندى کرده ايم. پس در يک کلمه اگر بخواهيم با اصطلاح حرف بزنيم، تقسيم بندى جهان به غيب و شهادت ، بحث جامعه شناسى شناخت ، يا بحث متدلوژى و يا بحث معرفت شناسى است نه بحث جهان شناسى . باز در تقسيم بندى غيب و شهادت در جهان، خود غيب تقسيم مى شود به غيبى که دانستنى نيست و جز خدا نمى داند، و به غيبى که دانستنى هست، اما نمى دانيم. در اينجا توحيد عمق و اوج مى گيرد . باز به اصطلاح و زبان قرآن بگويم ، که تمام پديده ها و همه آن چيزهائى که مى شناسيم به دو پديده و دو حقيقت تقسيم مى شوند.
سنت "و "آيه" در قرآن
همۀ هستى از اين دو حقيقت ساخته شده است ، يکى "سنت" و ديگرى "آيه" . وقتى قرآن مى گويد سنت ، مقصود قوانين علمى است که برفرد، برزندگى، برجهان ، برتاريخ بشرى ، برجامعه ها و بر طبيعت حاکم است. سنت قوانين است، قوانين علمى.
"آيه" چيست؟ آيه ، پديده هاى اجتماعى ، انسانى يا مادى است: خود پديده است. اين که هر جامعه اى وقتى به عياشى بيفتد سقوط مى کند، يا وقتى آثار سقوط در جامعه اى بوجود آمد، عوامل سقوط به عياشى رو مى کند– جامعه و تفنن – يک سنت است، قانون است ؛ اما شب يک آيه است ، پشه يک آيه است ، آمدن شب و روز آيه است، باران آيه است، نور آيه است، زمين و آسمان آيه است. ليستى از آيه ها ، در آخر سورۀ روم پشت سرهم آمده است . " ومن آياته ... و ... در آنجا قرآن نشان داده است که "آيه" را به چه معنى استعمال کرده است. ديگر اينکه مى توانيد قرآن را باز کنيد و با استفاده از " کشف الکلمات "، کلمات " غيب" و "شهادت" و "آيه" و "سنت" را پيدا کنيد و روى اين کلمات دقت کنيد تا در يابيد که قرآن به چه چيزهائى "آيه" مى گويد و به چه چيزهائى "سنت". آنگاه مى فهميد که قرآن روابط ميان پديده ها را "سنت" مى گويد و خود پديده ها را "آيه". عجيب است که قرآن هم يک مگس و يک پشه را "آيه" مى گويد– اين را درست دقت کنيد که خيلى عجيب است – و هم يک حقيقت انسانى بزرگ راوهم معجزه اى رامثل قرآن و هم معجزه موسى و يا عيسى را آيه مى خواند. ما اينهمه را معجزه مى ناميم، اما قرآن به اين ها مى گويد آيه در صورتى که مگس يا آمدن شب و روز پديده هاى مادى و قوانين علمى هستند، اما وحى يا احياى مرده بوسيلۀ عيسى، معجزه اند، يعنى متا فيزيک و غير علمى هستند، يعنى بر خلاف قوانين علمى و بر خلاف طبيعت مادى ، هستند. اما قرآن براى هردو پديده – که يکى مادى است و يکى غيبى ، يکى علمى است و يکى برخلاف علم است و قابل توجيه علم نيست – يک کلمه انتخاب کرده و آن ، آيه است .
جهان بينى مبتنى بر توحيد، از زبان قرآن
آيا قرآن نمى خواهد بگويد، توکه خيال مى کنى بعضى ها معجزه است و غيبى و بعضى ها علمى و محسوس ، چون از پائين نگاه مى کنى، چنين تقسيم بندى کرده اى، اما اگر از آن بالاها نگاه کنى همه آيه است و همه يک معنى ميدهد؟ وحى برانسانى از غيب ، که ما فکر مى کنيم يک مساله متافيزيکى است، در قرآن همچون پرتونور صبحگاهى است بر چشم ، مثل آمدن باران است در کام تشنۀ يک گل . معجزوغيبى ، و علمى و محسوس ، هر دو آيه است: يک قانون ، يک ناموس، يک حقيقت ، يک علت بر هردو حکومت مى کند و ساخت يک چيز است ؛ در صورتى که ما مى پنداريم که هر چه در طبيعت است پست است و خدا نمى تواند در پديده هاى طبيعى باشد، و تنها بعد از مرگ است که وارد سرزمين خدا مى شويم. براى همين هم هست که وقتى مى گويم " انالله وانا اليه راجعون " ، يعنى ، بعد از مرگ ، ما بطرف خدا مى رويم و پيش از مرگ اينطرف ها خدا نيست، طبيعت مادى است، پست است حقير است! در حالى که خدا در قرآن ، نه بصورت اشراقى و عرمانى معرفى شده، که با نفى طبيعت، خواننده قرآن به خدا برسد، ونه بصورت فلسفى و استدلال ذهنى ، که در درون طبيعت و با اصول ذهنى اثبات بشود؛ بلکه برعکس ، اين کتابى که بيش از هر کتاب ديگر بر طبيعت و پديده هاى طبيعى تکيه دارد، خوانندۀ خودش را دعوت مى کند که با بيرون آمدن از ذهنيت درونيش و با غرق شدن آگاهانه و نگرش درست پديده هاى مادى طبيعى خدا را بفهمد و ببيند؛ اين نه نفى طبيعت وصوفيانه بدرون خود خزيدن است، براى شنيدن صداى خدا، ونه همچون علم، انسان را از درون در سطح پديده هاى مادى محبوس نگهداشتن است ؛ بلکه برعکس ، دعوت کردن انسان آگاه است که عمق پديده هاى مادى طبيعت را بشکافد ، و از طريق ماده ، به معنى برسد، و در متن طبيعت ، حقيقت را سير کند، و از دنيا به خدا برسد. تنها ، فيزيک دان است که حق دارد از متافيزيک سخن بگويد و آن کسى که هيچ چيز از فيزيک نمى داند حق ندارد که بگويد دنياى مادى بد يا خوب است . چنانکه در ادبيات هم چنين است : تنها کسى که شعر قديم راخوب و استادانه مى شناسد ، حق دارد شعر نو بگويد و حق داردآن قوانين را بشکند، تنها فزيک دان است که حق دارد از متافيزيک سخن بگويد، چنانکه طبيعت شناس مى تواند طيبعت را به سوى ما وراٴ، پشتِ سرنهد؛ طبيعت شناس بايد طبيعت را طى کند تا با فهم و شناخت طبيعت و پديهائى که قرآن بدانها قسم مى خورد، به ماو راء طبيعت برسد (در اينجا توحيد مادى و معنوى ، طبيعت و ماوراء الطبيعه ، محسوس و بديهى است ) ؛ اما بايد درهاى پنهانى را که از طبيعت به غيب باز مى شود، پيدا کند ، يا فانوس جهان بشکند و شعله خدا را در قلب جهان به چنگ آورد، و آن آتش را در گريبان جان خويش زند – عشق– ويا شيشه هاى فانوس جهان را از غبار ديدگان خويش بشويد و تاريک خانۀ بودن خويش را به ضربه هاى نرم سرانگشتان آن نور بگشايد. اين است طبيعت نگرى، که متد اساسى خدايابى ، در قرآن است، چون طبيعت و ماوراٴ الطبيعه وجود ندارد.
آيه چيست ؟
آيه عبارت است از نشانه اى از ذات حقيقى و واقعى . آيه خود ذاتاً و مستقلاً معنا ندارد ، اشاره وسايه ايست ازيک ذات غير محسوس غيبى ، پس تمام جهان آيه است، و آيه، يعنى يک ذات واقعى بالذات که براى ما غيب است، وجود رامى سازد و تشکيل مى دهد، و اما هر چه در اين جهان مى بينيم ، خود ذات مستقل و جدا و بيگانه با آن اقيانوس ابدى وجود غيبى نيستند ، بلکه هر کدام اشاره اى ونشانه اى از آن ذات مطلق اند. در اينجا يک جهان بينى خاص پيدا مى شود، که نه مثل " برکلى " مى گويد جهان مادى وجود ندارد– اين بلند گو، اين شيشه ، اين آب ، واقعيت ندارد، ذهن من است که آنها رامى سازد: ايده آليسم مطلق – ونه مثل ماترياليسم معتقد است که فقظ همين ها هستند که وجود دارند، وهرکدام وجود بالذات خويش اند، بلکه مى گويد همه پديده هاى طبيعت وجود دارند، اما وجود آيه اى واشاره اى –مثل وجود موج بر آب – و مستقيماً انعکاسى هستند از آن وجود مطلق واحد هستى. و مى بينيم امروز "فنومنولوژى" که هم در "فيزيک" وهم در "روان شناسى" و هم درمسائل "جامعه شناسى"، بعنوان مکتب "هوسرل" حاکم شده، اصل علوم را براين مبنى گذاشته که علم فيزيک نبايد ذات ماده را بجويد– که ذات ماده جستنى نيست – فقط بايد ماده ها را – که پديده ها و فنومن ها ، يعنى صورت هاى ظاهرى مختلف يک واقعيت بالذات تا محسوسند – مورد مطالعه قرار بدهد . فيزيک يعنى اين . روانشناسى، بر خلاف گذشته ، از ذات روح نبايد سخن بگويد، که ذات روح براى علم کشف شدنى نيست، بلکه بايد از مظاهر و ظواهر و پديده هايى که در روح بوجود مى آيد، و براى ما محسوس است، سخن بگويد و آنها را موضوع تحقيقات علمى قرار بدهد. بنا بر اين هم فيزيک مى شود علم پديدارها، اشاره ها، و مظاهر وجود نامحسوسى که جهان را مى سازد، و هم روان شناسى امروز عبارت است از مطالعه و بررسى و شناخت مظاهر و جلوه هاى ذات مجهول و نا محسوسى که روح، نام دارد؛ پس همۀ علوم ، ديگر از کشف و جستجوى ذات و وجود بالذات که براى همه علوم غيب است، دست شستند، و هم علوم انسانى و هم علوم مادى ، منحصر شدند در تحقيق خود پديدارها، يعنى مظاهر آن وجود ها– که نا محسوس است – وتحقيق در رابطۀ ميان پديده ها، که اين ، علم فيزيک و علم شيمى و علم پسيکولوژى و علم تاريخ و جامعه شناسى را مى سازد.
فنومن ها = مظاهر = پديده ها
فنومن عبارت از يک ذات و يک وجود نيست: فنومن عبارت است از آنچه که از يک وجود غيبى براى ما محسوس است، و در عربى ، مظاهر ترجمه کرده اند، و در فارسى ، پديده ها يا پديدار ؛ و فرنگيش فنومن است، يعنى آن چيزى که پديده است، به چشم مى آيد، محسوس است، ظهور خارجى دارد، خود ذات نيست، نشانه اى و اشاره اى از آن ذات است . بنا بر اين درست مى بينيم آيه ، که به معناى وجود بالذات نيست، بلکه وجود اشاره اى به يک نا محسوس است و در قرآن به همۀ پديده هاى معنوى و مادى اطلاق مى شود، درست ترجمه فنومن به معناى پديدار يا به معناى مظاهر محسوس از وجود مجهول و غيبى است. بنا براين، آيه به معناى نفسى هر شئ وهر وجودى است که قرآن بمعنى آيه مى گيرد– امروز به معناى فنومن مى گيرند– و سنت روابط ميان آيه ها و روابط ميان پديده ها و روابط ميان موجودات محسوس است ؛ پس در جهان بينى توحيدى ، دنيا و هستى تقسيم مى شود به محسوس و نا محسوس، و شهادت و غيب ، تقسيم مى شود، به غيب نادانستنى – که جز خدانمى داند – و غيب دانيستنى که اکنون نمى دانيم – و شهادت تقسيم مى شود به آيه و سنت ؛ آيه عبارتست از همه مظاهرى که در جهان وجود دارد و نشانه اى از وجود مطلق غيبى در علوم انسانى يا علوم طبيعى است ، و سنت عبارت است از روابط ميان پديده ها يا آيه ها که بصورت قوانين حاکم برجهان انساسى يا طبيعى ، علوم را مى سازد. اين ، جهان بينى مبتنى بر توحيد از زبان قرآن است.
سوال و جواب
س – لطفاً بفرمائيد چرا اگر در مسير افکاريک شخص در رسيدن به يک هدف، افکار ديگرى توسط ديگران براى اين شخص عرضه گرددو ولو اينکه حق باشد، فکرى است خيانتبار؟
ج – ماخانه اى داريم، که در آن نشته ايم. حريقى در خانه ايجاد شده. هر دعوتى و هر عملى که افراد ساکن اين خانه را از اينکه عجولانه وباهمه نيرو بروند و اين آتش را خاموش بکنند ، باز بدارد، خيانت است ولوبه نماز ايستادن در برابر خدا.
س – در درس تاريخ تمدن فرموده ايد، مدينه بعنوان سيته، يک فرهنگ يک تمدن، يک جامعه و داراى يک سياست و فرهنگ و ايده ئولوژى و سيستم طبقاتى مى باشد. اما در جامعۀ نمونه اى که شما ذکر کرديد، سيستم طبقاتي به چه مفهومى وجود دارد؟ ايا در جامعه واقعى اسلامى طبقه وجود دارد؟
ج – در درس تاريخ تمدن در مشهد، مدينه را بعنوان يک اصطلاح جامعه شناسى معنى کردم که عبارتست از " سيته" يا "پوليس" که "کشور – شهر" ترجمه شده و معنى اش اينست که سيته، يا پوليس، در نظام يونانى قديم يا در تمدنهاى قديم شهرى بوده که خود اين شهر بصورت يک کشور تلقى ميشده ، در صورتيکه در اسلام شناسى وقتى مدينه ايده آل اسلامى رابحث مى کنم، هيچ ربطى به تعريف سيته در تمدن يونانى ندارد؛ آنجا بعنوان يک جامعه ايده آل بحث مى کنم و جامعه ايده آل جامعه ايست که در آن طبقه وجود ندارد.
س – "آيه" اين طور معنى شده که نشانه اى از وجود و ذات حقيقى است. پشۀ مضر –مثلاً- که خود (آيه) اى است، چه نشانه اى از ذات حقيقى ميتواند باشد؟
ج – اتفاقاً اين سوال جالبى است وخود قرآن هم همين را به معنى آيه ميگيرد و ميخواهد نشان بدهد تقسيم اشياء و يا جانوران به مضر و مفيد يک تقسيم بندى ذاتى و خارجى نيست، يک نوع تقيسم بندى نسبى و اعتبارى است، و بنا براين توحيد نمى تواند جهان رابه بد وخوب ، به خير و شر و موجودات بد و نيک تقيسم کند، همه موجودات آيه هستند و همه بر اساس رسالتى جهانى که آن روح حاکم برهستى بر عهده شان گذاشته ، عمل و زندگي مى کنند، و اين ما هستيم که در ارتباط اشياء ويا موجودات با خودمان ، موجودات را به بد وخوب تقسيم بندى مى کنيم و اين تقسيم بندى مربوط به جهان بينى نيست، مربوط به زندگى بشرى است . در ثنويت که جهان تقسيم مى شود به قلمرو اهورا و قلمرو اهريمن، خود اشياء تقسيم مى شوند به اشياء اهورائى و اشياء اهريمنى . حتى در اوستا، کلمات بعضى اهورائى و بعضى اهريمنى هستند؛ مثلاً براى دين يا مذهب ، يک کلمه وجود ندارد؛ آن مذهبى که کفر وبداست، اسمش دين نيست، کيش است و آن مذهبى که خير و حق است، اسمش کيش نيست، آئين است يا دين؛ چون کلمه دين در خود اوستا يا پهلوى وجود دارد، مثل جزوه "داد ستان دينى " ، بنا براين مى بينيم در تقسيم بند ى دوگانه اى بر اساس ثنويت جهانى، خود اشياء بالذات به ظلمانى و نورانى ، بدو خوب ، اهورائى و اهريمنى تقسيم ميگردند. اما در توحيد اين تقسيم بندى وجود ندارد، ولى طبيعى است که در مسير زندگى منِ انسان يا ما انسانها گاه اشياء و يا حيواناتى بعنوان مانع و گاه اشياء يا حيواناتى بعنوان مؤيد وجود دارند، و اين مال ذات اين اشياء نيست که مضرند، بدند ، نورانى اند يا ظلمانى ؛ مال نقشى است که در رابطه با ما دارند و نسبتى است که ما در ارتباط با آنها قضاوت مى کنيم.
س – ... ¬
ج – اگر روابط اجتماعى را سنت وخود پديده ها را آيه بنا ميم، در رابطه با انسان ، سنت ها و آيه ها تقسيم مى شوند به خير و شر. اما بالذات، نه خير به آن معنا وجود دارد، نه شر؛ اين انسان است که جهان را تقسيم ميکند به خير و شر . اگر انسان وجود نداشته باشد، نه خير وجود دارد ، نه شر .
س – شما در مورد اينکه هرکس در اين جهان بدبخت باشد، خواه نا خواه در آن جهان هم بدبخت است ، سخن گفتيد. خواستم که در مورد بدبختى و بيچارگى توضيح بيشترى بدهيد.
ج – منظور من از بدبختى اينست که – در يک جمله – آخرت جبران ضعف دنيا نيست ؛ آخرت نتيجه عمل دنياست. رابطه دنيا و آخرت رابطه تضاد نيست، رابطه عليت است. آخرت پاداشى نيست که به جبران محروميت ما و ذلت وضعف ما بما بدهند؛ آخرت کتابى است که ما در اين جهان به دست خويش مى نويسم؟ " يوم ينظرالمرء ماقدمت يداه " است ؛ روزى است که انسان آن چيزها ئى راکه با دودست خود از پيش ساخته و فرستاده ، بچشم خويش مى بيند. پس اگر او چيزى نساخته باشد و يادست خالى برود، آنجا هم چيزى بدستش نمى دهند؛ گداخانه نيست!
س – چگونه مى توان پلى بين روشنفکر و توده زد؟
ج – اين " پل" بين روشنفکر و توده را دريک سخنرانى – در دانشگاه صنعتى – بنام " از کجا آغاز کنيم " ، گفته ام ؛ چون مسئله روشنفکر –بعقيده من – مثل يک تخصص جهانى و مثل فزيک دان، مثل شيميست و مثل جراحى نيست . روشنفکر در هر وقت و هر زمان و هر نظام اجتماعى فرق ميکنند . اينست که اگر روشنفکر بزرگى را از فرانسه به ايران بياوريم ، يک تاريک فکر پرت از قضيه مى شود . برعکس ، يک ايرانى که به اروپا و آمريکا ميرود، اگر فزيک ميخواند، شيمى ميخواند و جراحى مى خواند، بدرد ايران ميخورد؛ اما نمى تواند بگويد من آنجا رشته روشنفکرى خوانده ام و اکنون روشنفکر شده ام. روشنفکر کسى است که جامعه خود را دقيقاً و مستقيماً– نه از راه ترجمه – مى شناسد و زمان خود را درک مى کند، حرکت زمان خود را پيش بينى ميکند، نياز نسل خود رامى فهمد ، و بنا براين بر اساس اين شناخت، مسؤليت خويش را در جامعه اش حفظ ميکند و به آن عمل مى کند. اين ، روشنفکر است ولو هم جامعه شناسى نخوانده باشد ، ولو هم ايده ئولوژى هاى دنيا را نشناسد. براى همين هم هست که گاه مى بينيم دانشمندان بزرگى داريم که جامعه شناسى ها وايده ئولوژيها را خوانده اند، اما فقط بدرد مترجم ساده بودن ميخورند؛ در صورتيکه يک مال فروش ( الاغ فروش ) يا يک سارق گردنه بنام ستارخان يا باقر خان يک روشنفکر بزرگ است.
س – با توجه به مطالبى که فرموديد، پس چگونه است که انسانهائى وجود دارند که جهان بينى توحيدى ندارد ، ولى داراى از خود گذشتگى و فداکارى هستند، براى خود مسؤليت قائلند و مبارزه ميکنند، در صورتيکه با نمونه هائى که ارائه داديد، نبايد اينچنين باشد؟
ج – چقدر سوال خوبى است. از وقتى که من شاگرد بودم و بعد که معلم شدم و بعد که ، هم شاگرد بودم و هم معلم، تجربه اى دارم که شما هم حتماً داريد؛ در د بيرستان ها که هنوز رشته وجود نداشت- آن موقع تا آخر هم رشته نبود! – بچه هائى بودند که از سن وسالشان خيلى گذشته بود و مخصوصاً در دبيرستانهاى ملى، سه چهار نسل از اول کلاس تا آخر کلاس مى نشستند ! در کلاس دوم دبيرستان، من – که بچه بودم – در رديف جلومى نشستم، و ميديديم که عقب کلاس ، يک نفر هست که سه چهار مرتبه زندان رفته و قاچاق فروشى و چاقوکشى کرده و.... و بيست تومان داده اسم نويسى کرده! در اين کلاس ها، اين بچه هاى کوچک، که سن شان را در کلاس مى گذراندند، فقط همين کتابهائى درسى را خواند و نصيحت هاى مامان و بابا را شينده بودند و همين ها شاگردان خوش نمره و خوش استاد و خوش کلاس بودند، اما ته کلاس بيلوت هاى کلاس بودند که همه فن حريف بودند؛ بقدرى آگاهى داشتند که خود معلم پيش آنها آدم چشم و گوش بسه اى بود ؛ وقتى آنها حرف مى زدند، معلم سرخ ميشد، چه برسد به ما بچه ها ! اينها چون سينما و کافه رفته بودند و در جامعه گشته بودند و سن و سالشان هم بالابود، درس نمى خواندند ؛ و يا بزور يا با رود ربايستى و يا پيک نيک رفتن با آقاى معلم و يا با پنجه بکس و ... نمره مى گرفتند! سنت و قضاوت عمومى بر اين شد بود که اگر اينها رياضيات و طبيعات و علومشان خوب است، آنها – که در رياضى و علوم و.... بکلى بى تقصير بودند! – ادبياتشان قوى است! اينکه مى گفتند آنها ادبياتشان قوى است ، فقط و فقط به اين دليل بود که رياضيات بلد نبودند! روى قياس مى گفتند لابد ادبياتشان قوى است. اين، مثل ماديت و معنويت مى ماند: مى گويم شرق کانون معنويت است، و غرب کانون ماديت. اين يکى از اشتباهات خيلى بزرگ است، يا اگر هم فرنگى هامى گويند" لوخ " ى به پلان مامى زنند، که نبايد باور کنيم! چون آنجاماده وجود دارد و اينجا وجود ندارد و گدا و گرسنه هستيم ، پس معلوم ميشود که لابد معنويتمان قوى است! چه معنويتى؟ اصولاً مگر در فقر و جهل ، معنويت مى تواند باشد؟ ! ( معنويت چيست؟ معنويت يک چيزى ذهنى و خيال پرستانه نيست؟ معنويت نيز مانند تمدن و علم، احتياج به کار دارد، احتياج به تمدن، قدرت، تکامل ، لياقت و آگاهى دارد. جامعه اى که جهل و فقر در آن وجود دارد، همانطور که زندگى مادى ندارد. حتماً زندگى معنوى هم ندارد! بقيه اش ديگر سنت ها و امثال اينها است: مثل ايرانى ها که مهربانى هاى خشک وخالى و تعارف هاى و " شش تايک غاز" و "بفرماييد منزل" – و اگر هم بيايد، اوقاتش تلخ مى شود! – و..... را جزء معنويت ميگيرند. در گذشته معنويت بوده ؛ شرق تاريخ است که پر از معنا است، و غرب امروز است که پر ازماده است. زمان را بعنوان يک عنصر فراموش کرده اند! در شرق امروز که خود غرب مى آيد و غارت مى کند و گرسنه نگاه ميدارد و خود گرسنه ها را براى اينکه ابزار دست غارتگر باشند، تحريک ميکند، چه معنايى وچه معنويت مى تواند وجود داشته باشد؟ ! اما اينکه مى گويند کسانى که در جهان به توحيد قائل نيستند و مادى هم هستند، الان فدا کارى بيشترى نشان ميدهند تا مؤمنين به فردا و خدا– و واقعيت هم چنين چيزى را نشان ميدهد– بخاطراين نيست که اينها خدا پرستند و آنها مادى؛ بخاطر اينست که آنها ، مادى عزيزى انسانى هستند و اينها هيچ چيزنيستند! وهمى را بنام خدا و فردا، بطور سنتى و موروثى و تلقينى باور دارند(1) .
١ – در زمانهاى پيش هرکس در جامعه و در خانواده سپروشمشيرى داشت ؛ بعنوان اينکه ما منتظر امام زمان هستيم و هر وقت هم امام زمان ظهور کرد، بايد بلافاصله ما مسلح شويم و در بين مردم بيائيم . و اين سنت شده بود و هر کس در نماز خانه اش يک سپروشمشير شکسته اى – -که گاه به
توحيد و کدام خدا پرستى را مى گوئيم ؟ کدام اعتقاد به چنين جهان بينى را مى گوئيم، که بعد مى سنجيم ؟ انسان بر اساس غريزه بشريش فضائلى دارداما انسان مذهبى که فضائل انسانى اش را براساس دين توجيه مى کند و بعد دينش هم از بين مى رود، ديگر هيچ چيز ندارد؛ اينست که از مذهبى اى که مذهب ندارد، پست تر ، حيوانى نيست ، براى اينکه در جامعۀ غير مذهبى بمن مى گويند دروغ نگو تابه تو دروغ نگويند، ظلم نکن تا ظلم نبينى– همين نظام مادى – ، خدمت به جامعه بکن تا جامعه در خدمتت باشد، براى جامعه ات فدکارى کن تادر جامعه اى سربلند زندگى کنى، ما را براساس ملاکهاى عقلى و مصلحتى و اجتماعى تربيت مى کنند ؛ خوب ! برهمين اساس هم عمل ميکنند و (براساس تربيت و تمدن.) و اما دربينش مذهبى ، تمام اين اعمال موکول به رضاى خدا و سرنوشت فردا مى شود؛ بعد وقتيکه اعتقادمن به خدا و فردا و سرنوشت متافيزيکى ام ازبين ميرود، مسائل اخلاقى و انسانى معمولى – که هر انسانى هم دارد – زيربنايش را از دست ميدهد. درست روشن است؟ در اينجا ما خدا پرست را با مادى مقايسه نکرده ايم، بلکه يک مادى تربيت شده براساس يک عقيده راباکسى که اصلاً براساس هيچ عقيده اى تربيت نشده، مقايسه کرده ايم.
... انسانيت را مى توانيم بعنوان يک نظام تربيتى براى انسانها قرار بدهيم، اما انسانيت اگر توحيد نداشته باشد، زير بناى جهانيش را از دست ميدهد. مثلاً راديکاليست ها در سال 1800 اعلاميه اى صادر کردند که بچه ها را بر اساس ارزش هاى اخلاقى غير مذهبى تربيت کنيم، و همين کار را کردند و در عصر خودشان نتيجه را ديدند که منفى است. يعنى انسانها را اگر بر اساس خيرو فداکارى و ايثار و فدا کردن خود براى ديگران و جامعه و عقيده اى تربيت کنيم، فدا کارى و ايثار واز خودگذشتگى ، زير بناى جهانى وملاک عمليش را از دست مى دهد و بصورت يک ايده آليسم بى زيربنا در ميآيد: براى همين هم هست که "ژان ايزوله" مى گويد کوشش کسانيکه ااز زمان سقراط تازمان رگريه کوشيد اند تايک نظام اخلاقى انسانى بدون زيربناى اعتقادى خداى بوجود بيآورند ، همه نقش برآب شد.
س – ... ¬
ج – از نظر مااست ، والا براى خدا غيب و شهادت ، همه اش شهادت است.
س – ... ¬
ج – خدا از نظر ما است که غيب است، والا خدا به ذات خود و در احساس و آگاهى و علم خود که غيب نيست!
س – ايا اين خود فريبى نيست که من روشنفکر براى اينکه جهان را يک لش بيهوده نبينم و خوب و بد تميز داده شود، براى خود خداى دروغى بسازم ، در حاليکه مى بينم و احساس ميکنم که خدا وجود ندارد؟
ج – خوب ، چرا ! ولى تعارفى اينجا داشت و آن اينست که نوشته بودند " من روشنفکر" ! واز اين جهت اين تذکر را مى دهم که بکسانى که خداپرست هستند، اهانت نشده باشد؛ چون ما هم، که خدا راقبول داريم، ممکن است لااقل روشنفکر باشيم.
ولى در اين مسئله اى که من در درس مطرح کردم ، وجود خدا را اثبات نکردم؛ جهان بينى هاى مختلفى را تحليل انسانى نمودم.جهان بينى مبتنى بر خدا و مبتنى بر غير خدا را مقايسه کردم. من نيامده ام ردبکنم، همانطور که اثبات خدا نکردم. ديديد که انکار جهان بينى مادى را هم نکردم – در سم اين نبوده – انکار ناتوراليسم يا ماترياليسم و حتى انکار شرک را هم نکردم، بحث من انکار و اثبات کلامى مسائل متافيزيکى نبوده، بحث من يک تحليل انسانى و عملى از دو، سه ، چهار جهان بينى بود، که يکى جهان بينى مبيتى بر خدا و توحيد است، و مقايسه اين جهان بينى با اينها و ارزيابى ارزش هاى مثبت آن در برابر جهان بينى هاى ديگر ، اگر در آنچه طرح نکرده ام اشکال داريد، بگذاريد طرح کنم.
س – ... ¬
ج – خدا چنين چيزى نگفته که من کار غير علمى آنجام نمى دهم! ولى خدا هم مى گويد هيچ امرى از امور جهان جز به اسباب و عللش آنجام نميشود؛ اما خود همين اسباب و علل در رابطه با معلول، گاهى علمى است، به آن معنا که علم ما مى تواند آنرا بفهمد؛ وقتيکه مى گوئيم يک چيز علمى است و يک چيزى علمى نيست ، باين معنا نيست که " علمى" بانفس حقيقت سازگار است، و " غيرعلمى" سازگار نيست ! وقتى مى گوئيم يک مسئله علمى است، يعنى علوم ما-که در ذهنمان است – قادر به تحليلش هست، و وقتى مى گوئيم علمى نيست، نيست. معجزه اگر با علوم ما قابل توجيه باشد، معجزه نيست، ولو هرچه هم خارق العاده باشد ؛ چنانچه تلويزيون رنگى بسيار خارق العاده است، اما چون با علوم فعلى ما قابل توجيه است، معجزه نيست. اما گاه يک عمل کوچک – مثلاً برکى که برخلاف قوانين طبيعت يک لحظه سبز بماند – معجزه است ، چون امکان تکنيکى يا علمى براى توجيهش نيست؛ هر کس بکند، " معجزه " کرده است . "معجزه" اصلاً به همين معنا است، که اسمش را " معجزه "گذاشته اند. حادثه هايى را که در علم و تکنيک نمى گنجد، معجزه مى گوئيم ، يعنى واقعيتى است که هست، اما تکنيک از آنجامش و علم از فهمش عاجز است ، اين واقعيت از نظرما غير علمى است ؛ بعضى ها اين معجزات را توجيه علمى مى کنند، در حاليکه آن ، از عهدۀ ما ساخته نيست و خيلى هم نمى چسپد، و بايد دائماً بچسبانند ! اما يک مسئله ديگر هست و آن اينست که خدا در قرآن – يعنى زبان قرآن – اينطور تلقى نمى کند که بعضى از مسائل و واقعيات غير طبيعى هستند- مثل معجزه – و بعضى از حوادث طبيعى هستند ؛ نمى گويد وحى برخلاف قوانين طبيعى است، غير طبيعى و برخلاف قوانين علمى است، و باران آمدن موافق قوانين طبيعى و جزء طبيعت است: خدا برخلاف ما- که بعضى را مى گوئيم معجزه غيبى و بعضى هارا مى گوئيم قوانين مادى – هر دو پديده را – هم آمدن باران را که از نظر ما يک توجيه علمى دارد، و هم نازل شدن وحى راکه از نظر ما توجيه علمى ندارد ؛ ولو به آن معتقديم – بايک کلمه واحد " آيه " بيان ميکند و ميخواهد نشان بدهد که هر دو پديده يکى است ؛ از نظر توست که به متافيزيکى و فيزيکى تقسيم شده است، بعضى ها علمى و بعضى ها غير علمى ، بعضى ها بر اساس عليت و بعضى ها بر اساس غير عليت است. درست روشن است ؟
ج : غرض مکتب توحيد
Mono theism purpose